<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>بی بی گل</title>
      <link>http://www.bbgoal.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2012</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 19 Jan 2012 12:40:41 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>افتضاحاتی از قبیل تعریف و تمجید از فیلمهای ایرانی</title>
         <description><![CDATA[<p><em>جدایی نادر از سیمین"مسئله ای است که بنده این چند روزه می خواستم راجع به آن حرفهای ناگفته بزنم ولی در شرایط فعلی به مصلحت ندیدم.حالا که می بینم عزیزانی چون مسعود فراستی و فرج الله سلحشور نکانی را در این رابطه عرض کرده اند بنده هم مواردی را تذکر می دهم:</em></p>

<p>- بنده خودم از نزدیک فیلم را دیده ام .این فیلم یکی از ویژگیهای بدی که داشت  کارهای زشت مثل دروغ را حتٌی به بچه ها نشان می داد و برای بنیان مقدس خانواده  آنچنان که باید اهمیتی قائل نبود.این فیلم واقعیتهای جامعه ما را منعکس نمی کرد و هیچ اشاره ای از پیشرفتهای دانشمندان جوان ایرانی نداشت و مسائلی از قبیل آلزایمر را مطرح می کرد که متولی آن وزارت بهداشت است،نه آقای فرهادی.یک فیلسوف ونزوئلایی می گوید اگر دیدید خارجیها از شما تعریف کردند و به جنابعالی گلدن گلوب و یا اسکار و چیزهای دیگری از این قبیل ها را دادند، بدانید که فیلمتان بد بوده،بنابراین هر وقت از این جایزه ها گرفتید سرافکنده باشید نه این که حرکات  شنیع مرتکب شوید و خدای ناکرده خوشحالی کنید.</p>

<p>-عزیزان!باید قدری با تامل در این خبر نگاه کرده و منطقی آن را قضاوت نماییم.افسوس که برخی موضع گیریهای بیهوده نموده اند. آقای فرهادی به جای این که گوهر فرهنگ های آبا و اجدادی و فکری  خود را فراموش نماید،آیا بهتر نبود حداقل های عرف را رعایت نموده ، با پوشیدن لباسهای ایرانی از قبیل اقوام کرد و لر و بلوچ وارستگی فرهنگی خود را به نمایش بگذارد  ودچار اباحی گری اخلاقی نشود و تز سکولاریزه کردن جامعه  را در راستای رویکرد ضد فرهنگی خانه سینما حرکت ننماید؟</p>

<p>- آیا درست بود که ایشان هنگام اخذ جایزه ، شنیع ترین رفتار خود را بروز دهد و با گفتن جملات و مطالب  بیهوده ای در رابطه با صلح طلبی مردم ما، سعی در پشت پا زدن به گوهر فراموش شدۀ ترمه ها و سیمین ها و نادرها برآید وبه آنها  ظلم کند و لبخندهای زهر آگین آنچنانی را بر لب استعمارگرانی مثل آنجلینا و براد و لئوناردو و جودی بیاورد؟آیا بهتر نبود ایشان عزت خود را به نمایش گذارده،جایزه را بر سر مادونا،آن خواننده صهیونیست فراماسیونر امپریالیست مستهجن کوبیده و سپس اعلام کند که مردم عزیز ما،حاضر نیستند ذره ای از حقوق هسته ای خود کوتاه بیایند ؟از این جهت ملت عزیز ایران ایشان را نماینده خودشان ندانسته و این جایزه را متعلق به ایران نمی دانند وبلکه متعلق به صهیونیسم و اینگیلیس و فرانسه می دانند. </p>

<p>در نهایت، امیدوارم با  تغییرات بنیادین در ارکان فرهنگی و فیلمها دیگر شاهد افتضاحاتی از قبیل تعریف و تمجید از فیلمهای ایرانی در مجامع صهیونیستی و امپریالیستی نباشیم.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000520.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000520.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 19 Jan 2012 12:40:41 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آره! واقعا اسب حیوان نجیبی است!</title>
         <description><![CDATA[<p><br />
اوژن یونسکو می گوید:"اگر انسان غم انگیز نیست،پس مضحک است،دردناک و در واقع خنده آور است و تنها با آشکار ساختن پوچی انسان  است که می شود به غم دائمی انسان معاصر و به گونه ای تراژدی دست یافت." فیلم"اسب حیوان نجیبی است"،تجلی بخش این نگاه به مضحکۀ تراژیک موقعیت آدمی در جامعۀ ماست. فیلم،تا حد زیادی سبک و سیاق آثار آبزورد را دارد.در آن،مجموعه ای از آدمها ،در سیاهی شب (که به شیوه ای تمثیلی احاطه شان کرده)، گرد هم آمده اند تا در گذار از خیابانهای تیره و ساکت و خلوت شهر، روایتگر سرگردانی و سرگشتگی و بیهودگی زندگی خود باشند و طنز تراژیک این پوچی را انعکاس دهند.فیلم در سایۀ یک کمدی موقعیت آفریده می شود:ماموری قلابی در پی درخواست رشوه از یک فرد آس و پاس،دنبال او راه می افتد تا پول را جور کند.در این راه آدمهای فیلم در پی هم،برای تهیۀ مبلغ مورد نظر وارد فضای اثر می شوند و پا به پای مامور ماجراهایی را در ارتباط با ماجرای اصلی می آفرینند:آدمهایی که همه، در زندگی کاری یا خانوادگی یا هر دو،دچار ناکامی اند.با این حال فیلمنامه بیش از آن که بر گسترش طرح فیلمنامه متکی باشد و روایتگری کند،در صدد بیان یک موقعیت و القای یک حس برخاسته از آن است.شخصیت سازی کاریکاتوریستی، قرار دادن شخصیتها در موقعیت طنز و بکارگیری طنز در کلام و رفتار آنها از مهمترین شگردهای دستیابی به این مقصود است. <br />
 شخصیتهای فیلم، اغراق شده ولی پذیرفتنی اند ،تو گویی کاریکاتورهایی از ما به ازای بیرونی و واقعی خود هستند که برایمان علیرغم اغراق آمیز بودن بشدٌت آشناست،حتی مامور رشوه گیری که در سکانس آخر فیلم می فهمیم که قلابی است ،از همان ابتدا برایمان پذیرفتنی است ،اگرچه بنا به مقتضیاتی  چرخش اینچنینی را در انتها شاهد باشیم. در اولین صحنۀ فیلم، که او در سیاهی شب برای یافتن صحنه های "مورد دار"در کوچه پرسه می زند،حضورش را با تیتراژ شاد و روشن ابتدایی ،متضاد می یابیم که مهمترین عامل ایجاد طنز در موقعیت است و همین عامل تضاد در موقعیت های مختلف ظاهر می شود و طنز می آفریند . موقعیت های طنزی چون همراهی مامور برای یافتن سیمان با صاحبخانه و خط و نشان کشیدن همزمان برای او و یا جور کردن بهانه از سوی مامور برای باجگیری از خانه ای که در آن "بطری بازی" می کردند در حالی که اصلاً نمی داند بطری بازی چیست ، از این قبیل است.این موقعیتهای طنز با بر هم زدن رابطۀ علی و معلولی میان عمل و عکس العمل،منطقی را به نمایش می گذارند که اصل آن بر بی منطقی استوار است،تا به بیهودگی روابط فضای پیرامونی آدمها،نقب زنند و غرابت آشکار آن را به نمایش بگذارند .  <br />
این فضا و موقعیت طنز را گفت و گوهای فیلم عمق می بخشد.گفت و گوهایی مبتنی بر طنزی "خاص" و متناسب با حال و هوای اثر:گفت و گوهایی گاه بی اثر،گاه پیش پا افتاده ،بی معنی و بی ربط،گاه استیصال آمیز وگاه متناقض ،گاه تکراری و در هر حال با مایه های روشنی از شوخ طبعی که بیش از آن که در خدمت روایتگری دربیاید و ماجرای فیلم را رقم بزند به کمک ترسیم بی معنایی فضایی درمی آید که شخصیتهای به بن بست رسیدۀ فیلم در آنند.این که شخصیتها به هر دری می زنند تا پول مامور را جور کنند و دست آخر یکی،از روی استیصال می پرسد:"حالا کجا بریم؟"و دیگری جواب می دهد:"بریم شمال!"،این که یکی از شخصیتها جملۀ بی ربط:"گفته ن به هر نوزادی یه میلیون پول می دن"را به عنوان راه حل آنی برای جور کردن پول ارائه می دهد، این که شخصیتها دیالوگ ها را نیمه کاره رها می کنند و دنبال یک گفت و گوی بی معنی دیگر می روند،علاوه بر برخورداری از طنز،در تعمیق حس بیهودگی که فیلم در صددد بیان آن است موثرند،البته در صحنه هایی سخن یا عمل طنزآمیز شخصیتها کمکی به تعمیق حس فیلم نمی کند وبی ارتباط با روند فیلم به نظر می رسد،مثل دیدن  پنهانی بعضی صحنه ها از روی موبایل توسط دو نفر از بازیگران ، ولی از این  گونه صحنه ها یا دیالوگ های کم تعداد که بگذریم در مجموع می توان گفت فیلم از پس بکارگیری طنز در موقعیت و کلام برای ارائه نگاه خاص خود موفق است.<br />
 اما طنز تلخ فیلم،سویۀ دیگری نیز دارد:این که همه خود را محکومین بالقوه می دانند ،این که همه احساس می کنند که گناهکارند و باید به مامور قانون حساب پس بدهند،حتی اگر واقعاًندانند که کجای کارشان غیرقانونی است(صحنه ای که مامور به جرم بطری بازی موفق به گرفتن رشوه از جوان خیس می شود)،این که اعتماد به نفس از میان شخصیتها رخت بربسته است،این تسلیم شدن در برابر شرایط ،تا آنجا که حتی موقع دستشویی رفتن مامور نیز کسی از بی گناهان، حاضر به ترک صحنه نمی شود و همه، می مانند تا محکومیتشان را شاهد باشند،این ترس،بی اعتمادی به خود،عادی تلقی کردن روحیۀ باج گیری ،همۀ آدمهای فیلم را به هم پیوند می دهد ،تا تجلی بخش زوایای پنهان و آشکار روابط اجتماعی ما باشد .تا بتوانیم در پی شنیدن جملۀ:"اسب حیوان نجیبی است"(که در ظاهر، سهواً و در حال مستی بر زبان یکی از شخصیتهای فیلم جاری می شود) مثل مامور بازیگر فیلم به فکر فرو رویم و تصدیق کنیم که:"آره!واقعاًاسب حیوان نجیبی است!"</p>

<p><em><strong>منتشر شده در روزنامۀ شرق،6 دی 1390</strong></em></p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000519.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000519.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">criticism</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 28 Dec 2011 09:37:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>معضلات پیش پا افتادۀ بشریت!</title>
         <description><![CDATA[<p>معضلات بشریت یکی – دو تا نیست. بعضی را تا گرفتارش نشوی نمی توانی درک و هضم و حتی تصور کنی...مثلاًپایت دور از جان، باید بد جور بشکند ،تا بدانی حتی دستشویی رفتن هم می تواند به یکی از معضلات مهم بشری تبدیل شود.خواه روزهای اول بیمارستان باشد و نتوانی مطلقاًاز تخت پایین بیایی و خواه روزهای بعد باشد و مجبور شوی با پای تا بالا گچ گرفته ،لی لی کنان به سمت دستشویی بروی و از پله کوتاه جلوی آن،  بالا و پایین بپری و سکندری بخوری.جالب این که حتی دستشویی اتاق بیمارستان هم از این پله و از این سکندری خوردن اجباری بی نصیب نیست...<br />
کافیست پایت تا بالا بشکند و تو هیچ ذهنیتی راجع به مراقبتها و ورزشهای قبل و بعد از گچ نداشته باشی و هر چه از دکتر بپرسی بدون هیچ توضیح اضافی فقط بگوید:" خانوم!پات  به وحشتناک ترین شکل شکسته،شوخیه؟این پا دیگه برات پا بشو نیست." ...و اگر به او پیشنهاد کنی فیزیوتراپ معرفی کند،بگوید لازم نیست و تازه بعد از تماس با فیزیوتراپ آشنا بفهمی که بعد از باز کردن گچ برای خم کردن زانو چکار باید بکنی و برای تورم و دردناکی عضله بالای ران باید چکار بکنی و کفش طبی چرا باید بپوشی و با واکرچطوری باید راه بروی و امثال اینها ..برخورد بیمار نادان با جراح همه چیز دان که فکر می کند لابد او هم باید همه چیز را بداند و غلط می کند اگر نداند یکی از آن معضلات بشری است.<br />
رویارویی با امکانات بیمارستان گران و درجه یک خصوصی که در آن جراحی کرده ای یکی دیگر از آن معضلات است.بیمارستان ویلچر دارد،ولی هر دفعه که در خلال دفعات مراجعه ماهانه به دکتر سوارش می شوی احساس می کنی یک جای کار لنگ است.چون مجبوری پای گچ گرفته ات را همینجور به مدت چند ساعت سیخ و معلق توی هوا در راه رادیولوژی و مطب و اتاق انتظار و آمد و رفت ها  نگه داری...بعدها دستت می آید که باید تخته ای بلند زیرت می گذاشتند تا پایت را رویش بگذاری...این را از فحوای کلام یکی از کارکنان می فهمی که در خلال یکی از همین مراجعات به دیگری می گوید:"اگه اون چوبه بود،خوب بود تا این بنده خدا مجبور نشه چند ساعت پاشو توی هوا نگه داره"(این دیگری،همان کسی است که هر دفعه ویلچر را برایت می آورد و هر دفعه انعامی به رسم قدر شناسی به او می دهی.)<br />
این که نمی توانی موقع خواب، پای گچ گرفته ات را مثل همیشه تا کنی،نمی توانی آن را بخارانی،نمی توانی به پهلو بخوابی،نمی توانی خودت چیزی را بگذاری و برداری و بیاوری و ببری،این که مجبوری برای هر کاری آویزان این و آن باشی و چشم به در بدوزی تا یکی وارد شود و مثل مادر بزرگ خدا بیامرزت به او بگویی"قربون دستت،اینو بذار و اونو بردار"بخش پیش پا افتادۀ معضلاتی است که ذهن را در انزوا می خورد و می تراشد...بخش مهم  مشکلات وقتی به صورت جدی رخ می نماید که بخواهی برای کاری ضروری از خانه خارج شوی.اینجاست به این کشف عظیم بشری نائل می شوی که:"معماری شهری ما برای ناتوانهای حرکتی مناسب نیست."تا حالا عین خیالت نبود،لابد مثل خیلی از مسئولین مربوطه و غیر مربوطه...تازه دستت می آید که جلوی بانکِ فلان،چند تا پلۀ عریض و طویل دارد و می مانی که حالا باید برای انجام کار بانکیت چه خاکی توی سرت بکنی.تازه دستت می آید گذر از جویها و رفتن به پیاده روها و برعکس، دست کم از شرکت در مسابقات دوی با مانع ندارد.اینجاست که  پلهای روی جویهای خیابانها را می شمری و فاصله شان را برآورد می کنی و با ترس و لرز، چوب زیر بغل را روی کاشیهای لق پیاده روها می گذاری .تازه به صرافت می افتی که پله های اماکن عمومی را بشمری و تازه دستت می آید که تهران، چقدر پله دارد!و تازه دستت می آید که ما،چقدر ساده شرایط زندگی را برای بعضی ها پیچیده می کنیم!</p>

<p>(<em>منتشر شده در مجلۀ پزشکی سپید)</em></p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000518.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000518.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">diary</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 25 Dec 2011 13:20:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در حاشیۀ یک نامه</title>
         <description><![CDATA[<p>وقتی در خبرآنلاین تیتر"نامه یک کاریکاتوریست به محمد نوری زاد"را دیدم،با خودم گفتم الحمدلله نمردیم و دیدیم که بالاخره از جانب جماعت طناز هم آبی گرم شد.خبر را که دیدم،دستم آمد نامۀ مذکور از"محمد حسین نیرومند" است ونیرومند به عنوان همکار سابق نوری زاد در کیهان به او پیشنهاد کرده :"به جای نامه نگاری های بی نتیجه و موضوعات تکراری و ترغیب دیگران به نامه نگاری،دوباره نتایج انتخابات 88 و مستندات تقلب در آن را بررسی کنید."!البته ما نمی دانیم حالا که انقدر موضوعات به قول ایشان تکراری و نامه نگاری ها بی نتیجه است این جور عکس العمل ها ی آقای نیرومند و دوستانشان به خاطر چیست ولی در هر حال از آنجا که احتمال زیاد می دهیم آقای نوری زاد علیرغم توصیۀ آقای نیرومند همچنان به"موضوعات تکراری و نامه نگاری های بی نتیجه"!بپردازند و در برابر این" موضوعات تکراری"،انتخابات 88 را موضوعی فرعی قلمداد کنند، وظیفه خود می دانیم به عنوان همکار اسبق آقای نیرومند در موسسه کیهان از حضرت ایشان تشکر کنیم.راستش بعد از انتخابات مذکورآنقدر اتفاقات ریز و درشت و مهم  رخ داد که ماجرای انتخابات،اصلاً به حاشیه رفت.در هر حال انتخابات دیگری در راه است و برای دوستانی که کاسۀ چکنم دست گرفته اند،یادآوری نتایج انتخابات 88 بد نیست و بدین وسیله از آقای نیرومند که یادآوری کردند تشکر می شود. از اینجا هم می توانید اصل نامه را بخوانید:<br />
http://www.badan3azi.com/t26101/</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000517.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000517.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">diary</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 20 Dec 2011 16:34:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دیگه چه خبر؟</title>
         <description><![CDATA[<p>خب،خیلی وقت است که همدیگر را ندیده ایم...آنقدر که وقتی به هم می رسیم، انگاری توی خلائ دست و پا می زنیم و به امید یافتن سرنخی که دوباره فکرها و حرفهایمان را به هم وصل کند،چند ثانیه یک بار از هم می پرسیم:"دیگه چه خبر؟" وبا پوزخند، می گوییم و می شنویم:"هیچی،سلامتی!"و هی نفس عمیق می کشیم!...<br />
راستی،دیگه چه خبر؟! <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000516.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000516.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">diary</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 11 Dec 2011 15:53:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پوشش زننده در استخر</title>
         <description><![CDATA[<p><u>دستور سردبیر</u>: زیر خبر اصلی صفحۀ حوادث(شکستن فجیع لگن خاصرۀ پنگوئنی در غرب غارتگر به خاطر لیز خوردن روی یخ) یک فضای کوچک خالی داریم.برای پر کردن این فضا،خبرنگار سرویس حوادث،مطلبی در زمینۀ یکی از اتفاقات تاریخی ماندانائو(واقع در مدینۀ فاضلۀ افلاطونی) بنویسد.</p>

<p><u>مطلب خبرنگار سرویس حوادث</u>: یک پزشک خانواده در خانۀ بهداشت یکی از روستاهای ماندانائو،مورد تجاوز گروهی قرار گرفت.این،سومین مورد تجاوز گروهی است که در دو هفتۀ اخیر در ارتباط با اتفاقات تاریخی ماندانائو رسانه ای می شود.</p>

<p><u>نظر سردبیر</u>:از آنجا که یکی از مقامات  گفته است رسانه ها باید با رعایت امنیت روانی جامعه به این ماجراها بپردازند،متن خبر در این رابطه تصحیح شود.</p>

<p><u>برداشت دوم</u>: یک پزشک خانواده در خانۀ بهداشت یکی از روستاهای ماندانائو واقع در مدینۀ فاضلۀ افلاطونی،در اوج امنیت روانی و اجتماعی، مورد پاره ای مزاحمتها قرار گرفت که مساله سریعاً بعد از چند هفته از وقوع ،به طور شبانه روزی مورد رسیدگی قرار گرفت و مامورین به محل اعزام شدند و کلیۀ مزاحمان شناسایی شدند و به اشد مجازاتهای ممکن در تاریخ بشریت رسیدندو به این ترتیب نسل کلیۀ مزاحمین تاریخ بشریت از عصر دایناسورها تا به حال نیز منقرض شد.</p>

<p><u>نظر سردبیر</u>:از آنجا که برخی از مقامات مربوطه و غیر مربوطۀ ماندانائو گفته بودند عامل اصلی حادثه خود قربانیان هستند  و به حساب آنها هم می رسیم،محض محکم کاری این مورد نیز در مطلب گنجانده شود.</p>

<p><u>برداشت سوم</u>:یک پزشک خانواده که به طرز مذبوحانه و وقیحانه و شنیع و زشتی در خانۀ بهداشت یکی از روستاهای ماندانائو واقع  در مدینۀ فاضلۀ افلاطونی  به تحریک جوانان بی گناه مشغول بود، مورد پاره ای مزاحمتهای معدودی از جوانان معصوم قرار گرفت و در حضور منابع آگاه،به جرم مورد تجاوز قرار گرفته شدن خود اعتراف کرد.بر  اساس این اعترافات ،رسیدگی به جرائم نامبرده وارد مراحل جدیدی شد و همزمان،به شکایات مالباختگان که توسط وی دچار انحراف شده بودند نیز رسیدگی شد. موارد مشابهی از این اتفاقات در ماندانائو دیده شده که صاحبان آلات جرم با پوشش نادرست و زننده در خیابانها و کوچه ها و خانه ها و استخرها و حمامها و سایر نقاط، موجبات تکدر خاطر تعدادی جوان معصوم و بی گناه را فراهم آورده و وجدان عمومی را مخدوش ساخته اند.در این میان پاره ای از این جوانان مظلوم موفق شده اند با اقداماتی غافلگیرانه ، زنان مذکور را به سزای اعمال مجرمانۀ خود برسانند ...</p>

<p><u>نظرسردبیر</u>:از آنجا که بنا به گفتۀ برخی مقامات ماندانائو(که در تاریخ ثبت شده است) وقوع چنین حوادثی طبیعی است،نویسنده، بر این امر هم تاکید کند.</p>

<p><u>برداشت چهارم</u>:یک پزشک خانواده که به طرز مذبوحانه و وقیحانه و شنیع و زشتی در خانۀ بهداشت یکی از روستاهای ماندانائو واقع  در مدینۀ فاضلۀ افلاطونی  به تحریک جوانان بی گناه مشغول بود، به صورت کاملاً طبیعی و ساده و پیش پا افتاده ای مورد پاره ای مزاحمتهای معدودی از جوانان معصوم قرار گرفت و در حضور منابع آگاه،به جرم مورد تجاوز قرار گرفته شدن خود اعتراف کرد.براساس این اعترافات ،رسیدگی به جرائم نامبرده وارد مراحل جدیدی شد و همزمان،به  شکایات مالباختگان که  به صورت طبیعی و ساده توسط وی دچار انحراف شده بودند نیز رسیدگی شد. موارد مشابهی از این اتفاقات در ماندانائو دیده شده که صاحبان آلات جرم با پوشش نادرست و زننده در خیابانها و کوچه ها و خانه ها و استخرها و حمامها و سایر نقاط، موجبات تکدر خاطر تعدادی جوان معصوم و بی گناه را فراهم آورده و وجدان عمومی را مخدوش ساخته اند.در این میان پاره ای از این جوانان مظلوم موفق شده اند با اقداماتی غافلگیرانه و طبیعی و ساده و پیش پا افتاده ، زنان مذکور را به سزای اعمال مجرمانۀ خود برسانند که این چیزها چندان مهم نیست و طبیعی است و بیخودی بزرگش کرده اند..</p>

<p><u>نظر نهایی سردبیر</u>:مطلب خوب و آگاهی بخشی است.منتها خبر به خاطر حاشیه ای و قدیمی بودن ، با فونت ریز چاپ شود و در صورت زیاد آمدن جا،تصویر پنگوئن خبر اصلی، بزرگ تر شود. </p>

<p>(منتشر شده در مجلۀ پزشکی سپید)<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000514.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000514.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 06 Jul 2011 08:40:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نقد &quot;شکرستان&quot;در شهر کتاب</title>
         <description><![CDATA[<p>  جلسه نقد كتاب «شکرستان»(نگاهي به آثار زنان در نشريات طنز) در مركز فرهنگي شهر كتاب(خیابان بخارست،نبش کوچۀ سوم) برگزار مي‌شود.تاریخ برگزاری این نشست روز سه‌شنبه، 14 تير، ساعت 16:30است و در آن سيدفريد قاسمي، شهرام شکيبا و نويسنده كتاب(یعنی خودم!) حضور دارند.امیدوارم که نشست خوبی باشد و کسانی که در این گرما و غیره زحمت شرکت در آن را به خود می دهند کمی تا قسمتی راضی برگردند.. </p>

<p><br />
 <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000513.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000513.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">diary</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 03 Jul 2011 09:22:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ضمیمۀ تابستانی طنز سلامت</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="salamat.jpg" src="http://www.bbgoal.com/salamat.jpg" width="172" height="242" /><br />
با مسئولان سلامت قرار گذاشتیم که در ابتدای هر فصل یک ضمیمه 32 صفحه ای طنز در قطع رقعی همراه مجلۀ سلامت چاپ کنیم.اولین شمارۀ این ضمیمه الآن روی پیشخوان روزنامه فروشی ها است. پیش از این نیز هر چند وقت ضمیمۀ طنزی برای سلامت تهیه می کردیم ولی شکل صفحات لایی این نشریه را داشت و اینطوری مستقل نبود.در این شماره آثاری از رضا ساکی، شهرام شهیدی، دکترمسعود کیمیاگر، علی زراندوز، مهدی دهقانی، عبدالله مقدمی، فاضل ترکمن، سیدعلی میرافضلی، حسن غلامعلی‌فرد، حسین یعقوبی، محمدعلی مومنی، مریم پورثانی، مهرداد صدقی، آیدین سیارسریع، نسیم صباغان و نسیم عرب‌امیری چاپ شده است و با کاریکاتورهایی از فیروزه مظفری و نوید شریفی همراه است. اگر عمری همراه با بقیۀ امکانات باشد قرار است چاپ آن در ابتدای هر فصل تداوم داشته باشد. اگر نظری یا پیشنهادی بود استقبال می کنیم و خودمان هم مطلبی در این شماره داریم که اینطوری است: </p>

<p></p>

<p><strong>مرغابی ها و لاک پشت،از منظر نشانه شناسی سلامت</strong>    </p>

<p>اکنون که تابستان گرم و طولانی را پیش رو داریم، می خواهیم "حکایت مرغابی ها و لاک پشت" را از منظر نشانه شناسی سلامت بررسی کنیم،تا درس عبرتی باشد برای تمامی مرغابی ها و لاک پشت های تاریخ بشریت که به بهانۀ واهیِ خشک شدن آبگیرها در فصل تابستان،زادگاه خود را ترک می کنند.<br />
می دانیم که دو مرغابی و یک لاک پشت در آبگیری زندگی می کنند.آیا مرغابیها و لاک پشت با هم ارتباط خویشاوندی دارند؟پاسخ منفی است.هیچ نشانه ای از نظر فیزیولوژیک در دست نیست که مرغابی و لاک پشت را در یک گروه خویشاوندی قرار دهد.از این رو می توان تصور کرد که ارتباط میان مرغابی ها و لاک پشت،ارتباط دوستی میان گروه همسالان است.به یاد بیاوریم که با آغاز تابستان،وقتی برکه خشک می شود،مرغابیها تصمیم می گیرند که به جای دیگری کوچ کنند ولاک پشت به آنها می گوید:"منو با خودت بِبَر."و مرغابیها می گویند:"عمراًبشه با ما بیای."آیا مرغابیها و لاک پشت به یک گروه ناهمجنس تعلق دارند که مرغابی ها در برابر  اصرار لاک پشت اینچنین عکس العمل نشان می دهند؟حکایت در این مورد  سکوت کرده است،تا سلامت اخلاقی و روانی ساکنین آبگیردر انظار جهانیان تحت الشعاع حرکات مذبوحانۀ گروه معدودی لاک پشت نما و مرغابی نما قرار نگیرد .حال می توانیم این سوال را طرح کنیم که چرا لاک پشت این همه بر رفتن اصرار دارد؟ آیا لاک پشت از نظر اپیدمیولوژی اختلالات روانی ،دچار افسردگی است؟به یاد بیاوریم که یک بیمار سایکوتیک مانند اسکیزوفرنیا ممکن است تحت تاثیر توهماتش فکر کند در خارج از آبگیر احیاناًخبری است.آیا لاک پشت دچار اختلال شخصیتی ضد اجتماعی است که او را با محیط  در تقابل قرار داده و وادارش ساخته که فرار را بر قرار ترجیح داده،بگوید:"هر خراب شده ای از اینجا بهتر است."؟ آیا ممکن نیست لاک پشت به یک خانوادۀ متلاشی شده ونابسامان تعلق داشته باشد ؟ اگر او در جامعۀ لاک پشتان به بازپروری هویتی می پرداخت چنین نمی شد.حال بیایید از خودمان بپرسیم که آیا در آبگیر موجودات دیگری اعم از پشه و مگس و کروکودیل و کرم و سوسک نیستند که احیاناًپادرمیانی کنندوجلوی حرکت های غیر معقول لاک پشت را بگیرند؟آیا او خودش خواهر، مادر ندارد که نصیحتش کند؟به یاد بیاوریم که آبگیر در بیشۀ سبز و خرٌمی قرار دارد که حیوانات دیگری نیز در آن زندگی می کنندوبی شک باید  درزمرۀ اکوسیستم های غنی به شمار آید،مگر این که فرض کنیم بروز عارضۀ کشند قرمز یا اپیدمی دیگری میان آبزیان و سایر موجودات،موجب تلفات میان ساکنان آبگیر شده است.همچنین می توانیم فرض را بر این بگذاریم که به علت تخریب و خشکاندن آبگیر و زه کشی و تبدیل آن به گستره های قابل کشت و کار،کروکودیل ها بناچار به باغ وحش مراجعه نموده و پشه و مگس ها ازچرخۀ معیوب اکوسیستم محیط کوچ کرده،به مکانهای مناسبی از قبیل چلوکبابی های بین راهی رفته اند و دیگر حشرات ناقل بیماری از قبیل سوسک،به محلهای امنی که در آنها عمل سمپاشی حشرات با سموم تولید داخل انجام شده است رفته اندو زندگی خوش و خرمی را آغاز نموده اندوفقط دو مرغابی و یک لاک پشت در آبگیرباقی مانده اند. <br />
به حکایت بازگردیم.مرغابی ها ضمن برشمردن آمار تلفات در سوانح سقوط در سفرهای هوایی ،به لاک پشت می گویند که تو،نمی توانی با ما بیایی چون  سفرهوایی خطرناک است و احتمال اشتباه خلبان وسقوط می رود.ولی لاک پشت اصرار می کند که :نخیر،من هم با شما می آیم.حتی در این صورت که بپذیریم لاک پشت ازعدم سلامت روحی و روانی رنج می برد،نمی توانیم  برای اصرار بیش از حد او برای سفر هوایی توجیهی بیاوریم.آیا لاک پشت به ماجراجویی حاد مبتلاست،یا قصد خودکشی دارد که چنین با توجه به ناایمن بودن سفرهای هوایی به انجام آن اصرار می ورزد؟آیا به خوشبینی حاد مبتلاست که وعده های خارج ساختن ناوگانهای ناایمن از پروازهای هوایی را باور کرده است؟در اینجا احتمال دیگری نیز مطرح است: می توان احتمال داد که به علت اجرای طرح هدفمند سازی یارانه ها  قیمت سوخت در سطح خوبی قرار نداردولاک پشت ترجیح می دهد از طریق منقارهای زاغها جابجا شود،بخصوص این که می دانیم لاک پشت از لحاظ فیزیولوژیک امکان حرکت فردی از مسیر زمینی راندارد و آن را در طی مدتی طولانی طی می کند ،امری که تاریخچۀ حرکتهای لاک پشت ها درتمامی مسابقات دو و میدانی تاریخ بر آن صحه می گذارد.<br />
حال به حکایت بازگردیم:مرغابی ها پس از اصرار زیاد لاک پشت،چوبی را آورده دو سرآن را به منقار می گیرند و از لاک پشت می خواهند وسط آن را به دندان بگیرد.مرغابی ها چوب را از کجا آورده اند؟آیا به دندان گرفتن چوب بهداشتی است؟حکایت در برابر این سوال سکوت کرده است.آیا به دهان گرفتن چوب به مدت طولانی باعث ایجاد اشکالات فکی در لاک پشت نمی شودو عملکرد صحیح مفصل گیجگاهی او را دچار اختلال نمی سازد؟حتی اگر لاک پشت مذکور از نوع لاک پشت اسنپینگ باشد که دارای آرواره ای قوی است،بی شک این دندان گرفتن در مسافتی طولانی باعث بروز نارساییهای فکی در او می شود.مگر این که بپذیریم لاک پشت از رژیم دکتر کرمانی یا دکترسعید حسینی یا دکتر کیمیاگر پیروی کرده و این امر را با انجام ورزشهای هوازی و قدرتی نیز همراه ساخته و سایز خود را به مقدار دلخواه رسانده وبنابراین وزن او برای آرواره اش مشکلات جدی فراهم نمی سازد،چرا که اگر قدری سنگین بود و یا به چاقی موضعی در پاره ای اعضا داشت،حرکت مرغابی ها (که باید چوب را به منقار بگیرند) نیزبا اشکال مواجه می شد ،منقاری که امکان کشش محدودی را داراست و کشیدن وزن یک لاک پشت چاق و سنگین،احتمال ابتلای مرغابی ها به دیسک گردن را شدت می بخشد. <br />
حال به حکایت بازگردیم:مرغابی ها دو طرف چوب را به منقار می گیرند و از لاک پشت می خواهند وسط آن را به دهان بگیرد و اصلاًهم حرف نزند.این تاکید مرغابی ها برای حرف نزدن لاک پشت،نشان از جنسیت مرغابیها و لاک پشت دارد: مرغابیها نرهستند و لاک پشت ماده. لاک پشتی که در چهارچوب اقتدار نرینه اسیر است دردیالوگ باچهارچوب تعین های خودستایانۀ فرهنگ پدرسالار و نظام مبتنی بر کلیشه هایی از نقش جنسیتی سرکوبگرانۀ مرد ،می گوید:"من هم می آم"ولی گفتمان اعمال محدودیت بر زنان می گوید:"چوب را به دهانت بگیر و حرف نزن"،همان گفتمانی که قرنها و قرنها زنان را در انزوای تاریک محدودیت اسیر کرده و به آنها اجازۀ صحبت نداده است.اگر پیش از این در سفرهای هوایی، مسافران را از صحبت با تلفن همراه منع می کردند،در اینجا با مرغابی هایی روبرو هستیم که هر گونه صحبت را در طول پرواز برای لاک پشت ممنوع می کنند،تا سندی باشد بر ظلم مردان نسبت به زنان.<br />
به حکایت بازگردیم:پس از طی مسافتی،مرغابی ها و لاک پشت از فراز شهری می گذرند.مردم لاک پشت را به هم نشان می دهند و می گویند:"لاک پشت را ببین که پرواز می کند."لاک پشت هم می گوید:"تا کور شود هر آن که نتواند دید."و به زمین می افتد.می توانیم فرض را بر این بگذاریم که ارتفاع پرواز لاک پشت و مرغابی ها چنان پایین است که صدای محاورات و عکس العمل های مردم را می بینند و می شنوند.چرا مرغابی ها در ارتفاعی چنان پایین پرواز می کنند،آیا به عارضۀ ترس از ارتفاع مبتلایند؟در این صورت باید بپذیریم که از نظر سلامت اجتماعی،با لایه هایی از مردم مواجهیم که کارو زندگی ندارند،جز آن که آسمان را نگاه کنند و برای مرغابی ها و لاک پشت های در حال پرواز در ارتفاع پایین مضمون کوک نمایند،تا درس عبرتی باشد برای همۀ لاک پشت ها و مرغابیهای تاریخ که در تنظیم ارتفاع پرواز خود دقت های لازم را به عمل آورندو خانه و کاشانۀ خود را برای هیچ و پوچ ترک نکنند.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000511.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000511.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">diary</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 01 Jul 2011 20:02:36 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک سرودۀ طنز آمیز</title>
         <description><![CDATA[<p> <em>در وبگردی هایم،برخوردم به سرودۀ طنزآمیزی از سید ضیائ نبوی،دانشجویی که دورۀ ده سالۀ محکومیتش را در زندانی در اهواز می گذراند.او در این شعرکه اسفند 89 آن را در انفرادی سروده، ابتدا زبانحال خود را گفته و سپس از قول بازجو پاسخ طنزآمیزی برای آن نوشته است.من نبوی را نمی شناسم و فقط اسمش را اینجا و آنجا در خلال اخبار مربوط به بازداشت شدگان پس از انتخابات خوانده ام .ولی این شعراو برای من ِ نوعی که در پی کوچکترین رخدادی در هم می ریزم،ذهنم قفل می کند و کم می آورم،نشان می دهد که چگونه می شود استثتائی بود و استثنائی ماند و به بازی های زمانه با این رندی و تلخکامی خندید.واقعاً حیف...</em></p>

<p><u>و اما شعر:</u><br />
از بودن خود در این جهان حیرانی<br />
             از سرٌ جهان و رمز جان پنهانی</p>

<p>درمانده در این پرسش دیرین که چه ام ؟ <br />
     پندار غلط نموده ای انسانی ؟<br />
 <br />
با کشتی جان بی هدف و بی پروا               <br />
سرمست در این شط زمان می رانی<br />
 <br />
مردم به خیالی که قرارت بینم                   <br />
بر هر گذری به یک نفس مهمانی<br />
 <br />
خوبی و بدی به چشم تو یکسان است           <br />
جامانده ای از سلسله رندانی<br />
 <br />
آخر تو که حد آدمی تنگت بود                   <br />
اندر عجبم که چون در این زندانی ؟<br />
 <br />
بر بازی ایام بسی خنده زنی                     <br />
غوغای درون بدین حیل بنشانی<br />
 <br />
با محتسبانی که به جرمت بستند                 <br />
محاجه مکن که جرم خود میدانی</p>

<p>سید چو فلک تو را به بازی خواندست          <br />
اندیشه مکن که مرد این میدانی<br />
 <br />
 <strong>پاسخ بازجو:</strong> <br />
ای سید احمق که کنون زندانی            <br />
ابله تو چرا چنین رجز میخوانی<br />
 <br />
اندر عجبم دوا و درمانت چیست؟        <br />
آخر تو چه مرگت است خود میدانی؟</p>

<p>یک دم بنشین و در پی فتنه نباش          <br />
مردک تو چرا جفت و لگد میرانی<br />
 <br />
با این همه حکمی که تو را پروردیم       <br />
آدم نشدی به گاو و خر میمانی</p>

<p> با این همه بادی که تو در سر داری        <br />
ده سال تمام پیش ما مهمانی<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000509.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000509.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">diary</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 28 Jun 2011 11:46:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چگونه داستان طنز بنویسیم</title>
         <description><![CDATA[<p>طنزنویسی را نمی شود گرفتار قاعده و قانون کرد.چون در سایۀ شکستن قاعده هاست که شکل می گیرد و آفریده می شود.ولی در هر حال،یک داستان طنز،ویژگی هایی دارد که با  شناختن آنها،می توان دریافت که یک داستان طنز چگونه خلق می شود و چطور می شود آن را نوشت:</p>

<p>بیرحمی،لازمۀ طنز نویسی - 1<br />
طنزنویسی،بیش و پیش از آن که "تکنیک"را پشتوانۀ خود داشته باشد،برخاسته ازنوعی"نگاه"است.طنزنویس، این قدرت را دارد که از موضعی فراتر،با فاصله،نقادانه و بیرحم به سوژه نگاه کند.این نگاه،بیش از آن که حاصل تمرین و ممارست باشد،یک توانایی ذاتی در برخی افراد است.بنابراین طنزنویسی چیزی نیست که بتوان آن را آموخت،بلکه می توان آن را پرورش داد .اگر نمی توانید فاصلۀ انتقادی با سوژه بگیرید و مدام احساساتی می شوید،سراغ طنزنویسی نروید!</p>

<p>2-تکلیفتان را با طنز مشخص کنید<br />
طنز نسبی است.بستگی به درک و تلقی افراد دارد.هر چه عمیق تر باشد و در لایه های اثر بیشتر پنهان باشد و کمتر به چشم بیاید،نسبیت آن بیشتر است.اثری را که ممکن است از نظر شما طنز تلقی شود ،ممکن است دیگری بخواند و بگوید:"خب!این طنزش کجاست؟!"این امر،در مورد بخشهای دیگر ادبیات داستانی صادق نیست.یک اثر در ژانر پلیسی یا معمایی یا وحشت،قوی یا ضعیف،یا متعلق به آن ژانر است یا نیست.ولی در مورد طنز،قضیه فرق می کند.ممکن است یک اثر از دید شما طنز باشد و از دید دیگری،نه.بستگی به تعریف و برداشت مخاطب از طنز دارد.</p>

<p>3-ایده اولیه،حس تضاد<br />
یک اثر طنز هم مثل هر اثر داستانی دیگری با یک ایدۀ اولیه همراه است، تصویری هر چند گنگ از یک ناپایداری که در ذهن حک شده است.این ایده، درداستان طنز همیشه با حس تضاد پیوند می خورد. هر اثر طنز،یک کشف است:کشف یک تضاد در محیط درون یا پیرامون هنرمند که به زبان می آید و قالب داسنان به خود می گیرد.شما در داستان طنز،باید ابتداتضادی را حس  کنید تا آن را در قالب روایت بازگو کنید وکار را پیش  ببرید.این تضاد می تواند در ذهن و فکر شما رخ دهدوحاصل یک حس درونی باشد،و یا ممکن است متاثر از محیط پیرامونی تان باشد.هر اثر طنز،از درک این تضاد آفریده می شود.سپس بر اساس آن،پیشبرد داستان،شخصیت سازی ،نتیجه گیری و...رخ می دهد.البته هر تضادی ممکن است به آفرینش طنز منجر نشود ولی وقتی با این حس در قالب و با زبانی نو "بازی " کنید،به طنز می رسید.</p>

<p>4-انتخاب قالب،مهمترین گام<br />
یافتن قالب و ظرف مناسب برای ایدۀ اولیه،مهمترین بخش طنزنویسی است.طنزنوشتن بیش از هر بخش دیگر ادبیات داستانی بر تعقل استوار است و آگاهانه آفریده می شود.این آگاهی (که در تمامی لحظات خلق اثر حضور دارد) ابتدا در یافتن قالب است که نمود پیدا می کند. ابتدا از خود بپرسید که ایدۀ اولیه ام مناسب برای چه قالب،ظرف یا ژانری است؟کدام بهتر جواب می دهد؟آیا ایدۀ فلسفیم را در ژانر معمایی بریزم بهتر جواب می دهد(چندان که بهرام صادقی در"با کمال تاسف"،"وسواس"و برخی دیگر از داستانهای کوتاه خود آزموده است)یا بهتر است آن را مثلاًدر قالب ژانر تخیلی بازگو کنم(چندان که در بسیاری از داستانک های جیمز تربر می بینیم)؟ ممکن است این تلاش مدتها طول بکشد،تا  به این نتیجه برسید که ایدۀ اولیه تان به چه قالبی بیشتر می آید و با آن بیشتر هماهنگ است.صادق هدایت ایدۀ هجو کلیۀ مظاهر قدرت را در قالب روایت تاریخی "توپ مرواری" برد که بی شک ایدۀ او جز در آن قالب قابل پرداخت نبود.این قالب را پیش از آغاز نگارش کتاب ،حساب شده انتخاب کرده بود و به دوستانش گفته بود که می خواهم یک روایت تاریخی بنویسم،چون حرفهایم را در قالب دیگری نمی توانم بیان کنم .کافی است به یاد قلعۀ حیوانات یا 1984 جورج اورول بیافتید تا به اهمیت انتخاب قالب مناسب برای یک ایده و سوژه و تاثیر آن در ماندگاری اثر داستانی طنزپی ببرید.اورول 1984 را با هدف نقد سیاستهای استالین نوشت ولی قالب و پرداخت چنان قوی بود که اثر از زمان و مکان خاصی فراتر رفت و جاودانه شد.</p>

<p>5 – طنز کلامی<br />
مخاطب در یک اثر طنز،چیزی را می بیند که سر جایش نیست و این،او را به خنده می اندازد.بخشی از این "سر جایش نبودن"می تواند جدا از سوژه،در زبان اثر متجلی شود.بازی با کلیشه های زبانی آشنا و بازسازی آنها،استفاده نابجا از ادبیات رسمی یا محاوره ای،غلط نویسی و یا غلط گویی تعمدی،استفاده از تعابیر طنز آمیز برای توصیف صحنه و شگردهای دیگر در واژگان و کلام،  در تشدید فضای طنز در اثر موثر است.شما در نگارش اثر طنز،همان طور که در موضوع و سوژه و ماجرا مخاطب را غافلگیر می کنید، در زبان نیز می توانیدهمین غافلگیری را به کار ببرید،تا به تعمیق حس طنز کمک کنید،حتی در طنز می توانید به "واژه سازی "هم روی آورید یا مفاهیم نو را بر کلمات سوار کنیدکه چه بسا در زبان معمول و رایج مردم هم کم کم به کار بروند. کافی است به معروفترین رمان معاصر طنز فارسی(دایی جان ناپلئون)مراجعه کنید تا ببینید زبان روان،شوخ و استفاده دقیق از کلمات و بار کردن مفاهیم جدید بر آنها،تا چه حد در خواندنی کردن کتاب و سپردن آن به حافظۀ جمعی نقش داشته است،تا آنجا که عباراتی مثل:"کار،کار اینگیلیساست" در محاورات روزمرۀ ما،به صورت ضرب المثل درآمده است!البته طنزعبارتی را آگاهانه وحساب شده  به کار ببرید وگرنه به لودگی پهلو می زند و مخاطب را پس می زند. یعنی طنز کلامی باید در خدمت ارائۀ ایده و نظر اصلی اثر باشد و نباید در بکار گیری آن زیاد دست و دلبازی به خرج بدهید.</p>

<p>6- شخصیت پردازی<br />
 شخصیتهای آثار طنز،اغراق آمیزند.این اغراق را می توانید از طریق کوچک نمایی یا بزرگ نمایی شخصیت ها انجام دهید.آدمهای آثار طنز،یا کوچک تر از آنند که در دنیای واقعی به نظر می آیند،یا بر عکس،بزرگ تر از اندازه خودشان در عالم واقع هستند.(البته معمولاً سایزی که آثار طنزبرای شخصیتها  می سازند مناسب ترشان است،تو گویی طنز نویس نقاب از هیکل ظاهری افراد بر می دارد!)در هر حال  اثر طنز هر چند واقع نما باشد یا سرگذشت آدمهای واقعی را به تصویر بکشد در سایۀ همین بزرگ نمایی یا کوچک نمایی، تصویری اغراق شده از آنها را نمایش می دهد. <br />
 کنشهای شخصیتهای اثر طنز،مناسب و متناسب با شخصیت های  آنها در عالم واقع نیست و دچار بی تناسبی و تضادند.اینجاست که  پای شگردهای طنز مثل "حماسۀ مضحک" به میان می آید:هجو شخصیتی که دچار خودبزرگ بینی است در سایۀ آفرینش مضحک فضایی حماسی. برای مثال شخصیت دن کیشوت که با وجود ناتوانی، غرق در خیالات خود است و می خواهد به دورۀ شکوه شوالیه گری بازگردد و در عالم اوهام آسیاب های بادی را دشمن می پندارد .نمونۀ روشن دیگری از حماسۀ مضحک،مثنوی موش و گربۀ عبید زاکانی است و قضیۀ عابد و زاهد شدن گربه که با لحنی حماسی ادا می شود و در نهایت مخاطب می بیند که توبۀ گربه، مضحکه ای بیش برای چپاول موشان نبوده است!<br />
البته این اغراق در شخصیت سازی را باید دقیق انجام دهید. شخصیت باید در عین اغراق آمیز بودن، باور پذیر باشد وگرنه اثربخشی خود را از دست می دهد و سمت و سوی کاریکاتوریستی به خود می گیرد که همذات پنداری مخاطب را برنمی انگیزد.قدرت و قوت شخصیت طنز،در سایۀ حرکت آکروباتیک او روی بند اغراق و واقع نمایی شکل می گیرد.شخصیت اثر داستان طنز ،ما به ازای واقعی ندارد،چون در ساخت آن،مبالغه شده است ولی نمادی اغراق شده از مابه ازای واقعی خود است و از این رو و در عمق خود،شخصیتی واقع نماست و برای مخاطب ،شخصیتی خیالی نیست و چه بسا خود را در آینۀ او ببیند. مثلاً "چرویاکف"شخصیت اول داستان"یک شب خوش"چخوف،یک تیپ کاملاًآشناست،کارمندی دون و ساده،بی هیچ تشخٌص خاصی.او شبی در سالن تئاتر غفلتاًعطسه می کند و از این که می بیند مدیر کل ادارۀ راه،جلوی او نشسته است از این عطسۀ خود شرمنده می شود و چنان ابراز و احساس شرمندگی را تداوم می دهد تا در نهایت دق می کند و می میرد!این اغراق در شخصیت پردازی چنان ماهرانه و واقع نمایانه صورت گرفته است که برای مخاطب پذیرفتنی به نظر می آید و چه بسا خود را در آینۀ اعمال و رفتار چرویاکف می بیند!              <br />
در آثار طنز،گاه تضاد در شخصیت سازی،در آفرینش شخصیتهای متضاد در آثار متجلی می شود.دم دستی ترین نمود این شگرد،در آثار سینمایی از رهگذر خلق دو شخصیت متضاد از نظر فیزیک بدنی و خصوصیات(لورل و هادردی،چیچو و فرانکو ...)دیده می شود و در آثار داستانی،از رهگذر برخورد میان  تیپ های متضاد ،طنز در کلام و موقعیت آفریده می شود.نمونه روشن آن،شخصیت دن کیشوت و سانچو پانزا در رمان دن کیشوت است .دن کیشوت آدمی خیالپرداز و دچار اوهام است و سانچوپانزا شخصیتی واقع بین و ساده دل ولی مطیع ارباب .بخش مهمی از طنز  این اثر،از رهگذر برخورد میان این دو است که شکل می گیرد و آفریده می شود. <br />
بسیاری از طنزنویسان از رهگذر آفرینش شخصیت غیر قابل پیش بینی در اثرشان به طنز می رسند.معمولاًکنش و واکنش این شخصیت،در جهت عکس پیش بینی مخاطب حرکت می کند و در نتیجه تعجب مخاطب را بر می انگیزد و همین امر موجب خندۀ او می شود.چون کاری می کند که مخاطب انتظارش را ندارد.در هر حال،چه شخصیتتان قابل پیش بینی باشد و چه غیر قابل پیش بینی،قرار دادن او در موقعیتهایی که در آن غرابت  در رفتارو یا کلام رخ دهد،ضروری است. </p>

<p>7- غافلگیری در گره گشایی<br />
یک گره گشایی  غافلگیر کننده و تکان دهنده،قوی ترین گزینه برای بخش پایانی داستان  طنزشماست.تعجب،موتور خنده است و در داستان طنز این تعجب در غافلگیری نهایی به اوج خود می رسد. آخرین جمله داستان طنز، باید به ذهن مخاطب ضربه بزند و او را غافلگیر کند. </p>

<p><br />
8- بازی با قواعد و قوانین <br />
در داستان طنز،آموزشهای کلاسیک داستان نویسی رنگ می بازند.چرا که طنز،عرصۀ ممکن ساختن ناممکن هاست.در طنز،شما مجازید که قالبهای ممنوع در داستان نویسی را به کار بگیرید و مخاطب را با خود در لذت این ورود به حریمهای ممنوعه شریک سازید!می توانید کار را یکسره در قالب زبان خشک و غیر منعطف و غیر داستانی اداری بنویسید،از غلط نویسی عمدی استفاده کنید ،زبان گزارشی به اثر بدهید و جا به جا،حکم های  کلٌی صادر کنید.به سبک و سیاق انشاهای دورۀ دبستان،توصیفات شدید و غلیظ به کار ببرید.می توانید اثر را در قالب مقاله های مستند و مستقیم بنویسید .می توانید وقایع جزئی و کلی مربوط به خودتان را بی هیچ تخیل و تکنیک روایی به قلم بکشید،کارهایی که در کلاسهای داستان نویسی ،پیوسته شما را از آن برحذر می دارند.آن وقت از این همه غلط نویسی تعمدی غرق در لذت شوید و مخاطب را هم در این لذت شریک کنید!البته از فرمان های طنزنویسی هم غافل نشوید.چرا که برای گذر از تجربه های دیگران و آزمودن افقهای تازه، لازم است که ابتدا بر شگردهای آزموده شده که حاصل قرنها و قرنها تجربه بزرگان طنز ادبیات فارسی است مسلط شوید. در نهایت خدا را چه دیده اید،شاید با آفرینش اثرتان،شگردی بر این شگردها افزودید!بهرام صادقی می گوید:"هنرمند باید چیزی از خود به دنیا اضافه کند،ولو این که یک مثقال باشد."!</p>

<p>(منتشر شده در شمارۀ تیر مجلۀ همشهری داستان)<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000507.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000507.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">criticism</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 22 Jun 2011 09:57:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جای خالی گل آقا با کشیده</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://www.ayandenews.com/news/28232/">گویا کاریکاتوریست کیهان بانی خیر شده</a> و اعلام کرده <br />
می خواهد جای خالی گل آقا را با انتشار دوهفته نامۀ طنزِ"کشیده"(که هم اکنون ضمیمۀ روزنامۀ وزین جوان است)پر کند که مبارک است <br />
و به قول شاه شهید،باید همه چیزمان به همه چیزمان بخورد و طنزمان هم مثل مابقی چیزها، با "کشیده "حل شود برود پی کارش!</p>

<p>لابد آگهی های تبلیغاتی این اقدام مهم فرهنگی – فکاهی – طنز ،باید یک چیزهایی باشد توی این مایه ها:</p>

<p>* دورۀ گل آقا گذشت،ما،امروز،با کشیده حالتان را جا می آوریم.</p>

<p>*تو غلط می کنی نمی خندی پدر سوخته،می خواهی بدهم با کشیده ،پدر پدر پدرسوخته ات را بخندانند؟!</p>

<p>*کشیده به بازار آمد.هرگونه سقلمه،اردنگی،مشت و لگد،باتوم و سایر وسایل خنده موجود است.</p>

<p>*ما شما را با کشیده هشیار می کنیم تا دستتان بیاید یک من ماست چقدر کره دارد.یکی بخر،دو تا ببر...</p>

<p>*کشیده بر هر درد بیدرمان دواست.</p>

<p>در هر حال هر دم از این باغ بری می رسد.از بس هی برهای مختلف را توی این چند ساله امتحان کردیم،دیگر هاضمه مان از کار افتاد! </p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000505.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000505.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">diary</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 19 May 2011 22:44:00 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>&quot;نگاهی به آثار زنان در نشریات طنز&quot;به نمایشگاه کتاب رسید</title>
         <description><![CDATA[<p> "شکرستان(نگاهی به آثار زنان در نشریات طنز)"،کتابی تحقیقی است که مدتی پیش آن را به انتشارات گل آذین سپردم و بالاخره در ماراتن رساندن کتابها به نمایشگاه موفق شد  به نمایشگاه رسانده شود!<br />
جالب آن که ناشر ترجیح داد نام کتاب،عام باشد و نامی زنانه نداشته باشد،چراکه ممکن است برای گرفتن مجوز نشر ایجاد حساسیت کند!این است که نامش را گذاشتیم شکرستان،با زیر تیتر:"نگاهی به آثار زنان در نشریات طنز".<br />
واقعیت این است که طنز در مطبوعات ایران،همیشه چهره ای مردانه داشته است ودر این میان آثار زنان طنز نویس زیر سایۀ حضور پررنگ مردان و تفکر مردانه،پنهان مانده و کمتر مورد توجه قرار گرفته است.این کتاب،تلاشی است برای بررسی سیر تحول آثار زنان در نشریات طنز.از این رو نشریاتی را که زنان در آن حضوری مشخص و روشن داشته اند(یعنی چلنگر،توفیق،کاریکاتور،نامۀ آهنگر،توفیقیون(فکاهیون)،خورجین،گل آقا،طنز و کاریکاتور،طنز پارسی و ستون آزاد) در یک بستر زمانی بررسی کرده ام.همچنین به ستون خانمهای با با شمل و همچنین نامهای مستعار زنانۀ طنز نویسان نیز گریزی زده ام.این بررسی با نمونه هایی از آثارنیز همراه است تا ذهن مخاطب با دغدغه های زنان طنزنویس و سیر حرکت آنان در طنز معاصر آَشنا شود.جالب است که این نویسندگان(که آثار ماندگار و قابل توجهی نیز ارائه کردند) هیچکدام به صورت مستمر طنز را دنبال نکردند.خیلی دلم می خواست نام و نشانی از زنان طنزنویس نشریۀ توفیق یا کاریکاتور بدست آورم ولی متاسفانه به جز استثنائاتی،از بقیه حتی از طریق تماس با همکاران این نشریات نیز نتوانستم سرنخی پیدا کنم.در هر صورت خودم این کتاب را ادای دینی می دانم به اینان که با بی ادعایی هر چه تمام تر جو شکنی کردند و بابی را برای طرح دغدغه های زنانه در طنز معاصر گشودند.تا نظر خواننده چه باشد....</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000500.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000500.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">criticism</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 09 May 2011 22:05:49 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حکایت روباه و زاغ از منظر نشانه شناسی سلامت</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="IMAGE634352922795443750.jpg" src="http://www.bbgoal.com/IMAGE634352922795443750.jpg" width="150" height="135" /></p>

<p>اکنون که در آستانۀ سال نو قرار داریم می خواهیم حکایت روباه و کلاغ را از منظر نشانه شناسی سلامت بررسی کنیم تا سرآغازی باشد برای پاسداشت حضور دشمن شکن پرندگان روی درختان در فصل بهار.<br />
حکایت با "زاغکی"آغاز می شود.زاغک در لغت به معنی زاغ کوچک است .این امر،می رساند که زاغ مذکور،رنجور و نحیف است و بنا بر اطلاعات بالینی به سوئ تغذیه مبتلاست،احتمالی که فرازهای دیگر حکایت بر آن صحه می گذارد.زاغک مذکور،قالب پنیری را سر راهی می بیند.آن را به دهن می گیرد و زود می پرد.آیا قالب پنیر مذکور،بهداشتی است؟اگرچه واقعاًهیچ استدلال قانع کننده ای با سند و مدرک ارائه نشده که پنیر مذکور،با شیر خشک های فاسد وارداتی از کشور دوست و برادر چین، و یا شیرهای بی کیفیت یارانه ای تهیه شده باشد ،ولی در هر حال بی شک بهداشتی نیست،چون روی زمین افتاده و آلوده است،امری که توجیهی برای نحیفی هیکل زاغ مذکور به علت استفاده از الگوهای تغذیه ای نادرست و غیر بهداشتی است،مگر این که بپذیریم زاغ ،پنیر را در دهن گرفته ولی نمی خواهد بخورد.چرا که در حکایت هیچ نشانه ای بر عزم او برای خوردن پنیر وجود ندارد.حتی وقتی روباه را می بیند،و بر اساس اصول روانشناسی،باید از هولش پنیر را قورت بدهد، این عمل را انجام نمی دهد.او نمی خواهد خود را به خوردن پنیر وادارد زیرا برای این کار باید منقارش را به مقادیر معتنابهی بازنماید. بنابراین می توان تعلل و ناکامی دردناک او به خوردن پنیر را این گونه تبیین کرد:فعلاًمیل ندارد.آیا زاغ ثقل سرد دارد؟آیا از اشکالات گوارشی رنج می برد ؟آیا اخبار 30/20نگاه می کند که اشتهایش چنین بند آمده؟آیا انسداد روده دارد؟آیا حال ندارد منقارش را تکان بدهد؟آیا منتظر گردو و نون بربری است؟داستان در برابر  همۀ این احتمالات ساکت است.چه بسا او، قالب پنیر دیگری را خورده و این یکی را دیگر میل ندارد.اینجا احتمالات دیگری می تواند مطرح شود:اگر کلاغ میل ندارد،پس چرا زحمت طاقت فرسای برداشتن پنیر از روی زمین را به خود هموار می سازد؟اینجاست که نظریه پردازان علم روانشناسی،احتمالات دیگری را مطرح می کنند:احتمال دارد که زاغک به هیستری افسردگی – شیدایی همراه با بی ارادگی(ناتوانی از به کار بردن قوۀ بلع در موقع مقتضی)مبتلا باشد.این گمانه را در ادامه بیشتر بررسی می کنیم.<br />
به داستان بازگردیم:روباهی  پرفریب و حیلت ساز زیر درخت می رود و آواز می خواند و راجع به زیبایی کلاغ سخن می گوید،آوازی که بی شک در مایۀابوعطاست.آیا روباه نمایانگر فرا-خود زاغ است؟(توجه کنید که وقتی روباه می گوید که آواز بخوان،زاغ هم می خواهد قار قار کند،تا که آوازش آشکار کند.)از این رو روباه به صورتی نمادین مرتکب اصلی تمام اعمالی است که زاغ با انگیزه های ناهشیارش به ارتکاب آنها علاقه دارد که رانده شود:خوردن پنیر و خواندن آواز.در اینجا است که احتمالات دیگری بروز می کند،احتمالاتی که جنسیت شخصیتهای روایت،محور آن است.<br />
اگرچه داستان در باره جنسیت زاغ و روباه سکوت کرده است ولی وقتی روباه به زاغ می گوید :"نبدی بهتر از تو در مرغان"،مشخص می شود که جنسیت زاغ مونث است،وگرنه روباه می گفت:"نبدی بهتر از تو در خروسان."از این رو می توان ابتلای زاغ به هیستری افسردگی – شیدایی را به دهۀ ششم زندگی او ربط داد، که مربوط به بحران یائسگی و تغییرات جسمی و روانی مربوط به آن است،عارضه ای که روباه نیز از آن رنج می برد و با ستایش رنگ سیاه بر آن صحه می گذارد و با حرکت در راه،سعی می کند بر این عارضه و نیز عارضۀ پوکی استخوان مبارزه کند. آیا کفش او،از استانداردهای لازم جهت جلوگیری از میخچه برخوردار است؟متاسفانه روایت در این باره سکوت کرده است.<br />
به داستان بازگردیم:بی شک روباه،پر فریب و حیلت ساز است که اگر چنین نبود، به عمل شنیع خواندن آواز روی نمی آورد و به قرائت سرود اکتفا می نمود.آیا روباه برای این عمل شنیع،از مجاری رسمی مجوز دارد؟بی شک خیر،وگرنه به طرز بیشرمانه ای از زیبایی کلاغ سخن نمی گفت،کلاغی که سن و سالی از او گذشته  و برای خودش آبرو دارد.<br />
بیایید دوباره به مرور ماجرا بپردازیم.روباه،سر و دم و پا و پر و بال کلاغ را می ستاید و سپس می گوید که بالاتر از سیاهی رنگ دیگری موجود نمی باشد.در اینجا با  یک بحران زیبایی شناسانه مواجهیم که سلامت روحی و روانی روباه و کلاغ را زیر سوال می برد:آیا روباه به افسردگی حاد روبروست  که اینچنین  ازرنگ سیاه تمجید می کند یا می خواهد به شیوۀ نمادینی کیفیت غرورآفرین بنزین داخلی را بستاید که چنین هوا را سیاه کرده است و بالاتر از آن رنگی نیست؟ داستان با رویکردی هرمنوتیزه شده،قضاوت را به مخاطب می سپارد و فراز انتهایی این ماجرای خواندنی را پیش روی بشریت می گشاید:چون زاغ دهان می گشایدطعمه می افتد و "روبهک"می جهد و آن را می رباید.روبهک به معنای روباه کوچک است و از جثۀ نحیف روباه پر فریب و حیلت ساز  حکایت دارد.برای ریشه یابی کوچکی جثه های شخصیت های ماجرا،احتمالات زیادی وجود دارد که هر کدام قابل بررسی است:ممکن است این جثه های نحیف روباه و زاغ حاصل به کار بردن تدابیری چون استفاده از  کمربندهای لاغری یا پنیر کثیف یا هوای آلوده یا برنامه های آموزندۀ بهداشتی تلویزیون یا طرح هدفمندی یارانه ها یا حضور در صفوف بهم فشردۀ مسافرین مترو و یا اتوبوس باشد.شاید هم ارثی بوده و ناشی از کوچکی جثۀ اجداد نامبردگان باشد.کارشناسان، این احتمالات و سایر احتمالات دیگر را رد یا تایید نمی کنند.بخصوص این که بعد از افتادن پنیر از دهان زاغ،روباه آن را به طرفه العینی می رباید و می رود و مخاطبان را برای روشن کردن نکات مبهم ماجرا،پا در هوا رها می سازد.</p>

<p>(<strong>چاپ  شده در ویژه نامۀ طنز شمارۀ نوروزی مجلۀ سلامت)</strong></p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000499.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000499.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 16 Apr 2011 17:01:06 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک ماجرای واقعی</title>
         <description><![CDATA[<p>دانشجوی یک جایی در ایالت جابلقا چند ماه دوندگی می کند که مجوز اجرای کنسرت بگیرد. در خان آخر، مسئول مربوطه اعلام می کند که فقط سنتی.طرف می گوید که بابا،برنامۀ ما همه اش کلاسیک است و سنتی در تخصص ما نیست.مسئول محترم ،می گویدکه مرغ یک پا دارد و کلاسیک چیز بیخودی است و در نهایت می پرسد:"این کلاسیک که می گویی یعنی چی؟"و پس از شنیدن پاره ای توضیحات ،می گوید:"کلاسیک یعنی بتهوون؟"دانشجوی مربوطه نفسی به راحتی می کشد که:"آره یعنی بتهوون."مسئول می گوید:"خوب این را از اول می گفتی."و مجوز را اینطوری صادر می کند:<br />
-<strong>بدین وسیله اجازه داده می شود که در روز فلان و در محل فلان، کنسرت موسیقی سنتی و بتهوون اجرا شود.</strong><br />
دانشجوی مذکور هم چاره ای نمی بیند جز این که پای جناب بتهوون را در کلیۀ اجراها باز کند تا خلاف قانون انجام نداده باشد.نتیجه آن که هم کنسرت با موفقیت اجرا می شود و اهل فن قضیه را می گیرند و هم این که در عالم واقع ،رخداد میمنت اثر و فرحبخشی اتفاق می افتد که جز در ایالت جابلقا،امکان وقوع آن نیست.می گویید نه،بخشهایی ازبروشور کنسرت را با هم می خوانیم و برای روح جناب بتهوون که برای چنین کنسرتی اینقدر مایه گذاشتند طلب آمرزش می کنیم.لازم به ذکر است که به علت ناخوانا بودن اسامی خاص،به جای آنها،تقی و نقی گذاشته ایم.</p>

<p><u>قسمت اول:</u><br />
Czardas by V.monti.composer:L.V.Beetoven<br />
Sohrab sepehri((مقدمه ای از بتهوون<br />
Sonate Pathetique by Beethoven himself</p>

<p><u>قسمت دوم:</u><br />
VASLE SARKHOSHI,by naghi(Beethoven,s old friend)<br />
KHATERATE SHIRIN, by taghi)Beethoven,s old friend(<br />
Some little pieces from bach به تصحیح بتهوون<br />
Michele Strogoff(about Beethoven biography)<br />
Noori,a song from beethoven<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000497.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000497.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">diary</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 12 Apr 2011 15:08:50 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در جست و جوی هنرهای از دست رفته</title>
         <description><![CDATA[<p><br />
<u>فرهنگ و هنر در 1389،در آیینۀ طنز</u><br />
 <br />
<strong>این هم مطلبی که در مورد رخدادهای فرهنگی و هنری سال گذشته برای سالنامۀ شرق نوشتم .بخشهایی از آن چاپ شد که کاملش را اینجا آورده ام:</strong></p>

<p></p>

<p><strong>در جست و جوی مجسمه های از دست رفته</strong></p>

<p>در اولین روزهای بهار دل انگیز و زیبا و شورآفرین،خبر سرقت مجسمه های پارکها و میادین تهران،شور و هیجانی مضاعف به جماعت هنردوست و هنرپرور بخشید.مجسمه های ناپدید شده،یکی دوتا نبود:ستارخان،باقرخان،استادمعین،شهریار،صنیع خاتم وبسیاری دیگر از شخصیتهای علمی ،فرهنگی و غیره شبانه غیب شدند وبه مکانهای نامعلومی رفتند .پس از چندی ابوسعید ابوالخیر هم ماندن را مصلحت ندید و به آنها پیوست.در همین رابطه فیلمی از سرقت یکی از مجسمه ها توسط دوربین های مرکز کنترل ترافیک ضبط شد که نشان می داد سارقان ابتدا مجسمه را مورد ضرب و جرح و اذیت و آزار قرار داده و سپس قطعات آن را ربوده اند.با این خبر،بررسی حضور فرهاد کوه کن و اکوان دیو در میان عوامل خودسر سارق در دستور کار قرار گرفت.در این میان یک خبرگزاری  به نقل از یک کارشناس ارشد میراث فرهنگی،ازدست پنهان اینگیلیسا در پشت پردۀ سرقت مجسمه ها پرده برداشت و گفت از آنجا که سرقت مجسمه ها نیاز به اتاق فکر و سازماندهی ویژه و ابزارهای مخصوصی دارد، کار،کار اینگیلیسا است تا مجسمه های ما را درسته بردارند و ببرند بگذارند توی موزه ها وپارکها و میدانهای خودشان و حالش را ببرند.کشفیات کاشفان فروتن توطئه های استکبار جهانی،این گمانه زنی را تایید می کند.با هم بخشهایی از این کشفیات را که مربوط به لحظات وقوع سرقت است می خوانیم:</p>

<p><u>استاد معین</u>:آخ!کمرم!آقای نگهبان!تورو ارواح خاک بابات یه چیزی به این آقا بگو...اینه سزای عرقی که سر فرهنگنامه ریختم؟!<br />
<u>جرثقیل معلوم الحال و وابسته به روباه پیر استعمار</u>(با صورت شطرنجی،رو به دوربین):نگیر آقا!عکس نگیر!<br />
***<br />
<u>ستارخان</u>(با ترجمه و تلخیص):دلم می خواد اون نامردی که مارو خلع سلاح کرد پیدا کنم حقشو بذارم کف دستش...آقا چرا همچین می کنی؟!<br />
<u>عامل ناشناس وابسته به اینگیلیس</u>(با صورت شطرنجی،رو به دوربین):چند دفه بگم عکس – مکس نگیر؟!به بچۀ آدم یه بار حرف می زنن.<br />
***<br />
<u>عامل وابسته</u>:<br />
I am from estekbare eengilis.Are you boronz?<br />
<u>ابوسعید ابوالخیر</u>:خیر.آن یک مثقال برنزهم خواجه امام مظفر حمدان است و ما هیچ نیستیم.<br />
عامل وابسته( در حال کلنگ زدن به مجسمه):<br />
Baba to deege kee hasti?!</p>

<p><br />
<strong>کتابها و آدمها</strong></p>

<p>هنوز عرقمان در رابطه با جستجوی سارقان مجسمه ها خشک نشده بود که خبر رسید در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران،جماعت برای کتاب سر و دست شکسته اند.به این ترتیب که پایۀ یکی از چادرهای موقت در محوطۀ نمایشگاه سقوط کرده و تعدادی از جماعت کتابخوان به سزای اعمال پلید کتابخوانی خود رسیده اند!در همین راستا و کلیۀ راستاها و درازاهای دیگر،کارشناسان امور بیولوژیک و فارماکولوژیک و سایکولوژیک و سوسیولوژیک و بقِۀ لوژیک های عالم امکان،پیشنهاد کردند که حضور در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران جزو رفتارهای پرخطر قلمداد شود.این کارشناسان از زنان باردار،سالمندان،کودکان و بیماران قلبی و عروقی خواستند جز در مواقع ضروری،حول و حوش نمایشگاه آفتابی نشوند و در صورت اجبار،خود را به زنجیر چرخ و تجهیزات ایمنی از قبیل کفش راحت و قرص زیر زبانی ولباس خنک و ماسک اکسیژن (برای حضور در سالنهای سرپوشیده)مجهز سازند.از خواهران عزیز نیزمثل همیشه تقاضاشود که توجه اکید بفرمایند.خلاصه این که اگرچه نمایشگاه کتاب  در سایۀ رواداری و سعۀ صدر مسئولین مربوطه و غیر مربوطه خیلی پر و پیمان است و از کلیۀ نویسنده ها وتمام ناشران کتاب دارد و همۀ کتابهای عالم وجود از ابتدا تا به حال توی دست و بالش ریخته،ولی  این دلیل نمی شود که جماعت از هول حلیم توی دیگ بیافتند و کار دست خودشان بدهند.در ضمن با توجه به این همه فراوانی،پیشنهادات برخی از افراد را در رابطه با موضوع کتابی که دوست دارند بخوانند مرور می کنیم:<br />
 - <u>یک مسئول فرهنگی</u>: یک کتاب افشاگرانه دررابطه با آبشخورهای کودتاهای خزنده و جهنده نرم و سفت مطبوعاتی در کلیه نقاط جهان و کهکشان راه شیری.<br />
- <u>یک مسئول غیرفرهنگی</u>:یک کتاب حاوی نکات آموزنده و اخلاقی در رابطه با فضاهای درخشان و رو به جلو مربوط به اکتشاف و اختراع وخدمات رسانی اعم از نان و نفت و بنزین و گوجه فرنگی  در سطح فرامنطقه ای.<br />
- <u>یک وزیر سابق</u>:در جست و جوی زمان از دست رفته.<br />
- <u>یک فیلمساز جنجالی- ارزشی</u>:یک رمان رزمی-بزمی-عشقی-کمدی-اخلاقی که بتواند با تولید در ژانر بشکن و بالا بنداز، گیشه را ترکانده و مشت محکمی بر دهان منتقدان بزند.<br />
- <u>یک فیلمساز پسا- فرا- نئورئالیست</u>:یک اثر ارزشمند و معروف کلاسیک،که بتوان به شیوه مدرن دوباره خوانی اش کرد وسر تا پای آن اعم از ساختار و هنجار و غیره را به هم ریخت وشکست و به بازار نشر عرضه کرد.<br />
- <u>یک نویسنده و ارباب رجوع اداره کتاب کشورهای مختلف</u>:کلیه آثار تراژیک عالم امکان از بدو خلقت تا به حال.<br />
- <u>یک متفکر طراز نوین جهانی و تلویزیونی درعصرهای جمعه</u>:کتاب وزینی در رابطه با افشای مکانیزم وصل تمنیات مادی به لوله های آبشخورهای فرهنگی فاضلابهای خودباخته سکولاریست در عالم امکان.<br />
- <u>یک مجری تلویزیونی</u>:یک کتاب در رابطه با همه چی آرومه و من چقد خوشبختم...</p>

<p><strong>تعطیلی کتابفروشیها</strong></p>

<p>تعطیلی کتابفروشیهای خیابان کریمخان،یکی دیگر از خبرهای فرهنگی در سال گذشته بود که  از تداوم یک فاجعۀ انسانی یعنی اختصاص فضاهای معماری شهری به پدیده های مبتذل و زشت جلوگیری کرد و با تبدیل کتابفروشی به کبابفروشی و امثاله گامی دیگر در خدمت به  بشریت سرگردان و گرسنه و هراسان عصر حاضر برداشته شد.</p>

<p><br />
<strong>موسیقی و مکافات</strong></p>

<p>در سالی که گذشت،بعضی کنسرتهای موسیقی مثل کنسرت حسام الدین سراج و کیهان کلهر به علل مشخص و نامشخص،از سوی دستهای پیدا و پنهان،لغو شدند.در ضمن به سراج گفته اند که شرکت کنندگان در کنسرتش باید زیر هزار نفر باشند.<br />
تبصرۀ 1:هر صد نفر کمتر،امتیاز تشویقی دارد.<br />
تبصرۀ 2:دست اندرکاران کنسرت و سالن از قبیل اعضای گروه موزیک،خدمات،نور،دوربین و غیره از محل هزار نفر کسر می شوند.<br />
تبصرۀ 3:اگر جمعیت حاضر به صفر برسد،به گروه ،جایزۀ ویژه تعلق می گیرد.<br />
تبصرۀ 4:سازها وارداتی نباشند.تشت و قابلمه و بشکن مرجٌح است.<br />
تبصرۀ 5:مرغ سحر اجازۀ حضور در اشعار را ندارد.حضور مابقی مرغها بلامانع است.<br />
تبصرۀ6:سازها معلوم نباشد.حضور نوازندگان پشت چرخ درشکه(در صورت استفاده از ساز گرد) و پشت برج میلاد(در صورت استفاده از سازهای دسته دار)لازم است.<br />
تبصرۀ6،الف:از تجربیات گرانقدر صدا و سیما استفاده شود.<br />
تبصرۀ 7: از دستگاهها و مایه های موسیقی که کمر و پاره ای نواحی را دچار حرکات موزون می سازد استفاده نشود.<br />
تبصرۀ 8:و غیره...</p>

<p>ا<strong>نتظارش را نداشتم!</strong></p>

<p>اوایل پاییز بالاخره ماریو وارگاس یوسا،نویسندۀ سوربز، توانست جایزۀ نوبل ادبیات را پس از سالها انتظار نفس گیرِخوانندگان و مترجمان ایرانی تصاحب کند و ملتی را از نگرانی برهاند. ما هم ضمن عرض تبریک و خسته نباشید خدمت هموطنان گرامی،اعتراف می کنیم که حق بالاخره به حقدار رسید و یوسا جایزه ای را گرفت که سالها بود استحقاق دریافت آن را داشت . یوسا درپاسخ به این سوال که موقع شنیدن خبر چه احساسی داشتید،خندیده و گفته است:<br />
- واقعاًمنتظرش نبودم.بسیار غافلگیر کننده بود.تصور می کردم دوست _ یا دشمنی _ سر به سرم می گذارد...اما زندگی ام تغییر خواهد کرد.تلاش خواهم کرد که خودم را حفظ کنم...<br />
حالا تصور کنید روزی – روزگاری(با جایزۀ روزی – روزگاری خودمان اشتباه نشود)یک نفر از یک گوشۀ نامشخص!دنیا برندۀ چنین جایزه ای بشود و بخواهند احساس او را از شنیدن این خبر بپرسند.چیزی خواهد گفت در این مایه ها:<br />
- راستش را بخواهید  انتظارش را داشتم.اگر خبر جز این بود،به نظرم عجیب و مشکوک می آمد. دهها سال بود که داوران داشتندحق من را می خورند و به دوست و رفیقهایشان می دادند.بنابراین اصلاًغافلگیر نشدم.اگر دوره های قبل هیات داوران یک جو شعور و انصاف و سواد و معلومات داشت می بایست مرا برنده اعلام می کرد.کارهای دیگران را بخوانید،مال من را هم بخوانید.همه اش باند بازی و رفیق بازی بود.جز باند خودشان هیچکس را قبول نداشتند.بر عکس این دوره که یک عده آدم حسابی با شعور با سواد با فهم و کمالات چیزفهم دور هم جمع شدند و بدون هیچ ملاحظه ای رای دادند.البته نه این که فکر کنید چون خودم برنده شده ام این را می گویم ها!نه!نوشتن سرنوشت من است.من در نوشتن خلاصه می شوم و در خلوت رنجبار تنهایی خودم غوطه ورم و عصاره عرق ریزان محنتبار زندگیم را بی هیچ منتی با دست باز در اختیار جامعۀ بشری و ساکنان کهکشان راه شیری قرار می دهم.از این رو با گرفتن جایزه،چیزی برایم تغییر نمی کند.نه داداش،ما ندید – بدید نیستیم و برای جایزه – مایزه تره هم خرد نمی کنیم.(سرفه)</p>

<p><strong>نفوذ فرهنگی آشپزخانه ای</strong></p>

<p>اعلام ممنوعیت آموزش غذاهای غیر ایرانی در برنامه های آشپزی تلویزیون،یکی از مهمترین رخدادهای فرهنگی و هنری سال بود که بی شک نقطۀ عطفی بر جلوگیری از نفوذ بیگانگان بر فرهنگ جوامع بشری به شمار می آید.چرا که محققین و مخترعین جوان و کوشای دنیا ثابت کرده اند که بزرگترین رخنه های فرهنگی، از طریق منافذ موجود در دیگهای آشپزخانه ها صورت پذیرفته است.فقط می ماند روشن ساختن این مساله که واقعاًبا توجه به داد و ستد فرهنگی چند قرنۀ جوامع( که به آمیزش فرهنگ آشپزی و عادات غذایی مردم منجر شده است) کدام غذا ایرانی است و کدام خارجی؟برای مثال شنیده ایم که حتی پیتزا ریشۀ ایرانی دارد و غذاهای همسایگان ترک ما،یادگار سلجوقیان است.از این رو برای حفظ حقوق اخلاقی و قانونی غذاها،پیشنهاد می شود شورایی مرکب از کارشناسانی در رشته های فرهنگ و زبانهای باستانی و دیگر زبانهای زنده و مردۀ دنیا،تاریخ،جغرافی،اجتماعی،ادبیات،میراث فرهنگی،اطلاعات و جهانگردی،صنف رانندگان تریلی های هیجده چرخ جاده های ترانزیت،متخصصان گوارش و جهاز هاضمه و کلیۀ تخصصهای دیگر تشکیل شود و این شوراشناسنامۀ کلیۀ غذاهای موجود در عالم امکان را بررسی کرده و آنها را تعیین هویت کنند و در صورت احراز هویت ایرانی(حداقل از پنج پشت به اینطرف)،صلاحیت آنها را برای نمایش در تلویزیون بلامانع اعلام کنندو تا احراز کامل هویت غذاها،از حضور آنها در برنامه های آشپزی جلوگیری به عمل آید.</p>

<p><strong>هنریک ایبسن منحط</strong></p>

<p>سرمای زمستان امسال،با بحث گرم صاحبنظران و نظریه پردازان پیرامون سوابق کاری و فرهنگی فرد معلوم الحالی به نام هنریک باصطلاح ایبسن آغاز شد.در پی آغاز اجرای نمایش موهن و سخیف و فاسد و دارای مجوز رسمی هدا گابلر نوشته هنریک ایبسن در تئاتر شهر،کارشناسان،اسناد محکمی مبنی بر وابستگی ایبسن به غرب غارتگر و در راس آنها نروژ جهانخوار ارائه دادند که نشان می داد وی تحت پوشش نمایشنامه نویسی،در صدد بوده جامعۀ بشری بخصوص تماشاگران سالن چهارسوی تئاتر شهر را به خاک سیاه بکشاند و صحنۀ تئاتر شهر را جولانگاه تفکرات انحرافی خود و عادی سازی شرب خمر و حالات مستی پس از آن به صورت تلویحی در پوششِ خوردنِ آب پرتقال قرار دهد که خوشبختانه این توطئۀ در نطفه خفه شدو عوامل نمایشنامه احضار شدند و مورد بازپرسی قرار گرفتند .البته برخی ادعا می کنند که در تئاتر مذکور ملاحظات اخلاقی در نظر گرفته شده،ولی قرائن نشان می دهد که این عمل به طور قرص و محکم وچندان ا ز بیخ انجام نپذیرفته.از این رو ما صحنه ای از پرده دوم نمایش را بازنویسی کردیم و محض نمونه به جامعه ادبی عرضه داشتیم تا همگان بدانند و آگاه باشند که  چطور از هدا گابلر،این زن ناراحت و ناامید و سرکش و بی اعتنا به شوهر، می توان یک نمونۀ اتوپیایی ساخت تا اجازه نمایش داشته باشد:<br />
بخشی ازپردۀ دوم(نسخۀ منحط):<br />
خانم الوستد:لازم است بروم با شوهرت احوالپرسی کنم؟<br />
هدا:نه،لازم نیست نگران آنها باشیم.فکر می کنم تا چند دقیقۀ دیگر بروند بیرون...به یک مهمانی بزن و بکوب!<br />
بخشی ازپردۀ دوم(نسخۀ بازبینی شده و بلامانع جهت اجرا):<br />
خانم الوستد:لازم است بروم با حاجی آقای جنابعالی ضمن حفظ حدود،گفت و گویی داشته باشم؟ <br />
هدا:نه،لازم نیست،این کار از نظر اخلاقی و اصول و موازین پذیرفته شده،به صلاح نمی باشد و تشویش افکار عمومی محسوب می شود.در ضمن اونطور که آقامون گفتن،ایشون دارن تشریف می برن به یک نشست سنگین و وزین عرفانی و فکری....آقامون خیلی با فهم و کمالاتن...ما زنها هم بریم به کارمون برسیم وسبزی ورچینیم و آبگوشت بزباش بپزیم...</p>

<p><strong>بحث شیرین کله قند و نخبه ستیزی در جشنوارۀ فیلم فجر</strong></p>

<p> با این که آمار و ارقام  نشانگر ریزش رقم تماشاگران سینما از 80 میلیون در سال 68 به 13 میلیون در سال جاری است،ولی این چیزی از اهمیت و جذابیت جشنواره فیلم فجر کم نمی کند،گیرم که فیلمها یا اکران  نشوند و یا در فرصت نامناسب اکران بشوند و یا مشمول تعدیل قرار گیرند ویا دیر اکران شوند و پاک از دهن بیافتند.در هر حال مهم این است که تولیدات سینمایی در جشنواره فیلم فجر با هم رقابت کنند یا نکنند.در همین رابطه و کلیۀ رابطه های دیگر،رضامیرکریمی که با "یک حبه قند"در جشنوارۀ فیلم فجر امسال شرکت کرده بود،گفت:"نخبه ستیزی سیاست اصلی جشنوارۀ فجر سال جاری است."این گفته، خاطر نازک و حساس مسئولان ارشاد و جشنواره را آزرد در مقابل،<br />
 یکی از داوران جشنواره،به میرکریمی گوشه و کنایه زد که :"میرکریمی با بودجه ای که برای فیلمش صرف کرده است،یک کله قند در گلویش گیر می کند."و با این اظهار نظر حکیمانه و مبتنی بر کلیۀ تئوریهای فیزیک ذرات و کوانتوم،مشت محکم بر دهان شایعه افکنانی زد که برای نخبه ستیزی هیات داوران حرف درمی آورند.البته با حضور متخصصانی در زمینۀ  بررسیهای دکترینال (اندیشکده یقین)و بررسی ابعاد توطئه آمیز سریالهای لاست،24و فرار از زندان در ترکیب هیات داوران،نخبه گرایی جشنواره وارد مراحل سرنوشت ساز خود شد وبرای اولین باراین امکان فراهم شد که فیلمها از نظر علوم سیاسی، فلسفه،دین،تاریخ،الهیات،ادبیات،سینما،تئاتر،موسیقی،معماری،نقاشی،و سایر رشته های موجود مورد سنجش قرار گیرند و از نظر انواع جنگ هااعم ازسفت و نرم وارسی شوند و لایه های نئولیبرالیستی آنها در واکنش به لیبرالیسم اتوپیایی اسکولاستیک ژوزف اسلیک لیتس در رویکرد سکولاریستی اومانیسم منحط خاک بر سر، بررسی شود.البته آنطور که گفته اند  آرای نهایی از نظر بررسی های دکترینال و اسکولاستیک هنوز مو لای درزش می رفت که خیلی بد شد.امید که بعد از جدایی نادر از سیمین جبران شود.</p>

<p> <strong>قهوۀ تلخ و شیرین</strong></p>

<p>برای اولین بار یک مجموعه غیر تلویزیونی توانست رکورد بینندگان سریالهای تلویزیونی  را بشکند و آن "قهوۀ تلخ"بود.بسیاری از افراد عدم پخش این سریال از سیما را بر موفقیت آن بی تاثیر  نمی دانند.تا آنجا که بعضی کارشناسان معتقدند این که مسئولین مربوطه در صدا و سیما اظهار داشته اند این سریال مورد تایید ما نیست بی شک در موفقیت آن نقش داشته است.در همین رابطه برخی تحلیلگران احتمال وجود تبانی میان مدیری و مسئولین مذکور را رد نکردند و گفتند مسلما اگر همان مسئولین مذکور بخواهند از فیلم و سریالی استقبال شود،کافی است بگویند که مورد تاییدشان نیست. </p>

<p><strong>فراخنای پاتریمونیال دکترین عمعق بخاری</strong>!</p>

<p>در راستای کور کردن و ترکاندن چشم حسود،سال گذشته هم سمینارهای متعددی در تمام زمینه های علمی و غیر علمی عالم وجود در کشور تشکیل شد که در آن کلیۀ مشکلات بشریت به طور دقیق مورد بررسی و حل و فصل قرار گرفت و برخی چون کنفرانس جهانی فلسفه و مجمع بین المللی استادان زبان و ادبیات فارسی حاشیه ساز شد.البته این از اهمیت سمینارخیز بودن کشور گل و بلبل کم نمی کند.از این روما هم تا دیر نشده و تقویم کاری سمینارهای سال آتی بسته نشده،بسته پیشنهادی خود را بدین وسیله تقدیم می کنیم:<br />
-- سمینار بین المللی" فراخنای پاتریمونیال دکترین عمعق بخاری در عصر حاضر" با حضور کلیۀ استادان داخل و خارج با هزینۀ اقامت و ترانسفر فرودگاهی و گشت جزیره <br />
 -همایش ملی"واکاوی فرهنگ پراکنش چالش آسیب عرضی و طولی جوانان در نظام سلطه" با حضور کلیۀ اندیشمندان و دانشمندان و مخترعان پیر و جوان با تضمین صد در صد بدون درد و خونریزی <br />
- سمینار کهکشانی"بازنمایی نمودگرایانۀ درازنای کلیۀ فرخناها "با سخنرانی افتتاحیه و اختتامیه و پخش مستقیم و غیر مستقیم و کیف و پوشه با نون و گوجۀ اضافه<br />
-سمینار منطقه ای "جهان هولوگرافیک در پوزیتیویسم اثیرالدین اخسیکتی "از سوی موسسۀ تحقیقاتی دارقوزآباد سفلی با تضمین تایید ارائۀ مقاله جهت ارتقای رتبۀ اساتید ارجمند<br />
-وغیره... <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.bbgoal.com/archives/000496.php</link>
         <guid>http://www.bbgoal.com/archives/000496.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">quip</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 15 Mar 2011 09:03:54 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

