August 2021
July 2021
June 2021
May 2021
March 2021
February 2021
January 2021
December 2020
November 2020
October 2020
September 2020
August 2020
July 2020
June 2020
May 2020
April 2020
March 2020
January 2020
December 2019
November 2019
September 2019
August 2019
April 2019
March 2019
February 2019
January 2019
December 2018
October 2018
September 2018
August 2018
July 2018
June 2018
April 2018
March 2018
January 2018
December 2017
October 2017
September 2017
August 2017
July 2017
May 2017
April 2017
March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





سیلی بر چهره خندان دانایی
August 3, 2021

%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D8%B4%D9%87.jpg
در آخرین روز تیرماه وقتی نیروهای طالبان #محمدخاشه‌خوان استندآپ‌کمدین محبوب افغانستانی را در خانه‌اش دستگیر کردند، به درخت بستند و کشتند، شاید پیش‌بینی نمی‌کردند که این واقعه در مقایسه با جنایات دیگر این گروه بازتابی چنان گسترده داشته باشد. این کمدین اگرچه از چند سال پیش در کنار نیروهای دفاعی افغان می‌جنگید ولی خبر اعدام صحرایی او (که بی‌هیچ مقدمه و محکمه‌ای به شکلی فجیع انجام شد) چنان انعکاسی یافت که طالبان را واداشت در ابتدا بگوید این‌گونه قتل‌ها ریشه در خصومت‌های شخصی دارد و کار آنها نیست! شاید اگر فیلم دستگیری محمدخاشه ‌خوان در ابعاد وسیع پخش نمی‌شد ماجرا همچنان مکتوم باقی می‌ماند.
محمدخاشه خوان در روستای «دند» قندهار زندگی می‌کرد، در تنگدستی بزرگ شده بود و واژه «خاشه» که از غریب و زاربودن حکایت دارد، نشانگر درآمیختگی روزگار سپری‌شده زندگانی‌‌اش با سختی و مشقت است. او به هنرمند قندهاری معروف بود و ویدئوی اجراهایش در فضای مجازی دست‌به‌دست می‌شد و بسیار پرطرفدار بود.
فیلمی که از لحظات دستگیری‌اش پخش شده دردناک است و بازتاب گسترده‌ای داشته‌ است. در این فیلم (که نشان می‌‌دهد او را در ماشین نشانده‌اند تا به سمت محاکمه صحرایی ببرند) یکی از افراد مسلح از او می‌پرسد که کجا او را گرفته‌اند و خاشه در جوابش می‌گوید «روز عید در خانه‌ام» و می‌خواهد چیزی اضافه کند که به سختی سیلی می‌خورد؛ چندان پرشتاب که بی‌اختیار سرمان را به کنار می‌کشیم انگار سیلی به صورت ما و بر ذهن و روح ما خورده است. در نگاه مظلومانه‌اش حالتی است که قلب را به درد می‌آورد. ضربه این سیلی جنبه‌ای استعاری دارد، به‌گفته سرور دانش، معاون دوم ریاست‌جمهوری افغانستان: «سیلی بر صورت تمام مردم افغانستان و توهین به انسانیت و کرامت انسانی و سیلی دژخیم عبوس جور و جهل و جمود بر چهره خندان عدالت و دانایی و هنر است».
اجراهای کمدی محمدخاشه خوان به زبان پشتو (زبان غالب اهالی قندهار) بود که برای ما فارسی‌زبانان آشنا نیست ولی اقبال فراوان هموطنانش به اجراهای او (که حتی ابتدایی‌ترین سواد خواندن و نوشتن را نیز نداشت) نشان از آن دارد که او توانسته بود در این دنیای آشفته، با طنزش لحظات افرادی را خوش کند، لب‌هایی را به خنده بگشاید و دست‌کم مخاطبانش را یاری‌ کند که برای دقایقی چند ذهنشان دور از غوغای جنگ و ترور و وحشت اندکی بیاساید و نفس تازه کند و قتل او جز پاسداشت ماتم، درد و رنج چیز دیگری نیست.
این رخداد درحقیقت حاوی پیامی است به کسانی‌ که طالبان را یکی از جنبش‌های اصیل منطقه می‌دانند و می‌گویند: «همکاری با آنها می‌تواند به گسترش ثبات در افغانستان کمک کند». اینجاست که بازتعریف واژه‌‌ها ضروری به‌نظر می‌رسد؛ ازجمله واژه ثبات که اگر در دایره تنگ ارزش‌های خودساخته گرفتار شود و با تکریم هویت انسانی و آزاد‌اندیشی قرین نباشد، ثباتی قبرستانی را به همراه می‌آورد که مخل ثبات ذهنی و روحی انسان‌هاست؛ ثباتی که سفیر درد، ماتم و رنج انسان‌هاست و پیش‌درآمدش با اعدام جان‌هایی رقم می‌خورد که مردم را شاد و خندان می‌خواهند، باشد که از رهگذر این بازتعریف اگر به اتفاق نظر هم نرسیم، دست‌کم ارزش واژه‌ها را پاس داریم...

(انتشاریافته در روزنامه شرق)




نظر خود را بنویسید:

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)

                   

                

       


: