August 2017
July 2017
May 2017
April 2017
March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





کاریکلماتورهای گل‌هاشم
August 3, 2017

قلم کم حرف برگزیده ای از کاریکلماتورهای سهراب گل هاشم است که سال پیش منتشر شده. کاریکلماتورهای گل‌هاشم از نظر قالب بیشتر متکی است بر وارونه سازی جملات و تکنیک قلب مطلب و نقیضه سازی جملات قصار و از نظر مضمون بیشتر معنامحور است ولی با این‌حال نگاه عمیق و نکته یاب او در بسیاری از اوقات آثار پیام ‌محورش را دارای ارزش هنری می‌سازد:
گوش های سنگین فریادها را نجوا می شوند.
روزنامه وا می شود، روزنامه بسته می‌شود، روزنامه وابسته می شود.
البته وجه تمایز این کتاب با کتاب‌های پیشین گل هاشم یکی این که سه زبانه است و دیگری آن که برخی از کاریکلماتورها مصور شده اند و این امر به جلوه بصری کتاب افزوده است. در این میان بعضی از کاریکلماتورهایش بشدت شاعرانه و حس برانگیزند. مثلاً:
نیامدی، نگاهم دست خالی برگشت...


روزی، روزگاری، محمدپورثانی
July 26, 2017

به بهانۀ سالمرگ محمد پورثانی

روزهای آخر سال 1370بود. نمونه‌هایی از مطالبم را برای گل‌آقا ارسال کرده بودم. با دفتر مؤسسه تماس گرفتم تا نتیجه را بدانم. آقایی گوشی را برداشت. وقتی خودم را معرفی کردم، گفت:"من محمد پورثانی، پدر مریم هستم. از آقای صابری در مورد مطالبتان می‌پرسم و حتماً پی گیری می‌کنم." با مریم پورثانی در زن روز همکار بودم و مدتی می‌شد که به‌خاطر تنش‌های محیط کاری از زن روز استعفا داده بودم و آن‌قدر به عالم و آدم بدبین بودم که وقتی فهمیدم طرف گفت‌وگویم پدر مریم پورثانی است، با خودم گفتم: "پس هیچی..."
***
روزهای اول همکاریم با گل‌آقا بود. آقای صابری در حاشیه‌ی اولین مطلبی که از من پس از کلی جرح و تعدیل در گل‌آقا چاپ شده بود، نوشته‌ بود: "درست است که آقای پورثانی می‌گویند باید از خانم‌ها هم مطلب داشته باشیم، ولی نه به این بی‌نمکی." نمی‌دانم چرا در آن لحظه بیش از همه چیز به این فکر کردم که آقای پورثانی، چه نقش پنهانی درحضورم به عنوان یک همکار زن (که می تواند نگاه زنان و مسائل آنها را در طنز بازتاب دهد) در مؤسسه‌ی گل‌آقا داشته‌. بعدها فهمیدم عنوان ستون"طنززنانه" (که با چاپ آن مطلب بی‌نمک! افتتاح شد) پیشنهاد او بوده است.
***
هفته‌های اول همکاریم با گل‌آقا بود. من می‌رفتم، طنزهایم را به آقای فرجیان می‌دادم و برمی‌گشتم. بی هیچ حرف و گفت‌و‌گویی با همکاران گل‌آقا، جز سلام و علیکی ساده. روزی از همین روزها، آقای پورثانی بی مقدمه گفت:"با مجله‌ی ... صحبت کرده‌ام، برو آنجا برایشان طنز بنویس." از همکاری با آن نشریه استقبال نکردم. برایم اهمیتی نداشت ولی مهم این بود که میان بیهودگی این‌همه دست و بیگانگی این‌همه صورت، کسی بی هیچ چشمداشت یا منفعتی دوست داشت دیگران را کمک کند تا خودشان را پیدا کنند، حتی اگر این "دیگران" جز یک سلام و علیک ساده با او نداشته باشند...
***
ماه‌های اول همکاریم با گل‌آقا بود. من می‌رفتم، طنزهایم را به آقای فرجیان می‌دادم و برمی‌گشتم، بی هیچ حرف و گفت‌و‌گویی با همکاران، جز سلام و علیکی ساده. یک روز آقای پورثانی گفت همین فردا-پس فردا بیا تا با خانم پروین کرمانی (کاریکاتوریست) آشنایت کنم. با هم ارتباط داشته باشید، سوژه به هم بدهید، نظر از هم بگیرید. همکاری خانم کرمانی با گل‌آقا تداوم نیافت و ارتباطم با ایشان محدود به گفت‌و‌گو درهمان یک جلسه شد ولی آن‌چه تداوم یافت، حس احترام به همکار پیش کسوتی بود که به رشد و ارتقای طنز و کمک به همکارانش در این عرصه می اندیشید؛ پدیده ای که خودمان می دانیم چقدر در این روزگار وانفسا، غریب است...
***
سال‌های اول همکاریم با گل‌آقا بود، من می‌رفتم، طنزهایم را به آقای فرجیان می‌دادم و برمی‌گشتم . بی هیچ حرف و گفت‌و‌گویی با همکاران، جز سلام و علیکی ساده. نامه‌ای را به من دادند که خانمی برای مجلۀ گل‌آقا و شخص آقای صابری نوشته بود. یکی ازهمکاران نامه را بررسی کرده بود، زیرش نوشته بود:"ارسال مطلبی که در راستای کار گل‌آقا نیست. چیزی ندارد." چند روز بعد، زیر اظهار نظر آن همکار، آقای پورثانی خطاب به آقای صابری نوشته‌بود :"آقای صابری! این زن باید تحصیلکرده باشد. پرداخت حق کارکردن و بچه شیردادن را توهین به زن‌ها می‌داند. بدهیم به خانم رویا صدر در این مسایل طنز تهیه کند؟" این یادداشت را به همراه اصل نامه، هنوز دارم؛ یادداشتی که اهمیت دادن به نگاه و نظر مخاطب گل‌آقا، نکته بینی و یاری به همکاران در یافتن سوژه‌ی طنز را توأمان دارد.
پورثانی یک طناز بالفطره بود. طنز در نگاه، رفتار و گفتارش جاری می‌شد و از ساده‌ترین موضوعات، طنزی خواندنی و دلنشین می‌ساخت. این را در سالیان همکاری با گل‌آقا دریافته بودم که چگونه قلم شیرینش می‌تواند سریع و راحت با مخاطب ارتباط برقرار کند ولی تعامل در یافتن سوژه و پرداخت آن ویژگی‌ مهم او بود که از جوان‌ترها دریغ نمی‌کرد.
سالها پس از آن تاریخ وقتی پورثانی را در مراسم خاکسپاری مرحوم صابری دیدم، فکر نمی‌کردم که سه ماه بعد دیگر در میان آن جمع نباشد، جمعی که به مرور دارد به خاطره تبدیل می‌شود، خاطره‌ای ماندگار که منش و روشش در گذر سالیان همچنان غریب می‌نماید...



ما از بابای اینگیلیسا هم نمی‌ترسیم!
July 22, 2017

images.jpg
(به بهانۀ بازنشر رمان دایی جان ناپلئون)

دایی جان ناپلئون اثری شخصیت محور و روایت گونه است که به لحاظ ساختاری درگروه رمان‌های عامه پسند قرار می گیرد. این اثر در زمان انتشار از سوی منتقدان، شاید به خاطر هزلش و دوری آن از ادبیاتی که آن‌زمان "متعهد" خوانده می‌شد چندان مورد استقبال قرار نگرفت. به گفتۀ پزشکزاد، نقد منتشر شدۀ جمالزاده و نقد منتشرنشدۀ علوی، تنها آثاری بودند که در ابتدا در موردش نوشته شده‌اند. با این‌حال درگذر زمان توانست چه در بین عوام و چه در بین روشنفکران مورد توجه قرار گیرد و اصطلاح "نگاه دایی جان ناپلئونی" وارد زبان و فرهنگ سیاسی و اجتماعی مردم ما شود. بخش مهمی از توفیق رمان دایی جان ناپلئون را باید مدیون طنز شیرین، هوشمندانه و کنایی آن دانست که همچنان آن‌را به عنوان رمان طنز معاصر، یکه و بی بدیل می‌سازد. این طنز در دو سطح واژگانی و موقعیت حرکت می‌کند. رمان بیشتر از رهگذر دیالوگ است که پیش می‌رود. بنابراین بخش مهمی از بار طنز را واژگان و عبارات بر عهده دارند که در قالب دیالوگ‌ها از سوی شخصیت‌های متعدد رمان بیان می‌شود؛ شخصیت‌هایی که هنرمندانه پرداخته شده‌اند تا هر یک نمایندۀ یک تیپ اجتماعی و شخصیتی باشند. جاری ساختن لحن‌های متفاوت برای آدم‌های اثر به تناسب کاراکتر، شخصیت و جنسیت آن‌ها به طنز عبارتی آن عمق می‌بخشد. در این میان زبان لفظ‌ قلم‌ دايي‌جان ، زبان کنایی و آمیخته با اشارات هزل آمیز اروتیک اسدالله‌ ميرزا (که گاه کار را در استفاده از این عبارات به افراط می‌کشاند) و زبان مش‌قاسم‌، كه‌ در عین برخورداری از نوعي‌ گويش‌ لهجه‌دار، به شکل طنزآلوده‌ای تقلید زبان اديبانۀ‌ دایی جان است قابل توجه است. استفاده ازعنصر "تكرار" در گفته‌ها که خود، یکی از شگردهای مهم در طنز است، برخی از عبارات تکرارشونده این اثر را وارد زبان روزمرۀ مردم کرده‌است. این طنز عبارتی با طنز موقعیت تعمیق پیدا می‌کند و طنزی چندلایه را در اثر جاری می‌سازد.
همانطور که گفته شد تیپ‌سازی‌ ویژگی مهم طنز دایی جان ناپلئون است و در این میان شخصیت ساخته و پرداخته و مشهور "دایی جان" در زندگی اجتماعی و سیاسی ما و در محاورات روزمره‌مان حضور دارد. منتقدان همسانی‌هایی میان او با شخصیت‌های دیگر آثار مهم طنز یافته‌اند، امری که آنها را واداشته شخصیت دایی جان را برگرفته از آن‌ها بدانند. مهم‌ترینش دن‌کیشوت است. منتقدان به ویژگی‌های مشابه این‌دو اشاره می‌کنند: دایی جان ژاندارم بازنشسته‌ای از آخرین بازماندگان قافلۀ اشرافیت است و دن کیشوت نجیب‌زاده‌ای از جنس پهلوانان سرگردان. دن کیشوت حکایت زوال پهلوانی و شهسواری قبل از دوران نوزایی است و دایی جان ناپلئون حکایت زوال اشرافیت در سایۀ رشد بورژوازی و تغییر ساختاری طبقات اجتماعی در دهه‌های ابتدایی قرن حاضر. دن کیشوت و دایی جان ناپلئون هر دو مظهر طبقاتی اجتماعی‌اند که قدرت و شوکت خود را از دست داده و مهر باطله بر آن خورده است، اما هیچ یک از این دو نمی توانند این زوال را باور کنند. سرپیچی و یا ناتوانی از درک واقعیت سبب می شود که آنها قدرت تشخیص خود را از دست دهند، دچار توهم و پارانویا شوند و یک خودبزرگ بینی غیر طبیعی پیدا کنند که همه چیز و همه کس را در توطئه علیه خود ببینند. دن کیشوت آنقدر داستان های شهسوران را می‌خواند که در نهایت خود را پهلوانی سرگردان می‌بیند که دیوهای شرور او و واقعیت را افسون کرده‌اند و وظیفه دارد به کمک و نجات دیگران بشتابد و با هرآنچه که نمادی از شر است بجنگد ، و دایی جان که تمام کتاب‌های انتشاریافته در بارۀ ناپلئون را خوانده، از جنگ‌ها و مبارزاتش با سارقین و اشرار حکایت‌ها دارد که به‌مرور، که علاقه دایی جان به ناپلئون شدت پیدا می‌کند، این رویارویی ها عیناً به جنگ های ناپلئون شباهت می‌یابد وبه مرور به جنگهای مخوف‌تری تبدیل می‌شود که در آن دایی جان با قوای منظم امپراطوری بریتانیا روبرو می‌شود و فکر می‌کند همه به نمایندگی از انگلیس در تعقیب اویند.
در ضمن میان کاراکتر و خصوصیات مهتران این‌دو(مش قاسم و سانچوپانزا) و مناسباتشان با اربابانشان نیز همانندی‌هایی وجود دارد. مرگ این‌دو نیز تا حدودی مشابه است: وحشت دایی جان از انتقام جویی انگلیس به‌مرور کارش را به جنون و مرگ می‌کشاند و دن کیشوت نیز خسته و بیمار از شهسواری‌هایش جان می‌بازد. با این‌حال دایی‌جان ناپلئون به آثار طنز دیگری نیز شبیه است، این شباهت بیشتر برخاسته از شباهت شخصیت‌های اصلی آثار طنزی است که شخصیت‌محورند. آدم‌های این آثار از نظر شخصیت و عملکرد مشابهت‌های بنیانی با هم دارند؛ چرا که شخصیت اثر طنز یک تیپ است و طنز (به مفهوم عام) یادآور همانندی‌هاست. هر چه اثر از عمق بیشتری برخوردار باشند امکان تشابه شخصیت‌ها با یکدیگر بیشتر است. دایی جان ناپلئون را می‌توان برگرفته از دن کیشوت دانست. همچنین می‌توان همسان سازی‌هایی میان شخصیت او با ایگنیشس متخصص فرهنگ و هنر قرون وسطای رمان اتحادیۀ ابلهان برقرار ساخت؛ یا این‌که به پیروی از ابراهیم یونسی آن را به اعتبار شباهت میان شخصیت‌‌ها و نیز نوع روابط میان ارباب و مهتر و وقایع کتاب (از جمله واقعۀ " صدای خارج" ) بر گرفته از تریسترام شندی دانست. (البته بعداً یونسی با توجه به این پاسخ پزشکزاد که او تریسترام شندی را نخوانده بود این ادعا را پس گرفت.) به همین سبک و سیاق می‌توان رد پای بسیاری از قهرمانان رمان‌های طنز را در دایی جان ناپلئون دید. بدیهی است که هر نویسنده‌ای ممکن است به طور ارادی یا غیرارادی تحت تأثیر آثاری که پیش از او نوشته شده‌اند قرار داشته باشد، ارجاعات فراوانی که در متن رمان‌های اتحادیه ابلهان و تریسترام شندی به دن کیشوت وجود دارد نشان می‌دهد که نویسندگان این دو (لارنس استرن و جان کندی تول) تحت تأثیر دن کیشوت بوده‌اند. همچنین تشابهات ساختاری و شخصیتی اثر دایی‌جان نیز گمان تأثیرپذیری کتاب از دن کیشوت را در ذهن تقویت می‌کند . به طوری که می‌شود ادعا کرد اگر به گفتۀ تورگنیف داستان‌نویسان روس همه از زیر شنل گوگول بیرون آمده‌اند رمان‌های طنز همه از زیر شنل کهنۀ پهلوانی دن کیشوت بیرون آمده‌اند! با این‌حال نکته‌ای هست که نمی‌توان نادیده‌اش گرفت و آن این که شخصیت‌های اصلی آثار طنز (چه نویسنده تحت تأثیر گذشتگان باشد یا نباشد) مشابه همند، انگار از روی یکدیگر کپی‌برداری شده‌اند و این، کار قضاوت در ارتباط با تأثیرپذیری این آثار از یکدیگر را کمی مشکل می‌کند. برگسون در رسالۀ خنده ویژگی‌هایی برای شخصیت‌های آثار طنز قائل می‌شود. بر اساس آن‌ می‌توان قهرمان‌های همۀ این رمان‌ها را در چارچوبی که لوکاچ از آن به "قهرمانان مسئله‌دار" تعبیر می کند گنجاند. قهرمانان (یا ضد قهرمانان) آثار طنز دچار ایده‌آلیسمی انتزاعیند که این ایده‌الیسم از طریق تقابل میان واقعیت و خیال شکل می‌گیرد. برگسون معتقد است که کمدی بیش از هر چیز نمایانگر ناسازگاری شخص و انعطاف ناپذیری او با جامعۀ اطرافش است. در عمق کمیک نوعی بی انعطافی وجود دارد که باعث می‌شود انسان مستقیم و بی‌توجه به اطراف راه خود را برود و نخواهد که چیز دیگری بشنود یا ببیند. ذهنی که سماجت می ورزد به جای این‌که افکار خود را با واقعیت خارجی سازگار کند تمام رویدادها را تابعی از فکر معین خود می کند. دن کیشوت این قهرمان مسئله دار وقتی می‌بیند واقعیت با گذشتۀ او مطابقت ندارد به محض نزدیک شدن با واقعیت به گونۀ مضحکی از کنار آن می گذرد و فقط بخشی از آن را بر می گزیند که برای "اثبات خود" مناسب تر می داند، همان‌گونه که دایی‌جان همۀ، کارها را کارِ "اینگیلیسا" می‌داند و سازگاریش را با واقعیت به طور مضحکی از دست می‌دهد! مصداق دیگر این امر ایگنیشس شخصیت اول رمان اتحادیۀ ابلهان است. او که معتقد است با فروپاشی نظام قرون وسطا، خدایان هرج و مرج و جنون و بدسلیقگی مستولی شدند و انجیل مزورانه شان را روشنگری نام نهادند، خود را در مقام یک منجی می‌بیند، روزهایش را به تنظیم کیفرخواست تاریخی علیه جامعه و علیه قرن حاضر می گذراند: اثری که به گفتۀ خودش یک پژوهش فوق العاده در تاریخ تطبیقی است تا به انسان‌های فرهیخته مسیر فاجعه باری را که بشر طی چهار قرن اخیر در پیش گرفته نشان دهد. او آخرالزمانی شخصی دارد که در خیال خود، در آن، آدم‌ها را به محاکمه و چهار میخ می کشد. قهرمان غیرمنعطف و مسئله‌دار اثر طنز قدرت برقراری دیالوگ با محیط اطراف را از دست می‌دهد. حتی محاورات و پدیده‌های زندگی روزمره را نیز در همان قالب مناسبات شغلی و یا دغدغه‌های ذهنیش می‌بیند ودر سایۀ این ذهن‌محوری، فضایی آبزورد در اثر می‌آفریند. عموتابی یکی از شخصیت‌های محوری رمان تریسترام شندی (که در جنگ و محاصرۀ نامور بر اثر اصابت سنگ به کشالۀ رانش زخمی شده) تنها به استحکامات، دیواره، خندق و خاکریز فکر می‌کند. او به‌جز از روزنۀ فرضیاتش توان مشاهدۀ جهان را ندارد وهمه چیز حتی امر زایمان زن برادرش را بر محور توجه وسواس گونه اش به علم تجهیز و استحکامات و خاکریز و خندق و سنگربندی و بازسازی ابعاد دقیق محاصره نامور می‌بیند که از سوی حاضران به خاطر دربرداشتن ارجاعاتی اروتیک مورد تمسخر واقع می‌شود و در سایۀ آنچه استرن سیستم شندیایی می‌نامد (انحراف از موضوع) فضایی ابزورد می‌آفریند. اینجاست که می‌بینیم او و بقیۀ قهرمانان آثار کمیک در کار ساختن وضعیتی می‌شوند که توهم کمیک را به پوچی کمیک بکشانند، به وضعیتی که در ورای عملکرد جنون‌آمیز و توهم آلود قهرمانانش یک هیچ بزرگ جا بگیرد:هیاهوی بسیار بر سرهیچ. دن کیشوت ، ایگنیشس، دایی جان ناپلئون و عموتابی در بیشتر اوقات مضحک جلوه می کنند، بدین خاطر که غیراجتماعیند، به جای انعطاف در برابر گفتمان‌ها، سعی می‌کنند نگاه و دید خود را به آنها تسری دهند. آنها نه جهان واقعیت را درک می‌کنند و نه واقعیت زمانه پذیرای چنین جنگاورانی است. دایی جان با قد بلند و لاغر استخوانی که کت نظامی را روی زیر شلوار چسبان و کشباف انداخته و یا روی پیراهن خواب بلند، دوربین جنگی به گردن انداخته و حوض خانه را با دقت برای تعقیب دشمن نگاه می کند، ظاهری کاریکاتوریستی می‌‌یابد و در کنار دن کیشوت تکیده با آن نیزه و سپر کهنه و کلاهخود قلابی و یابوی مردنیش و عموتابی با زخم کشالۀ رانش که مجبورش می‌کند بر قفا بر بسترش بخوابد و نقشه‌های باروها و استحکامات نامور و اطرافش را مطالعه کند قهرمانان حماسه‌ای مضحک می‌شوند تا تراژیک‌ترین شخصیت‌های کمیک را بیافرینند. آن‌ها همگی دن کیشوت‌هایی هستند با شمشیرهای پلاستیکی که توان مقابله با واقعیات تلخ دنیای مدرن را ندارند:
- ایگنیشس فریاد زد:"من شمشیر انتقامجوی سلیقه و نجابتم."همان طور که با سلاح شکسته پیراهن را خراش می داد خانم ها به سمت خیابان رویال می گریختند.(اتحادیه ابلهان، ص304)
آنان قهرمانان آشنا و باورپذیر آرمان‌هایی هستند که مهر باطله بر آن خورده‌است، این است که به هم در عمل نزدیک می‌شوند، آنقدر که انگاراز یکدیگر کپی برداری شده‌اند! اینجا در حقیقت گیجی و بی‌خیالی شخصیت کمیک است که این آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند (ویژگی دیگری که برگسون آن‌را ویژگی شخصیت کمیک می‌داند) گیجی دایمی دن کیشوت که با ایده آلیسم انتزاعی خود به جنگ آسیاب های بادی می رود، کاروانسراها را قلعه دشمن می پندارد، خطابه های فصیح ایراد می کند و یک زن سادۀ روستایی را بانوی بی‌همتای آرزوهای خود تلقی می‌کند و در مقابلش همچون یک شهسوار از خود خضوع و خشوع نشان می‌دهد، گیجی دایی جان که خود را در نقش ناپلئونی می بیند که تنها کسی است که یارای مقاومت در برابر فوج قوای انگلیس را دارد که در تعقیب اویند و حتی بلاهت‌های مشقاسم و کوچ واکسی دوره‌گرد و همسایگی با سردار مهارت خان هندی و حاملگی قمر و بسته‌شدن راه‌ آب‌انبار و آمدن عکاس دوره‌گرد را هم کار "اینگیلیسا" می‌داند و گیجی عمو تابی تریسترام شندی که سرمست از بحث‌های علمی و فنی در بارۀ استحکامات، اشارات کنایی دکتر سلاپ را متوجه نمی‌شود برای مخاطب خنده‌آور است از اینرو که مخاطب به واسطۀ آگاهی در موضعی فراتر از قهرمان اثر قرار می‌گیرد، امری که شخصیت‌های فرعی آثار طنز نیز از آن بی‌نصیب نیستند: اطرافیان دن کیشوت او را دیوانه می دانند وبجز سانچوپانزا بقیه ریشخندش می‌کنند و برای سرگرمی به توهمات او دامن می‌زنند، اطرافیان دایی جان با ترس و تمسخر شاهد رفتار دور از هنجار اویند، و برخی از آن ها مثل آقا جان برای انتقام‌جویی باور او را تقویت می‌کنند تا بیشتر به ورطه جنون بکشانندش، و دکتر سلاپ تحلیل‌های فنی عموتوبی را به تمسخر می‌گیرد و آنها را تا سرحد برداشت‌هایی اروتیک پایین می‌آورد.
ویژگی دیگر شخحصیت کمیک ماشینی بودن اوست. دایی جان مثل بقیه شخصیت‌های آثار کمیک خودکار عمل می‌کند که برخاسته از انعطاف ناپذیری اوست. او دن کیشوتی است که نه قدرت تطابق با شرایط را دارد و نه قادر است در برابر رخدادها عکس العمل های متفاوت از هم نشان دهد. ذهن متصلب او امکان برخورد منعطف با شرایط متفاوت را می‌گیرد و مخاطب را به خنده وامی‌دارد. او نه تنها در چارچوب پیش ساخته‌ای افتاده است که خود، موجد موقعیت کمیک است، بلکه خود با تحجر و انجماد شخصیتش به صورت چارچوبی درآمده که دیگران می‌توانند پیوسته در آن جاگیر شوند، تا مخاطب را به ویژگی مهم و مألوف اثر کمیک هدایت کنند: توجه به ویژگی های پیش ساختۀ شخصیت، یعنی حالتهایی که جنبۀ ماشینی دارد و وقتی در انسان پدید می اید خود به خود کار می کند. یعنی انسان خود تکراری می شود و دیگران تکراری از او. دایی جان ویژگی‌هایی حالت عام و کلی و تعمیم‌پذیر دارد. ویژگی های انفرادی او (توهم، ماشینی بودن و خودپسندیش) با فردیتش پیوند ندارد و از ماهیت جمعی برخوردار است. ایگنیشس و عمو تابی و دن کیشوت نیز اینچنینند. اینجاست که گردآمدن نسخه‌های بدل ساده شخصیت اول آثار کمدی در دوروبر او مفهوم می‌یابد. این نسخه‌های بدل شخصیت های دیگری با همان خمیره و مشخصات اصلی هستند. چرا که به گفته برگسون آدمهای نامتعادل از یک نوع در نتیجه جاذبه مرموزی یکدیگر را می جویند.: مشقاسم، نسخۀ بدل سانچوپانزاست، در حقیقت مدل کوچک شخصیت اربابش است و حضورش به برجسته کردن ویژگی های شخصیت اصلی کمک می‌کند. او، غلام خانه‌زادی است که چون ارباب خود دچار توهم است در جعل افتخارات برای ارباب خود سهیم است و مدام از افتخاراتش در جنگ کازرون با انگلیسها داد سخن می‌دهد. مش قاسم خانه زاد، شاهدی خیالی است که تمامی جنگ های ممسنی و کازرون را بهتر از خود دایی جان به خاطردارد. شهادت های او به مرور در دایی جان این باور را تقویت می‌کند که او قهرمانی ضد استعماری در مبارزه با انگلیسی ها بوده است:
- ما بودیم و در حدود سه هزار نفر افراد خسته و گرسنه بدون اسلحه کامل و در مقابل ما چهار رژیمان کاملاً مسلح انگلیسی با پیاده نظام، سوار نظام، توپخانه کامل ... تنها چیزی که باعث نجات ما شد، همان تاکتیک معروف ناپلئون در جنگ مارنگو بود ... جناح راست را سپردیم به خدا بیامرز سلطانعلی خان ... جناح چپ را به خدا بیامرز علی قلی خان... خودم هم فرماندهی سوار نظام را عهده گرفتم ...البته چه سوار نظامی... شما یک چیزی می‌شنوید، زمان محمدعلی شاه فقط یک اسمی از سوار نظام بود...چهارتا یابوی چلاق گرسنه...
مش قاسم دخالت کرد:
- اما آقا، خدا بیامرزدش آن اسب کهر شما خودش پای چهل تا اسب در می آمد... پنداری رخش رستم بود. یک رکاب بهش می کشیدند، مثل عقاب از بالای کوه و دره پرواز می کرد...
-خب،فقط همان یک اسب بود...یادت میاد اسمش چی بود، مشقاسم؟
-والله دروغ چرا، تا قبر آاا... آنکه ما خاطرمون میاد اسمش را گذاشته بودید سهراب...
_آفرین...بله...حافظه تو بهتر از من مانده. اسمش سهراب بود. (دایی جان ناپلئون، 1351، صص186-187).
سرجوخه تریم، مهترعمو تابی و سانچوپانزا مهتر دن‌کیشوت نسخه‌های بدل دیگری از قهرمانان آثار طنزند: قهرمانانی از مدل پیکارو، که به بزرگ بودن شخصیت ارباب ایمان دارند، به او وفادارند و برایش دل می‌سوزاند. این بی‌انعطافی، ماشینی بودن، گیجی و سر به هوایی و اجتماعی نبودن در هم نفوذ می کنند و شخصیت کمیک دایی جان، دن کیشوت، عمو تابی و ایگنیشس و مهترانشان را علیرغم تمام تفاوت‌ها به هم پیوند می‌دهند، پیوندی که نتیجۀ آن خودپسندی کمیک شخصیت‌های اثر است. در رفتارهای دایی جان و دن کیشوت که همه چیز و همه کس را در توطئه علیه خود می‌بینند عنصری روشن از خودپسندی و یک خودبزرگ بینی غیر طبیعی وجود دارد، حالتی عمیق و در عین حال سطحی تا موقعیت کمیک بیافریند . دایی جان بزرگ خاندان و تنها کسی است که در خانواده لقب «آقا» را از پدر خود به ارث برده است، خود را مطلق‌العنان فامیل می‌داند و رفتارهای توهم‌آمیزش را با استبدادی کاریکاتوریستی در‌می‌آمیزد و موجد ایجاد طنزی خواندنی در کلام و موقعیت اثر شود، طنزی که با ناخودآگاه بودنش عمیق‌تر و کاری‌تر می‌شود تا بازتاب ویژگی‌های طنزآلودۀ زندگی ما باشد تا در هر لحظه حس کنیم گویا تفکر دایی جان و پارانویایش همچنان در ذهن و زندگی ما حضور دارد....

(انتشار یافته در ماهنامۀ تجربه، شمارۀ 51، تیر 1396)


تذکره حسم‌الدین آشنا
July 12, 2017


آن ثابت طریق آشتی خفن و بوسه، آن اهل وادی ریش پهن و کوسه، آن غریب آشنا، آن دوستت دارم بیا، آن مدعی مواضع سفت و سخت، آن عاشق مقامات روحانی و جاه و تخت، آن مسندنشین مناصب اطلاعاتی شریف، آن مشاور فرهنگی همه فن حریف، آن منکر ارتباط با جنتی از بیخ، آن زنندۀ یکی به نعل و یکی به میخ، آن رفاقت را منتها، آن صدارت را مقتدا، مولانا حسام‌الدین آشنا- مد طول مشاورته العالی- از اجلۀ طایفۀ بوسندگان بود... از جمله کرامات او آن بود که بر چپ نظر می‌کرد و راست می‌رفت و چون بر کرسی مشاورت فرهنگی و رسانه‌ای بنشستی، بر دست چپ یله دادی و در همان حال، توئیت می‌کردی با دست راست. گویند در وزارت اطلاعات صاحب تجربت بود و دردانشگاه امام صادق دارای مرتبت بود و به واسطۀ دامادی دری نجف‌آبادی صاحب منزلت بود. میمون ابن نهنگ آشنا را به شجاعت وصف کرد. گفتند: "او در هیچ میدانی حاضر نبوده." گفت: "صبر در خم کردن کمر تا نوک پا جلوی اصحاب نوح سخت تر است از صبر در جنگ، بزرگ مردا که اوست." جملات قصار بسیار از آشنا مروی است یکی آن که:" ما برای رفع مشکلات مردم دستبوسی کردیم. " روایت است که مریدان با شنیدن این جمله صیحه زدند و گریبان چاک دادند و خاک بر سر کردند، چندانکه چشم چشم را نمی‌دید و تا چند روز بعد، سرشب، همت ترافیک شد، از هیبت قول او.
او را پرسیدند:" چگونه طی طریق کردی که با اینهمه قیقاج، همچنان در عداد یاران روحانی هستی؟" گفت:" با اتومبیل شخصی" پس اصحاب را وقت، خوش گشت و کشک بسابیدند و سماع کردند و خندیدند...
مروی است که اهل ذکر بود. او را در بادیه دیدند که سر بر خاک همی سایید و گفت:"یا وزارت... یامشاورت... یامعاونت..." وچنان ندبه می‌کرد که از حال می‌رفت و خواب جنتیان می‌دید. پس هاتفی آوازش داد که:" ای سالک! جاده در دست تعمیر است..." خوشبین هاتفا که او بود...


زمین انسان‌ها
July 5, 2017

images%20%283%29.jpg


گیومه! چند کلمه‌ای از تو خواهم گفت. از تلخ‌ترین احساسات آدمی در عرصۀ پهناور جاده‌ها و گردنه‌های کوفتی. در آدمی صفتی است که اسمی بر آن نیست. شاید بتوان آن را حماقت یا حتی شجاعت نامید. صفتی که تو را وامی‌دارد سه روز تعطیلی را با ماشینت بیای شمال، به خانۀ ما. گیومه! تو را دیدیم. دودآلود و خسته. گویی از جهان مردگان بازگشته بودی. آن وقت به حرف آمدی و نخستین عبارتی را که از غرور انسانیِ سزاوار تحسینِ یک مرد حکایت می کرد بر زبان راندی: "آنچه من کردم باور کن دور از جان هیچ الاغ احمقی نمی‌کرد." این عبارت، شریف ترین عبارتی است که می شناسم و ازمصائب بشری پرده برمی دارد. از سفر سیزیف‌وار انسان‌ها در بین التعطیلین. از مصیبت تشنگی و گشنگی و خستگی و سایر نیازهای انسانی در جاده‌ای بی‌انتها. بعدها واقعه را برای ما نقل کردی.
تابستان بود. تو گیرکرده بودی توی ترافیک جاده چالوس، لامصب. نیمه شب راه افتاده بودید. از همان اولش حتی توی همت هم همین‌طورکیپ تا کیپ ماشین بود. بعد از بیست ساعت جاده‌نوردی، رسیدی، در حالی که به آبا و اجداد چالوس و جنگل و تعطیلات و طبیعت و زمین و زمان لعنت‌های آب‌دار نثار می کردی و بستگان سببی و نسبی جاده را دراز می کردی... این حرف‌ها بی‌شک زشت بود و غیر قابل چاپ ولی متأسفانه فیزیولوژی و ذهن و روح و جهاز هاضمۀ آدمیزاده به گونه‌ای است که در لحظات بیهوشی و مدهوشی زشت و زیبا نمی‌شناسد. حتی باجناقت هم که به نظرت ابلهی بیش نیست حاضر نشده بود بزند به دل جاده. گفتی:" دردمندانه در فکر همسرم بودم که مجبورم کرد به این سفر بیایم." این نکته مدام در ذهنت می‌درخشید و تصاویر دیگر را می‌سترد. به او گفتی:"بابا مگه نذر کرده بودیم؟ مگه از خونه بیزار بودیم بیایم مسافرت؟ خانوم اصلاً هی تو گفتی بیایم مسافرت..." و او پاسخت داد:"آره، اصلاً همیشه تقصیر منه... مثلاً تو هیچ اصرار نکردی که بین‌التعطیلینه بریم مسافرت... اصلاً همه نفهم هستن و فقط تو خودت می فهمی..."
این را بارها و بارها تکرار کردید، دیالوگ‌هایی سطحی که بیشتر مناسب سریال های دوزاری سیمای جمهوری اسلامی یا در خوشبینانه‌ترین حالت سریال‌های آموزندۀ جم تی‌وی است.
تو به همراه میلیون‌ها ماشین دنبال کامیونی افتاده بودی که دودهای لوله‌اگزوزش را سخاوتمندانه نثار زمین‌و‌زمان می کرد. این‌که از دود شهر فرار کرده‌ای تا گرفتار دود کامیون شوی سرگذشت غمبار سفرهای بین‌التعطیلینی قرن ماست. بیهوده می‌کوشیدی در کنار جاده منظره‌ای، چیزی پیدا کنی و بایستی ولی تا چشم کار می‌کرد فقط برٌبیابان بود و چادر مسافرتی و قلیان و پوست تخمه و خربزه و کیسه فریزر. در این میان مدام صدای فرزندانت توی گوش و مغز و سایر اعضایت طنین‌انداز می‌شد که:"بابا چرا نمی‌رسیم؟" دهنت خشک بود و ببند اون رادیوی لامصبو و اینقده با اون گوشی وامونده‌ات ور نرو. مرده‌شور این تلگرامو ببره...
به ما گفتی: "چیزی نمانده بود که تسلیم شوم و خرخرۀ اولین آدمی‌را که بین التعطیلین اختراع کرده بجوم. نفرین به این ابرها و آسفالت‌ها و سنگ‌ها و خاک‌ها و ماشین‌ها و نفرین به جاده و زباله وهر چه در آن است و نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد. فرمان را رها کردم. خانم هایده داشت در اتومبیلی می خواند و از مستی گله می‌کرد که درد منو دیگه دوا نمی‌کنه..."
ولی گیومه، از تو چه مانده بود؟ ما تو را زنده یافتیم، اما کلافه و خسته و تشنه و گرسنه. تنت تابلوهای:"صبحانه تمام شده" را پشت پنجرۀ رستوران‌های بسته از یاد نمی برد. آن صاحب رستوران سنگدل بر ذهن و روح و معده و جهاز هاضمه‌ات داغ نهاده بود. تو ماجرای شگفت‌آورت را خرده خرده فاش می‌ساختی و من ضمن این قصه‌گویی شبانه تو را در نظر می‌آوردم که پشت خط پایان‌ناپذیری از ماشین‌ها پشت تونل کندوان با شکمی خالی و قلبی مطمئن و روحی آرام و باکی نصفه - نیمه از گردنه بالا می‌خزیدی و مدام نیم کلاج می‌گرفتی و بوی لنت ترمز را با شکیبایی به مشامت می‌ریختی، هر چند دقیقه با ترس به عقربۀ بنزین خیره می‌شدی، با نوک انگشتانت روی کاپوت ماشین ضرب می‌گرفتی و با سخت‌کوشی لاک‌پشتی اتومبیل می‌راندی، وجب به وجب. هنوز 60 کیلومتر به مرزن‌آباد مانده بود. 60 کیلومتر چیزی نبود، تو این را می‌دانستی. اما این را نیز می‌دانستی که حتی در 50 متری شهر نیز با این ترافیک، رسیدنت تا پهنای ابدیت کش می‌آید...
تو نکته‌های عجیبی را فاش کردی. گفتی که به ماشین جلویی می‌گفتم:"هی جانمی! یک تلاش دیگر! سعی کن بروی!...از آن وانت‌های اصیل بود، آنها که راه خود را شده با چپه کردن ماشین‌های جلویی می‌جویند و به پست سری‌ها راه نمی‌دهند و نگاهشان به دنیا و مافیها از سر استغنایی عارفانه وبی شک از سرِ فرزانگی است!..." بوق زدی که برود کنار تا رد شوی، به او گفتی که شعورش محو شده است، بسیار محترمانه. وانت همان وسط جاده ایستاد. پیداست که جوش آورده بود. بوی لنت ترمز در فضا پیچیده‌بود. دو طرف جاده پر بود از ماشین‌هایی که سخاوتمندانه کاپوت‌هایشان را بالا زده بودند و تا آمدن خودروی امداد، تا فیها خالدون‌شان را در معرض تماشای رهگذران گذاشته بودند. چند نفری داشتند در کنار جاده با آهنگی سطحی، با بی‌ملاحظگی هر چه تمام‌ترمی‌رقصیدند و عده‌ای نیزبا غفلت تماشا می‌کردند. اما تو گیومه! درنگ را جایز نشمردی. تو جدی‌تر از آن بودی که لحظات تلخ انتظار و ترافیک را با ابتذال و بی‌تفاوتی طی کنی. نیم نگاهی کردی، با بدبختی از میان خیل ماشین‌های گذری که از شانه خاکی می‌رفتند و خاک را روی صورت و حلق دیگران سرازیر می‌ساختند راهی برای خودت باز کردی. در این میان تو راز عجیبی را بر من فاش کردی: "می‌دانی، از همان ساعت دوم دشوارترین تلاشم این بود که به دو طرف جاده چشم بدوزم و دنبال دستشویی بگردم. واقعیت تلخ آن‌که تعداد دستشویی‌های بین‌راهی، کفاف مسافران را نمی‌داد و این وضع بیش از اندازه ناامیدم می‌کرد. به صندلیم چنگ انداخته بودم بلکه فرج بعد از شدتی حاصل شود. می‌بایست فکرم را جای دیگری متمرکز کنم تا همت رانندگی داشته باشم. اما افسوس... مغزم در اختیارم نبود. آن را با خیال تحلیل فلسفه استعلایی در برابر اندیشه هایدگری اپیستمولوژیک بر سر شوق آوردم تا شادمان از تفرجی رویایی با گامهایی بلند و خیالی در دود و فشار فکر کند. اما دیری نمی‌پایید که پرندۀ خیالم بر پاره‌ای نیازهای فیزیولوژیکم می‌نشت، گویی با فلسفۀ استعلایی هایدگری سر ناسازگاری داشت. همه جای جاده را کاویدی ولی دریغ از یک روزن و نشانی از دری باز. هیچ امیدی نداشتی. می‌گفتی که اینام از شمر بدترن. شمر لااقل دیگه در دستشویی رو روی مسافرای توی جاده نمی‌بست. و گفتم:آری. چه می توانستم بگویم در تسلای وجودی که در حسرت یافتن سرپناهی امن رقص پا کرده و کمرش را به هر سو جنبانده‌بود؟ تو تنها نبودی. تا چشم کار می‌کرد ماشین بود و آدم‌هایی که از ماشین‌ها پیاده می‌شدند و سرگردان در چشمخانه هر طرف را جست‌و‌جو می‌کردند و رقص پا کنان به هر طرف می دویدند.
عاقبت ششمین ساعت بود که کورسوی امیدی دیدی و عطرش را به مشام کشیدی. یکی فریاد زد:"رستوران جلویی در دستشوییش بازه." چرخی زدی و نگاه داشتی. همه کسانی که آنجا بودند گریستند، هم را در آغوش گرفتند و روی هم را بوسیدند، با رعایت کلیۀ جوانب البته. دستشویی را نشانه رفتی که زنده بود و پویا با صفی طولانی از خیل آدمیان مشتاق در اطرافش...
روزی اندیکاتورنویسی به من گفت: می دانید؟ گاه هنگام کار و تماشای تلویزیون عرق می‌ریزم، چون به باد کولر حساسیت دارم و روشنش نمی‌کنم. جای خالی دندان‌ها امانم را بریده و باید ایمپلنت کنم اما از این خراب‌شده دیگر نمی‌روم... او با همۀ پشه‌ها و کاغذها و ساختمان‌ها و آشغال‌ها و تلویزیون‌های روی زمین شهرش پیوند عشق بسته بود. مرد جسور او بود، او که در روزهای تعطیل پای تلویزیون دخیل‌ می‌بست و تخمه می‌شکست و به فرزندانش که می‌گفتند: "بابا بریم یه جایی"، چشم غره می‌رفت تا بعد از آن مجبور نباشد توی جاده مدام بگوید:"خانوم شما بودی که اصرار کردی، وگرنه اصلاً شمالمون چی بود؟"...
(انتشار یافته در خط خطی،شمارۀ 72 و 73)