February 2019
January 2019
December 2018
October 2018
September 2018
August 2018
July 2018
June 2018
April 2018
March 2018
January 2018
December 2017
October 2017
September 2017
August 2017
July 2017
May 2017
April 2017
March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





متری شیش‌و‌نیم
February 5, 2019


صبح را با خبر سکته قلبی برادر شوهرم و احتما ل7 درصدی زنده‌ماندنش شروع کردم. (الآن حالش بهتر است.) با هزار زحمت، سه‌تا بلیط فیلم متری شیش و نیم ساخته سعید روستایی را برای سأنس10 شب سینما بهمن جور کرده بودیم. می‌گفتند به احتمال زیاد بعدها اکران نمی‌شود و ما هم نمی‌خواستیم از دستش بدهیم. سوار مترو شدم. 9ونیم یعنی حدود 4 ساعت از شب رفته، رسیدم ایستگاه میدان انقلاب که جابجا پسربچه‌های دستفروش روی زمین بساط پهن کرده‌بودند. زن میانسالی نشسته بود و لواشک می‌فروخت. یک پسر جوان هم وسط بچه‌ها ایستاده بود و داشت آهنگ زیبایی را با ویولن اجرا می‌کرد. همیشه فکر می‌کنم نوازندگان خیابانی انگار به فضای خاکستری کوچه و خیابان رنگ می‌زنند و حسی تازه را در محیط جاری می‌کنند و من به پاس لذتی که ازدریافت این حس می‌برم چیزی می‌پردازم ولی در آن فضا نمی‌دانم چرا از انعکاس دادن عملی این حس خجالت کشیدم و ترجیح دادم به وزن کردن خودم روی ترازوی پسربچه‌ای که داشت همزمان با توزین عابران درس می‌خواند اکتفا کنم! از ایستگاه مترو که بیرون آمدم پیاده‌رو غلغله بود. جماعت چندپشته سر صف بلیط‌فروشی ایستاده بودند و میانشان عده‌ای بلیط در دست فریاد می‌زدند و از بقیه می‌خواستند که راه را باز کنند و راه همچنان بسته بود و جز با مدد هل دادن و سقلمه باز نمی‌شد. هنگامه‌ای بود. اولش متمدنانه سر صف ایستادیم. بعد از چند دقیقه همراه جماعتی شدیم که آنها هم بلیط داشتند و می‌خواستند از گوشه و کنار خودشان را به جلوی در ورودی سینما بکشانند. با سیل جمعیت از پله‌ها بالا رفتیم. فکر کردم اگر یکی نتواند تعادلش را حفظ کند فاجعه روی می‌دهد. بدون این‌که بلیطمان را ببینند داخل شدیم. در آن هنگامه امکان کنترل بلیط نبود. سالن انتظار پر بود. مثل ماهی‌های ساردین بودیم که در قوطی گرفتار شده بودیم جماعت داد می زدند و می خواستند که در ورودی سینما را ببندند و در سالن را باز کنند. عده‌ای بلیط‌ به دست پشت در سینما ایستاده بودند و فریاد می‌زدند. جمعیت فشرده‌تر و فشرده‌تر می شد. فکر کردم اگر بهترین شاهکارهای تاریخ سینما را هم به نمایش می‌گذاشتند به این خفت و خواری برای دیدنش نمی‌ارزید و اگر می‌دانستم این‌طوری است اصلأ نمی‌آمدم. فکر کردم احتمالأ مسئولین توزیع بلیط، ظرفیت سالن سینما بهمن را با استادیوم آزادی یکی گرفته‌اند. در سالن باز شد و ما با موج جمعیت به سبک صندلی‌بازی به طرف صندلی‌های سالن هجوم بردیم (چون بلیط‌ها شماره نداشت.) هر صندلی خالی را که نشان کردیم یکی کنارش ایستاده بود و تا شعاع سه چهار صندلی آنطرف‌تررا می‌گفت که جای کسی است. بالاخره کنار دیوار نصیبمان شد که بایستیم. چند قدم آن‌طرف‌تر دو نفر فریاد می‌زدند و مشت‌و‌لگد حواله‌ی یکدیگر می‌کردند.عربده و فحش بود که در فضای شلوغ سینما پیچیده بود و به مرور با پیوستن یاران طرفین دعوا، محدوده‌ی دعواکنندگان هم رو به گسترش بود! جماعت آمدند و به هر ضرب‌و‌زوری بود سوایشان کردند. یکی آمد و گفت که بروید سالن 2، آنجا خالی است. ما به همراه انبوه مردمی که کنار دیوار ایستاده بودند هجوم بردیم به طبقه‌ی بالا، سالن 2. اینجا هم صندلی بازی بود و اینجا هم بالای هر سه چهار صندلی یکی نگهبانی می‌داد. من روی یک صندلی و همراهانم روی پله‌ها نشستیم.هنوز جابجا نشده بودیم که صدای فحش و دعوا از ردیف جلویی بگوش رسید. دختری برای دوستش جا گرفته بود و پسری گوش نکرده بود و آنجا نشسته بود. خوشبختانه! تساوی جنسیتی در عکس‌العمل‌های فیزیکی و واژگانی طرفین بخوبی رعایت می‌شد. دو نفری جیغ می‌زدند، به سر و دست هم می‌کوبیدند و فحش‌‌‌هایی می‌داندند که تن هر تنابنده‌ای را از عرق سرشار می‌کرد! دختر مثل قهرمانان پرتاب نیزه، با فریاد گوشخراش موفق شد طرف دعوایش را به قاعده چندمتر روی سر تماشاچیان چند ردیف جلوتر پرتاب کند و پسر هم موفق شد بلند شود و دسته موهای رقیب را به سبک شکنجه‌گران... (لابد ساواک!) بگیرد، پیچ و تاب دهد، بکشد و همزمان از خجالت او در ارائه‌ی بدترین فحش‌ها درآید! فیلم شروع شده بود و جماعت همچنان ایستاده محو تماشای زنده این صحنه اکشن بود!... با پادرمیانی برخی تماشاگران و مسئولان سالن غائله ختم شد و ما توانستیم در سکوت به تماشای فیلم بنشینیم. فضای فیلم بسیار تیره و خشن بود. به عریان‌ترین و تلخ‌ترین شکلی فضای زندان‌های مواد مخدر را به تصویر کشیده بود و به دغدغه‌های درگیران در روند تولید و توزیع و استفاده از شیشه وسایرمواد مخدر و نیز مأموران مبارزه با مواد مخدر پرداخته‌بود. نور زرد تیره و چرکی که تمام فیلم را دربرگرفته بود تلخی فضا را بیشتر منعکس میکرد. نفر کناری من و چند نفر از ردیف‌های جلویی با موبایل روشن سرگرم چک کردن پست‌های تلگرامی‌شان بودند، لابد با این هدف انسان‌دوستانه که نوری به چشم‌و‌چار اطرافیانشان بتابانند بلکه نقشی هر چند اندک در تخفیف تیرگی فضای فیلم داشته باشند!... فیلم تمام شد. اما به نظرم به تناسب جمعیت انبوه سالن مورد تشویق قرار نگرفت. همراهم پرسید چطور بود؟ گفتم خیلی تلخ بود. تلخ و خشن. سرتاسرش. گفتم مخاطب خسته و کلافه، در جامعه‌‌ای که بیماری از درودیوارش می‌بارد و خشونتش حتی در میان طبقه متوسط سینمارو برای دعوا بر سر صندلی متجلی می‌شود نیاز دارد که ذهنش دستکم در ساعات فراغت نفس بکشد و از خشونت‌های زندگی روزمره فاصله بگیرد، حتی اگر در حد حسی باشد که از طریق شنیدن ویولن آن نوازنده خیابانی به او منتقل می‌شود. چنین فیلم‌هایی این حس را از او دریغ می‌کند و چند برابر آشفتگی را که پیش از تماشای فیلم داشته به او منتقل می‌کنند... گفتم مردم گناه دارند... خسته بودم، خسته‌تر از صبح، وقتی آن خبر را شنیدم...


همه چی آرومه...
January 21, 2019


با الهام از مطلب "طنزپردازی‌های رادیو ایروان" مندرج در شماره‌ی 65 ماهنامه‌ی گل‌آقا، با حذف و اضافه و تحریف!

*از اعترافات تلویزیونی یک زندانی سیاسی چه درسی می‌گیریم؟
-درس دیکته.

*آدم و حوا قبل از هبوط کجا زندگی می‌کردند؟
-همین‌جا. چون این‌جاست که پابرهنه‌هایی که حتی امکان خوردن یک سیب را هم ندارند می‌توانند ادعا کنند دربهشت زندگی می‌کنند.

*اول مرغ بود یا تخم‌مرغ؟
-آن اول‌ها همه چیز بود!

*چه چیز در این مملکت دائمی است؟
-شرایط حساس کنونی.

*آیا یک خانواده چهارنفره می‌توانند با یک حقوق کارمندی زندگی کنند؟
-بله، مشروط بر این‌که اعضای خانواده نوبتی زندگی کنند!

*مشت محکم را به کجای استکبار بکوبند بهتر است؟
-به دهانش.

*چرا هزینه‌‌ی زندگی این‌قدر بالاست؟
-چون زندگی جزء کالاهای اساسی نیست که دولت برایش یارانه بدهد.

*آیا آدمی را که رشوه می‌گیرد می‌توان درستکار دانست؟
-بله، به‌شرط‌ این‌که سهم بالادستی‌ها را هم بدهد.

*غارت بیت‌المال چیست؟
-سوء استفاده از بودجه‌ی مملکت بدون هماهنگی با ما.

*سیاست‌های اقتصادی کشور را در کویر پیاده کنید، نتیجه‌اش چه خواهد شد؟
-بعد از مدتی کمبود شن احساس می‌شود.

*آیا در آینده باز هم دزدی و اختلاس وجود خواهد داشت؟
-خوشبختانه خیر، چون با همین فرمان پیش برویم، در آینده چیزی برای سرقت نمی‌ماند.

*آیا یک بی‌سواد می‌تواند به مدارج بالا برسد؟
-خیر، ولی می‌رسد.

*آیا این ادعا درست است که شرایط زندانیان سیاسی و امنیتی خوب است؟
-بله. درست است. به همین دلیل است که بعضی از آن‌جا اصولأ برنمی‌گردند.

*آیا همه در برابر قانون مساوی‌اند؟
-بله. حالا بعضی کمتر بعضی بیشتر.

*یک مسئول چطور با واقعیات روبرو می‌شود؟
-با چشمان بسته.


یک روزنامه‌نگار
January 5, 2019

(انتشاریافته در روزنامه خراسان)


*یک روزنامه‌نگار از قول یک مقام مسئول نوشت: "فضای رسانه‌ای باید شاداب باشد و روزنامه‌نگاران بالای سرِ ما تا ارتفاع هفت هزار پایی جا دارند." مردم فهمیدند انتخابات در راه است.

*یک روزنامه‌نگار قبراق و سرحال وارد دنیای مطبوعات شد و آس‌و‌پاس بیرون آمد .

*یک روزنامه‌نگار روی خطوط قرمز نشست و رنگی شد. آمد شلوارش را پاک کند کلاهش را باد برد.

*یک روزنامه‌نگار برای تهیه گزارش به سخنرانی یک مقام مسئول رفت. واژه‌ها در ذهنش خمیازه کشیدند.

*یک روزنامه‌نگار ردی از رسالت مطبوعاتی بر کاغذ آورد. کاغذ رنگ دلشوره به خودش گرفت.

*یک روزنامه‌نگار از سطح پایین حقوق و مزایایش گفت. آب از آب تکان نخورد! (انتظار داشتین چی بشه؟!)

*یک روزنامه‌نگار دیگر از حقوق و مزایایش نوشت. واژه‌ها از خجالت سرخ شدند.

*یک روزنامه‌نگار دور ذهنش پرده کشید. از سرویس سیاسی سردرآورد.

*یک روزنامه‌نگار ذهنش را آزاد گذاشت. به ایجاد اخلال در نظم متهم شد.

و بالاخره...

*یک روزنامه نگار به خاطر مشکل کاغذ و مشکل چاپ و مشکل نشر و مشکل مجوز و مشکل دستمزد از دنیای رسانه‌های کاغذی به دنیای رسانه‌های الکترونیک مهاجرت کرد و به خاطر گرفتار شدن در دریای رسانه‌های مجازی، مخاطبانش را از دست داد. روزها او را می‌دیدند که در گوشه‌ای از خیابان‌های فضای مجازی نشسته و برای سرنوشت واژه‌هایش اشک می‌ریزد...


افت و خیزمارموز بر صحنه لغزان سیاست
December 25, 2018

نقدی بر فیلم "مارموز"، انتشاریافته در روزنامه‌ی شرق

اواخر دهه 70 بود که کمال تبریزی با فیلم کمدی " لیلی با من است" سلطه ذهنی الگوی رزمنده آرمانگرا را در سینمای جنگ شکست. "صادق" شخصیت محوری فیلم بود که برای گرفتن وام از صندوق قرض‌الحسنه به هر دری زد و در این راه نهایتاً از جبهه سردر‌آورد! اگرچه "صادق" در جریان فیلم، تدریجاً با قرارگرفتن در فضای ایثارجبهه استحاله یافت تا نشانگر همسویی عوامل "لیلی با من است" با نگاه آرمانگرای غالب باشد ولی در هر حال "لیلی با من است" قداست‌زدا بود، مخاطبان را غافلگیر کرد و به یکی از مطرح‌ترین و مهم‌ترین فیلم‌های دهه 70 تبدیل شد. تبریزی حدود یک دهه بعد با "مارمولک" موضوع دیگری را دستمایه‌ی نگاه انتقادی و هنجارشکن به عافیت‌طلبی و تظاهر قرار داد: این‌بار مجرم سابقه‌داری با رفتن در لباس روحانیت و بازی کردن در این نقش، حاشیه امنی برای خود دست و پا می‌کرد. از این فیلم (که گوشه‌چشمی به فیلم کمدی "ما فرشته نیستیم" ساخته‌ی نیل جردن داشت) چنان استقبال شد که برخی عبارات آن در محاوره‌ی عام به صورت ضرب‌المثل در‌آمد.
اکنون تبریزی حدود یک دهه بعد از ساخت "مارمولک" با فیلم "مارموز" سعی کرده است تریلوژی‌ای را کامل کند که این‌بار در آن سودجویی و تظاهر در قالب بازی‌های سیاسی مورد هجو قرار گرفته است. طنز این فیلم چون دو فیلم پیشین تبریزی بر پایه‌ی تضاد میان آن‌چه شخصیت اصلی فیلم واقعاً هست و آن‌چه وانمود می‌کند استوار است و ضدقهرمان آن به هر دری می‌زند و به هر رنگی درمی‌آید تا به قدرت برسد. این تضاد در رفتار شخصیت‌های فرعی فیلم نیز بچشم می‌خورد. در شخصیت پرداخت‌ناشده‌ی "وثوق" سردبیر روزنامه قرمزها (دلواپسان) که ریش مصنوعی دارد، درمنزل مشروب می‌خورد، پیشینه روشنفکری دارد و با این‌حال زبان گویای تندروهاست. "مارموز" در ترسیم این موقعیت متضاد انسانی، مثل دو فیلم پیش بارها در کلام و موقعیت از خط‌قرمزها گذر می‌کند تا مخاطب را شگفت‌زده کند و از این رهگذر او را به خنده وادارد. با این‌حال موقعیت محوری طنز فیلم و گوشه و کنایه‌های آشکار و پنهان سیاسی، فرهنگی و اجتماعی‌اش نمی‌تواند مثل دو فیلم پیشین تبریزی تعمیق پیدا کند و اثر را با ضرباهنگی روان و درست به پیش ببرد. نویسنده این فیلمنامه (آیدین سیار سریع) طنزنویس نام‌آشنای این سال‌هاست که مطالب او در فضای رسانه‌ای مجازی و حقیقی با بیشترین اقبال مواجه بوده‌است. سیارسریع در طنز عبارتی تواناست، دیالوگ‌نویس ماهری است و شیرین می‌نویسد. او که نگارش طنز در فرم‌های مختلف را در آثار بلند و کوتاهش تجربه کرده‌است در سایه نوشتن طنز روزانه و هفتگی در نشریات پرمخاطب و یا مطرح و مهم توانسته به تحلیلی مشخص و روشن از شرایط سیاسی و اجتماعی برسد و توان تعمیق این نگاه را در آثارش داشته باشد. این توان سبب شده که فیلم مارموز با تکیه بر نشانه‌ها و نمادها سرشار از اشارات مستقیم و یا کنایه‌آمیز طنز به رخدادهای سیاسی دو دهه اخیر باشد، از نظارت استصوابی و گروه فشار و خودسر گرفته تا وضعیت اجرای کنسرت و شیوه برخورد مسئولین ارشاد و شورای نگهبان و اپوزیسیون و دلواپسان و تلویزیون بیگانه و تورهای مسافرتی و گشت ارشاد و احزاب و جریانات سیاسی. این اشارات و کنایه‌ها گاه در شگرد "جابجایی" متجلی می‌شود تا شخصیت را در موقعیت طنز قرار دهد: نصرت،همخانه‌ قدرت (که یک مجرم ساده است) به زندان می‌افتد و قدرت، به خیال خودش در هواداری از او به گفتگو با رادیوهای بیگانه و مصاحبه و شرکت در تظاهرات می‌پردازد غافل از آن‌که قدرت یک فعال سیاسی زندانی که اسمش نصرت است را با همخانه‌اش اشتباه گرفته و ناخواسته به عنوان عضو اپوزیسیون شناخته شده است!... همچنین در گفت‌و‌گو با یک رسانه سلطنت‌طلب به تمجید از دختر مورد علاقه‌اش (دیبا) می‌پردازد و هم‌نامی او با شهبانوی سابق باعث می‌شود که هوادار سلطنت قلمداد شود. با این‌حال این موقعیت‌های طنز در سطح رخدادهایی پراکنده می‌مانند و نمی‌توانند به انسجام فیلمنامه کمک کنند. مارموز فیلمی دیالوگ‌محور است و بیشتر روی شوخی ها بنا شده تا شخصیت پردازی درست و توالی منطقی اتفاقات؛ از این‌رو می‌توان گفت که "مارموز" در حقیقت مجموعه‌ای است از شوخی‌های کلامی با شرایط سیاسی-فرهنگی دو دهه اخیر که تلاش شده در قالب یک روایت گنجانده شود بی آن‌که کل ماجرا، کشش دراماتیک برای یک فیلم سینمایی را داشته باشد. در این میان فیلم برای رشد و گسترش خط روایی خود به خرده‌ماجراهایی می‌پردازد که در منطق فیلمنامه نمی‌گنجند و تعمیق پیدا نمی‌کنند. نوع ارتباط میان دختر خبرنگار (دیبا) با قدرت از این جمله است که گاه "مارموز" را در حد یک فیلم عوام‌پسند پایین آورده‌است. همچنین شخصیت‌‌پردازی‌ها، تحت‌الشعاع تمرکزفیلم بر گنجاندن هر چه بیشتر اشارات و کنایات ریز و درشت سیاسی قرار گرفته و برخی شخصیت‌ها (مثلا وثوق، سردبیر روزنامه‌ی قرمزها (دلواپسان)) پرداخت‌ناشده باقی مانده‌اند. چخوف می‌گوید اگر در صحنه‌ای تفنگی به دیوار داشتید باید در طول نمایش آن‌را شلیک کنید. تو گویی خیلی از تفنگ‌های روی دیوار فیلم شلیک نشده‌اند تا مارموز فرصت کند به شوخی‌هایش بپردازد.
در این میان نکته دیگری را نیز باید اضافه کرد: فیلم مارموز اگرچه برای مخاطبان عام ساخته شده، ولی در شرایط امروز جامعه‌ی ما، بر خلاف دو فیلم قبلی تبریزی مخاطبان خاصی را که درگیر جدال‌های سیاسی‌اند و از فضای درگیری‌های سیاسی و جناحی فاصله نگرفته‌اند بیشتر راضی می‌کند. در یکی از پردیس‌های سینمایی که به تماشای فیلم نشسته بودم اشارات فکاهی حاشیه‌ای فیلم چون تخم کردن مرغی که پایش شلوار کرده‌اند، قضیه تورهای مسافرتی و یا یادکردن قدرت از ویگن و ابراهیم تاتلیس درحین اجرای موسیقی در ترکیه بیشتر باعث خنده می‌شد، تا بخش‌های گاه هنجارشکن و طعنه آمیز سیاسی. شاید اگر امروز فیلمنامه مارموز می‌خواست نوشته شود برای برانگیختن همدلی و همراهی مخاطب بر وجوه دیگری از حیات اجتماعی و سیاسی ما متمرکز می‌شد.
شک نیست که در وانفسای جریان مبتذل غالب بر سینمای کمدی (که تحمیق مخاطب را نردبان فتح گیشه کرده‌ و سلیقه‌اش را آنچنان شکل داده‌ که از "هزارپا" پدیده‌ی سودآور سینمای ایران ساخته‌) مارموز نگاهی متفاوت از این جریان را دنبال می‌کند و در وانفسای روزگاری که "اخراجی‌ها" ورود به عرصه‌ی موضوعات ممنوعه را دستمایه گسترش ابتذال می‌کند و به فروشی حیرت‌انگیز می‌رسد، "مارموز" در پی فتح گیشه به هر قیمتی نیست و به چارچوب تعریف‌شده برای خود کمابیش وفادار است ولی درهرحال انتظار تماشاگر را برای تماشای فیلمی متفاوت در رده مارمولک برآورده نمی‌کند.
سخن آخر این‌که اگرچه مارموز آشکارا خودسران و دلواپسان را مورد نقد قرار می‌دهد ولی جایگاه برتر و گزیده و بی‌طرفانه طنز را قربانی این نگاه نمی‌کند. در آن منفعت‌طلبی حزب آبی‌‌ها ( حزب مقابل دلواپس‌ها) که به هر قیمت (حتی زیرپاگذاشتن مشی سیاسی‌اش) می‌خواهد در صحنه حضور داشته‌باشد و کاندیدا معرفی کند وعافیت‌طلبی این حزب که وقتی موقعیت کاندیدایش به‌خطر می‌افتد هیچ تلاشی در دفاع از او نمی‌کند و مواردی از این قبیل در کنار تندروی گروه‌های فشار و دلواپسان نقد می‌شود تا فیلم جایگاه انتقادی خود را به ریا و فرصت طلبی و عافیت جویی در زوایای مختلف حیات سیاسی جامعه، سوای خط‌بندی‌ها و هواداری‌های خطی و جناحی حفظ کند و افتان‌وخیزان ضلع سوم مثلثی شود که دو ضلع دیگرش را تبریزی پیش از این ساخته بود.


اسناد تازه افشا شده از جاسوسان رشد جمعیت
December 2, 2018


بعد از جاسوسان محیط زیست، چشممان به جاسوسان رشد جمعیت هم روشن شد. به گفته خبرگزاری فارس اعضای شبکه‌‌ای که در پوشش فعالیت‍‌های علمی و با نفوذ در دستگاه‌های حاکمیتی در سیاست‌های تشویقی رشد جمعیت اخلال و برای بیگانگان جاسوسی می‌کردند توسط برخی مراکز اطلاعاتی شناسایی و دستگیر شدند. بنا بر گزارش منابع آگاه از محل اختفای این افراد سلاح‌های کشتارجمعی زیر کشف شده است:

• هفتصدوپنجاه‌وشش‌هزار و خرده‌ای قبضه قرص اچ‌دی که به طرز ماهرانه‌ای در بسته‌های دارویی جاسازی شده بود تا بانوان معصوم و بی‌گناهی را که دلشان نمی‌خواهد بچه‌دار شوند مورد هجمه ناجوانمردانه خود قرار دهد.

• پانصدهزارعراده وسایل جلوگیری که به طرز وقیحانه‌ای بسته‌بندی شده بود تا زوج‌های گرانقدر و فهیمی را که نمی‌خواستند بچه‌دار شوند مورد حملات توپخانه‌ای خود قرار دهد.


• چهل و شش فروند آمار در باره روند رشد جمعیت ایران که قرار بود در اختیار شخص ملک سلمان قرار گیرد تا وی با دستکاری در آن‌ها، با رشد جمعیت بیکاران و گرسنگان عزیز و گرانقدرمان، این ولی‌نعمتان انقلاب مقابله کند.

• هزار و چهارصد و شش زرادخانه مقاله علمی و پژوهشی زهرآگین و مسموم با برد موثر 1000 کیلومتری در رابطه با مباحث استعماری از قبیل بهداشت عمومی و بهداشت زنان و اشتغال زنان و ازدواج زودهنگام و باروری سالم و فرزند سالم و مباحث استعماری دیگر که قرار بود با آتش پرحجم از طریق نشریات مسموم به افکار عمومی شلیک شود و هدف را مورد اصابت تبلیغاتی قرار دهد.


• انجام عملیات جاسوسی برای شخص ترامپ و شیمون پرز خائن از طریق شلیک چهارصد پژوهش میدانی مخوف و ارائه راهکارهای برخاسته از آن با قدرت نشانه گیری دقیق حاوی آسیب‌شناسی‌های مذموم رشد بی رویه جمعیت بر اساس کلیدواژه‌های مسموم نظیر توسعه پایدار برای دستکاری در سیاست‌های جمعیتی.

اتهامات بعدی به محض ساخته‌شدن به سمع و نظر جهانیان خواهد رسید.