March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





این شب عیدی
March 16, 2017

images%20%283%29.jpg


• عمو نوروز: باز هم حکایتِ همیشگیِ رفتن به خانۀ ننه سرما و قلیان کشیدن و چای خوردن و ملاحظۀ خروپف ننه سرما با آن دندان‌های مصنوعیش... نمی دونم کاروزندگی ندارند این نویسنده ها هی هر سال من پیرمرد را از بالای کوه و کمر می‌کشانند تماشای خروپف این خانوم؟...

• ننه سرما: باز هم همون حکایت همیشگی... کاش لااقل فنجون کثیف نمی کرد کاش لااقل قلیون نمی کشید تا دلم خوش بود که هنوز نیومده ببینه من خوابم رفته، بذاره بره، این دم عیدی......


• مادر آمادئوس: بچه‌جون چند بار بگم باید در سال جدید همه چیز قانونی باشه؟ اگه پلیس ناجای قسطنطنیه اومد گفت این آقا پسر بر اساس کدام قانون این دم عیدی عاشق شده من چی بگم؟ چه خاکی به سرم بکنم؟ بدبختی اینه که دهانت را هم می بویند نکند گفته باشی دوستت دارم نازنین... اوا، خاک به سرم! دارند حرفامو می نویسند...

• همسر ابوسعید ابوالخیر: مُردَم از بس دیوار سابیدم شب عیدی... پاشو یه تکونی به خودت بده... به تو هم می‌گن یک مرد؟!
ابوسعید ابوالخیر- آن یک مرد هم تویی... ما هیچ نیستیم.(همچنان نشسته به ناسوت و لاهوت نگاه می کند و آه می‌کشد)

• تد هیوز: خانوم هی پای بی اخلاقی من و شاعری خودتو برای توجیه افسردگی و خودکشیت وسط نکش... بخدا منم اگه شب عیدی هی برم توی خیابونا افسرده می‌شم... من خودم توی همین آجیل فروشی یه مردی رو دیدم با دیدن قیمت پسته می‌خواست سرشو بکنه توی شیرگاز مغازه، مأمورای آتیش نشانی نذاشتن...

• همسر کریستف کلمب: هزاربار بهت گفتم اول خوب مسیر رو چک کن بعدش راه بیفت گوش ندادی ما رو سرگردون دریا کردی... خُب مرد از یک کسی راهو بپرس هند از کدوم طرفه؟ مُردیم از بس دورخودت چرخیدی این شب عیدی...


• همسر تام ادیسون: هی گفتم باباجون این لامپ دستشویی خرابه عوضش کن. به گوشِت نرفت که نرفت. این شب عیدی هم باید با لامپ سوخته بریم دستشویی. دلم خوشه آقا برق اختراع کرده...

• داریوش حکیم: آقای گرمابه و گلستان! آیا فروغ از نظر شما در بارۀ نون نخودچی به نوعی آگاهی یا بهتر بگویم خودآگاهی نرسیده بود؟ بگذارید این تعبیر را به کار ببرم: آیا آن لحظاتی که نون نخودچی‌ها را داشت می‌خورد می دانست در کنار آغوش شماست و الآن عید است و قرار است مهمان بیاید؟

• مارک تواین: خانوم بخدا اگه توی این شب عیدی آشتی کنون چیزی رو تغییر می‌داد هیچوقت باجناقام نمی‌ذاشتن آشتی‌کنون برگزار بشه... چرا این جملۀ قصار ساده رو که توی صفحۀ هر کانال تلگرامی به نقل از بنده هست نمی فهمی؟ اهه... چی چی‌رو:" هیس... دروهمسایه می‌شنوه؟!"...

• شهردار پمپی: ما تمام امکانات لجستیکی از قبیل شن کش را بسیج کرده بودیم. متأسفانه کوه بدون هماهنگی قبلی زبانه کشید وگرنه بر اساس قولی که به ما داده بود قرار بود فقط چون عید در راه است زمین کمی نفس بکشد. من شخصاً نردبان گذاشتم و از زاویه ای که خطر داشت وارد شدم و رفتم تا هسته زمین ودیدم آتش 5000 درجه است. توی راه برگشت یک تکه از پوسته زمین را در این رابطه شناسایی کردم که در آن ناحیه قلمبه شده بود و داشت به دشمن خارجی گرا می‌داد...

• نوستر آداموس: آسمان در چهل و پنج ممیز شش دهم درجه جغرافیایی (حالا یه ذره کمتر یه ذره بیشتر) می‌سوزد. در میانه مدار راس السرطان زمین به تصور این‌که شهر هرت است نفس می‌کشد. حوالی جنگل بزرگ مرغان اعم از نر و ماده می‌خوانند رویم به دیوار در مدار هشت درجه. در نواحی قرناطه بید و شکوفه‌ها با باد بهاری می رقصند با موهای افشان. چنان رقصی که از زمان آفرینش گیتی تا به حال هرگز نبوده است. زمین از یخ و برف در ملاء عام عریان می‌شود، وامصیبتا. زمین و زمان کن فیکون می‌شود. اینست معنای دولت تدبیر و امید؟

(انتشاریافته در ویژه‌نامۀ نوروزی خط‌ خطی، فروردین 96)


جزء از کل
March 11, 2017

download.jpg

اگر دستی در طنز یا علاقه‌ای به آن دارید، خواندن"جزء از کل" را از دست ندهید. این کتاب اثر نویسندۀ استرالیایی استیو تولتز است و حدود یک سالی است که توسط پیمان خاکسار ترجمه و وارد بازار کتاب شده. یک رمان پلیسی ماجرایی است با مضمونی فلسفی، با روایت‌هایی تودرتو و جذاب و پرکشش. حجم و قیمتش ممکن است در ابتدا آدم را بترساند! 656 صفحه‌ است و 40 هزار تومان قیمت دارد ولی از همان سطرهای اول دستتان می‌آید که با رمانی خواندنی و پول دادنی!(رمانی که می‌ارزد پول بالایش بدهید!) مواجه هستید که ارزش نگهداری در کتابخانه را دارد و در اصطلاحات و تعابیر طنز دست کمی از دایره المعارف شیطان آمبروز بیرس ندارد و تا تمامش نکنید دست از سرتان برنمی‌دارد!
کتاب از زاویۀ دید اول شخص روایت می‌شود و به پیش می‌رود. یک پدرفیلسوف مآب و ناسازگار با دنیاومافیها و پسری که تکلیفش نه با خودش و نه با هیچکس دیگرمشخص نیست، دست‌اندرکار بازگویی زندگی خود می‌شوند و یاد شخصیت‌ آشنای ایگنیشس را در اتحادیه ابلهان در ذهن زنده می‌کنند. راوی با فاصله به دیگران نگاه می‌کند و مخاطب را در گرفتن این فاصله انتقادی با سوژه ها با خود همراه می‌سازد. از اینرو لحن و دنیای هولدن کالفیلد را در ناتوردشت در ذهن زنده می‌کند. "جزء از کل" تجلی بخش نگاه هستی شناسانۀ نویسنده است که از رهگذر تعارض نگاه، سبک زندگی، شخصیت و کارکرد قهرمانان اثر با دنیای پیرامونشان به طنزی فلسفی می‌گراید. این طنز با نقب زدن به دنیای درون آدمها و بازتاب موشکافانه و یگانۀ دغدغه ها و کشاکش‌های روحی و ذهنیشان عمق می‌یابد تا بیانگر سرخوشانه و شوخ‌طبعانۀ پیچیده‌ترین و متناقض‌ترین احساسات روح و اندیشۀ انسان باشد. طنز در درجۀ نخست در توصیف‌ها و تعابیر ظاهر می‌شود و حاصل شخصیت، لحن، زبان و نگاه متفاوت راوی است. صفحه ای نیست که شما با تعبیری بدیع ، خواندنی و طنزآمیز روبرو نشوید. برخی این استفادۀ بیش‌از حد از طنز عبارتی را مورد نقد قرار داده‌اند. گفته‌اند که نویسنده فکر کرده خیلی بامزه است و تعابیر طنز گاه روند ماجرا را تحت تأثیر قرار داده‌است. ولی من به عنوان یک خواننده، زیاد در بند ماجرا نبودم و برایم مهم نبود که ماجراهای رمان چطور پیش می‌رود. (بخصوص پیشبرد ماجرا وسرنوشت برخی قهرمانان کتاب در بخشهای پایانی به نظرم قدری لایتچسبک آمد) با این‌حال لذت درک جدیدی از دنیا و مافیها در قالب تصاویر و تعابیر بدیع کتاب برایم اندازۀ دنبال‌کردن سرنوشت تمام قهرمانانش می ارزید!
طنز کتاب، در بسیاری از اوقات از جنس گروتسک است. مارتین و تری معلول، مارتین پارانوئید، استرید روان پریش و دیگر آدم‌های داستان مثل تمام قهرمانان داستان‌های گروتسک، به شیوه‌ای اغراق‌‌آمیز نامعقولند. شخصیت‌های کتاب گاه نفرت‌انگیز و گاه ترحم برانگیز، و در مجموع مجنون ومضحک و ناسازگار و متناقضند. مرگ اندیشی بر کل اثر سایه افکنده. شخصیت‌ها وحشت توأم با مسخرگی مصیبت بار زندگی را در جهانی به غایت آشفته ، بی نظم و مضحک به نمایش می‌گذارند و مخاطب را در لذت تماشای دنیایی به غایت دیوانه فرو می‌برند! دنیایی که انزجار و خنده در آن درهم می‌آمیزند تا نشان دهند که زندگی چه ماهیت تراژدی- کمیکی دارد.
در کنار این فضای گروتسک، در مضمون اثر نگاهی پوچ گرایانه وجود دارد که فضایی ابزورد را در آن جاری می‌سازد. این فضا که از دل ماهیت داستان زاده می‌شود با گروتسک که در حد یک احساس یا حالت گذرای ذهنی است و به صورت ضربه ناگهانی بر مخاطب وارد می‌شود متفاوت است. این طنز از نوع آبزورد در نگاه، رفتار و گفتار آدم‌های اکثراً دیوانه و یا مضحک رمان متجلی می‌شود. گویی آدم‌ها دست به یکی کرده‌اند تا در صحنۀ نمایش دیوانه‌واری به نام زندگی، زمین و زمان را به بازی و ریشخند بگیرند. قهرمان داستان در جایی می‌گوید:"مزخرف نویسی برایم یک جور سرکشی جزئی بود"...رمان پر است از سرکشی‌های جزئی و کلی در کار و حرف آدم‌ها! بخصوص وقتی کار به نوشته‌های جنون‌آمیز " مارتین "برسد که به گونه‌ای هذیانی، دنیا و مافیها را به هجو می‌کشد(ص324)...
بار اصلی طنز کتاب همان گونه که گفته شد بر تضاد استوار است: تضاد حس شخصیت‌ها در رویارویی با مرگ، وقتی برای گریز از فناپذیری به چیزی باور می‌آوریم و حاضر می‌شویم بابت آن باور فدا شویم. تضاد در حس جسپر که نمی‌داند باید به پدرش ترحم بورزد، عاشقش باشد، محاکمه اش کند یا بکشدش. تضاد در رفتار مارتین مردم گریز که به قول راوی:"فیلسوفی است که بر گوشه‌ای رانده شده ، اجتماع گریزی است که هر وقت با اجتماع وارد تعامل می‌شه، جزئی می‌شه از کلیت یه فاجعه!" او در عین این‌که مردم را ریشخند می‌کند صادقانه می‌خواهد که دوستش داشته‌باشند! او همچنین در زندگی زناشویی میان حس عشق و نفرت معلق است، تضاد در رفتارتری که به خاطر مبارزه با شکستن قانون، قانون‌شکنی می‌کند، تضاد در شخصیت انوک چپی مخالف پولدارها که به پولدارترین زن استرالیا تبدیل می‌شود، تضاد در دستگاه قضا که به‌جای مبارزه با جنایت، جنایتکار تربیت می کند و قس علیهذا. کتاب پر است از دوگانه‌های متناقضی که در شخصیت، حس و رفتار شخصیت‌ها و نهادهای اجتماعی وجود دارد. آدم‌ها خاکستریند و سویه خوب و بد آنها معمولاً حس متضادی را در مخاطب برمی‌انگیزد. از رهگذر برخورد با این دوگانه هاست که طنزعمیق کتاب آفریده می شود. گویی آدم‌های داستان از هری و تری و مارتین و استرید و جسپر گرفته تا دیگران، همگی جزئی هستند از کل دیگری. فرزندان، جزء به محاق رفته یا آشکار از خصوصیات پدران و مادرانشان را به دوش می‌کشند تا همه و همه در جمع تبدیل شوند به جزء دیوانه‌ای از کل مریض اجتماع بشری و دنیای دیوانه‌ای که تمام آدم های خاکستریش را در بر می‌گیرد...
اینهم نمونه‌هایی از جمله‌ها و تعابیر متن که به نظرم جالب آمد:
-فایدۀ تکاملیِ گریستن چیست؟ برانگیختن همدلی؟ آیا تکامل، گرایشی ماکیاولیستی دارد؟
- گذشته توموری بدخیم و لاعلاج است که تا زمان حال خود را می‌گسترد.
- وقتی مردم فکر می‌کنند چند روز بیشتر به پایان عمرت نمانده با تو مهربان می‌شوند. فقط وقتی که در زندگی پیشرفت می‌کنی به تو چنگ و دندان نشان می‌دهند.
- "نگران نباش" یا "همه چی درست می‌شه": نه تنها غیرکاربردی بلکه به شکل وحشتناکی زجرآور. جوری که باید صبر کنی تا کسی که این حرف را به تو زده بیماری لاعلاجی بگیرد تا بتوانی با لذت تمام جملۀ خودش را به خودش تحویل بدهی.
- خجالت آور است تماشای کسی که آخر عمری خود را موشکافی می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که تنها چیزی که با خود به گور می‌بود شرمِ زندگی نکردن است.
- ترحم، برادرِ هاج وواج و گم شدۀ همدردی است که نمی‌داند با خودش چه کند و برای همین می‌گوید واای‌ی چه بد.
- وقتی این همه زور می‌زنی کسی را فراموش کنی، خود این تلاش می‌شود یک خاطره. بعد مجبوری فراموشی را فراموش کنی و این خودش خیلی خاطره‌انگیز است.
- مشکل قانون این است که دائم دنبال راهی است تا جنایتکارهای خطرناک را با هم آشنا کند و همه را مستقیم به یک شبکه وصل کند.( در بارۀ زندان‌ها)
-وقتی بچه هستی،مدام از تو می‌پرسند: حالا فرض می‌کنیم همه مردم خودشون رو انداختن توی چاه تو هم باید این کارو بکنی؟ وقتی بزرگ می‌شی ماجرا فرق می‌کند. آدم‌ها بهت می‌گن همه دارن می‌پرن توی چاه، تو چرا نمی‌پری؟!
- می‌شود لطفاً به یکی اعتقاد پیدا کنم؟
- (هنگام مدیتیشن) ذهنم مثل یک قایق سوراخ بود و هر بار یک سطل از افکارم را بیرون می‌ریختم دوباره افکار جدیدی توش نشت می‌کردند!


طنزهای ترامپی از نوع دیگر
February 20, 2017

خنده در تاریکی
هنوز دقایقی از شوک بزرگ پیروزی ترامپ، این سرمایه دار و میلیاردر فعال در حوزه املاک و مستغلات نگذشته بود که صفحات دنیای مجازی کاربران ایرانی، با سرعتی شگفت انگیز پر شد از طنز. از صفحات فیس بوک و توئیتر گرفته تا اینستاگرام و تلگرام. در هر حال تاریخ تکرار می شود، اول به صورت تراژدی و بعد کمدی. اگرزمانی یک انتخاب در کشور خودمان برای ما رنگ تراژدی داشت چه باک که این‌باردرآن گوشۀ دنیا رییس‌جمهوری آمده که تا اطلاع ثانوی می‌توان انتخاب او را به طنز گرفت و خندید. در حقیقت این گونه طنزها بیش از هر چیز متکی بر خاصیت مهم تسلی‌بخشی طنز بود و مایه‌هایی از ترمیم غرور ملی را با خود داشت. بنابراین مضمون غالب توئیتها این بود: "اینی که واسه شما نگرانیه واسه ما هشت سال تجربه است." و یا: "وزارت مهاجرت ایران اعلام کرده پناهجویان آمریکایی که غیرقانونی و از طریق دریا وارد کشور شوند به کمپی در تنب کوچک منتقل خواهند شد ." و یا این که: " به زودی زود قایق پناهجویان آمریکایی در سواحل خلیج فارس غرق می شود." جوک‌های مبتنی بر دادن ویزا به اتباع آمریکا که از ریاست جهموری ترامپ فرار می کنند یا لغو شرکت در قرعه‌کشی لاتاری را نیز می‌توان در همین رده گنجاند. البته برخی از همین طنزها گوشۀ چشمی به وقایع داخلی نیز داشت. مثلاً:"الآن جوونای امریکایی می گن اگه شناسنامه مون در انتخابات مهر نداشته باشه مایکروسافت استخداممون نمی کنه." گرچه در این میان بازتاب نگرانی از این انتخاب را بر روابط کشورمان می‌شد دید: "اطرافیان یه جوری می گن ترامپ رای آورده حالا چیکار کنیم انگار تا حالا چیکار می کردن."
برخورد طنزآمیز با انتخاب ترامپ، تنها ویژۀ ایرانی ها نبود. رییس‌جمهور شدن ترامپ پوپولیست و ناآشنا به ظرائف دیپلماسی برای آمریکاییها غیرمنتظره و برای بخش مهمی از آنها مایۀ سرافکندگی و تحقیر بود. این بود که انتخابش با موجی از حرکت‌های اعتراضی روبرو شد. این موج از همان ابتدا عناصری از طنز را هم با خود داشت که با مایه‌هایی از هجو و عصبیت توأم بود. این آثار طنز از سویی متکی بر شخصیت خاص ترامپ بود. او وجوه مختلف یک شخصیت طنزآمیز را دارد. همان‌گونه که می‌دانیم طنز برخاسته از تضاد است و انتخاب ترامپ به عنوان رییس جمهور دربرگیرنده تضاد میان موقعیت جدید شغلی او با کاراکتر و اخلاق و شخصیتش است. اینست که با روی کار آمدنش، در آمریکا و سایر نقاط جهان آثار متعدد کمیک اعم از شو تلویزیونی، کارتون‌، کولاژ موزیکال، کاریکاتور، داستان کوتاه، مقاله و دیگر آثارطنزآمیز متکی بر این تضاد آفریده‌ شد که دهها میلیون مخاطب را به خود جلب کرد و همپای حرکت های مدنی مثل تظاهرات و تشکیل کمپین در ابراز نارضایتی از انتخاب ترامپ انعکاس یافت. دویچه‌وله نوشت که با وجود ترامپ، طنزپردازان موضوع کم نمی‌آورند. مدیر تبلیغات انتشارات پنگوئن از دستور تجدید چاپ 75 هزار نسخه‌ای رمان جورج اورول در آمریکا خبر داد. این رمان برداشت طنزآمیزی از یک رژیم توتالیتر است که سخنان رهبرانش با آن‌چه که امروز از زبان اطرافیان ترامپ و خود او میشنویم همسانی‌هایی دارد. اگر سردرگمی و ناهمسازی را مهم ترین ویژگی‌های شخصیت های آثار طنز بدانیم به مرور مشاهدۀ این عناصر در رفتار و گفتار و تصمیمات ترامپ به تعمیق آثار طنز در ارتباط با او انجامید و دست زدن به اقداماتی که انعکاس تمایلات بیگانه‌ستیزی در او بود مایه‌هایی از خشم و عصبیت را در آثار طنز بر علیه او جاری ساخت، آثاری که در پس چهره ترامپ هیتلر را می‌دیدند. گاه در انعکاس این خشم و عصبیت تا آنجا پیش رفتند که مورد انتقاد قرار گرفتند، نمونه‌اش مجله اشپیگل که ترامپ را با قمه‌ای خون‌چکان در یک دست و سر بریده مجسمه آزادی در دست دیگر در روی جلدش به تصویر کشید و به خاطر ترویج خشونت مورد انتقاد قرار گرفت. در هر حال برگزاری چالش‌هایی نظیر چالش "ترامپ آمد فرار کنید" میان جوانان آمریکایی نمود احساس خطری است برای رییس جمهور شدن فردی که به نظر بسیاری از کسانی که او را دستمایه طنز قرار داده اند مقام ریاست‌جمهوری کشورشان را به هجو می‌کشد. این رویکرد طنز آمیز در ابتدا متکی بر عنصر مهم طنز یعنی" تسکین و رهایی" است. در سایۀ خنده و طنز می‌توان تسکین یافت، به رهایی رسید و واقعیت تلخ را تاب آورد. در عین حال، این آثار طنز متکی بر "نظریه برتری" نیز هست. احساس برتری ناگهانی خنده می‌آفریند و طنزپرداز با فروکاستن سوژه از طریق طنز، خود را در جایگاه برتر قرار می‌دهد و سوژه را با رگه هایی از تحقیر نگاه می‌کند، گویی می‌خواهد از او از طریق طنز انتقام بگیرد و از شکوه ناگهانی حاصل از درک برتری خود در قیاس با نابخردی و بی تدبیری طرف مقابل غرق در لذت شود. اینجاست که اقدام عجیب حک کردن صورت ترامپ روی زیرپایی دم درتوسط سناتور استرالیایی معنی پیدا می‌کند و تصویرش دست به دست می‌شود. همچنین این آثار طنز به خاطر خصلت غافلگیری، مخاطب را به شگفتی وامی‌دارند و او را در لذت یک غافلگیری ناشی از یک درک متفاوت از رفتار ترامپ شریک می‌کنند. این طنزهای کمتر سرخوشانه و بیشتر هجوآلود در حقیقت نقاب نومیدی است در برابر واقعیت تلخ انتخاب رییس‌جمهوری که بهیچ وجه شایستگی چنین موقعیتی را ندارد.. . از اینرو به نظر می رسد اثر طنز با به سخره گرفتن سوژه می خواهد واقعیت را تاب آورد و قدرت ایستادگی در برابرش را داشته باشد. این بار نیز به نظر می‌رسد طنز عامل همبستگی میان افکار عمومی بخش مهمی از آمریکائیان با مردم سایر نقاط جهان است!...

نتشار یافته در روزنامه شرق)


طنز معاصر ایران از مشروطه تا انقلاب
January 29, 2017



توضیح: این مقاله مربوط به سال‌ها پیش است. یادم نیست کجا ارائه اش داده ام. ولی هر وقت تیترش را در گوگل سرچ کرده ام دیده ام اینجا و آنجا بدون نام نویسنده آمده است. یکی دو تا وبلاگ هم لطف کرده‌اند و متن را به نام خودشان منتشر کرده اند! این است که آن را عیناً این‌جا می گذارم. علیرغم گذشت بیش از یک دهه از نوشتنش هنوز فکر می کنم تحلیل خوب و جامعی است:

طنز معاصر ایران
می دانیم که طنز، اجتماعی ترین گونه ادبی است و از این رو بالاترین ظرفیت را در رویارویی با مسائل روز، در مقایسه با دیگر ژانرهای ادبی، داراست. پس بی جهت نیست که می بینیم حرکت طنز در دوره معاصر کشورمان، به شدت از تحولات سیاسی و اجتماعی تاثیر پذیرفته و قالب و محتوای آثار طنز، در برخورد با جریانات روز شکل گرفته و دچار تغییر و دگرگونی شده است. پیامد اجتناب ناپذیر این امر، آزمایشگری بیشتر طنز، نسبت به ژانرهای دیگر، در جست وجو برای یافتن قالب های نوین و زبان متناسب با زمانه بوده است، به گونه ای که حرکت های جدی در عرصه ادبیات داستانی، با آفرینش آثار طنز همراه بوده و بسیاری از آنها در نوشته های طنز نمود یافته است. پیامد این امر، بروز و پیدایش جریاناتی در طنز معاصر است که در عرصه ادبیات داستانی کشورمان، به نقاط عطفی تبدیل شده اند.در یک نگاه کلی، به نظر می رسد سرنوشت طنز معاصر، بنا به خصلت اجتماعی بودن طنز، بیش از هر گونه دیگر ادبی، با ژورنالیسم گره خورده است. چهره های شاخص طنز، یا از نشریات طنز نویسی را آغاز کرده اند، یا آثار خود را در نشریات به چاپ رسانیده اند. این امر، شاید موجب شده که بسیاری از آثار طنز ، بین ژورنالیسم و ادبیات معلق بمانند، ولی از سوی دیگر، امکان برخورد روزآمد با زبان مردم و جامعه و آفرینش قالب های متناسب با آن را در عرصه ادبیات فراهم ساخته است. در ردیابی جریانات ادبی طنز معاصر، تا بهمن ،۵۷ به چهار دوره زمانی مشخص می رسیم که طنز هر دوره، مولفه های خاص خود را دارد:

۱- طنز به عنوان یکی از دو مولفه اصلی تعمیق رویکرد مردمی و تجددطلبانه مشروطه در ادبیات معاصر (در کنار واقع گرایی که مولفه دیگر است.) این حرکت که همراه با ارائه نخستین آثار ادبی حرکت تجددطلبی (مسالک المحسنین طالبوف و سیاحتنامه ابراهیم بیگ زین العابدین مراغه ای) وارد عرصه ادبیات کشورمان می شود، در آثار دهخدا رشد می یابد، کمال پیدا می کند و در آثاری مثل «قندرون» از این نویسنده که در شماره های ۲۷ صوراسرافیل ستون چرند پرند چاپ شده است، طنز را به قلمرو ادبیات داستانی می کشاند و در ادامه، در «یکی بود یکی نبود» جمالزاده، به شکل گیری عامل زبان در داستان کوتاه فارسی منجر می شود، به این صورت که جمالزاده، با پیگیری نظریه «دموکراسی ادبی» خود، آدم های کاریکاتوری دهخدا را در آثارش به شخصیت های داستانی تبدیل می کند و عامل لحن و زبان را در داستان کوتاه فارسی به کار می گیرد. در حقیقت رویکرد مدرنیستی مشروطه در عرصه طنز، دو وجه دارد: یکی ایجاد تحول در ساختار آثار ادبی با وارد ساختن لحن و زبان مردم در عرصه داستان و دیگری وارد ساختن عنصر نقد (اجتماعی، فرهنگی، ادبی و...) در عرصه ادبیات، که طنز، ویژگی مشخص و ممتاز آن است

.
دوره دوم دوره گسست است که تقریباً از ۱۳۰۰ آغاز می شود و تا حدود ۱۳۲۰ تداوم می یابد. در دوره معاصر، هرجا گسست سیاسی رخ داده است، ما، با چند رویکرد متفاوت طنز نویسان مواجه شده ایم: گروهی از نسل شکست که در فضای آزاد قلم زده بودند، در رویارویی با کابوس تباهی و انحطاط، قلم به زمین می گذارند و از هماهنگی با شرایط جدید با تجلی شرایط جدید در آثار طنزشان سر باز می زنند. دهخدا از این جمله است. در جواب رعدی آذرخشی که می گوید چرا دیگر به سبک چرندپرند نمی نویسد، جواب می دهد: آن آزادی دوره مشروطیت صغیر را که به برکت آن صوراسرافیل نوشته می شد و آن شوروشوق مردم را به من باز دهید تا دوباره به آن سبک و سیاق بنویسم.گروه دوم، گروهی از نسل شکست هستند که در جست وجوی قالب های جدید یا راه های نوین برای ارائه نظرگاه های انتقادی بر می آیند، تصویرگر گسست نسل خود می شوند و همگام با یافتن قالب های جدید و متناسب با زمان، به تعمیق نگاه انتقادی طنز گذشته خود نیز می پردازند و از این رو، طنز را چه در قالب و چه محتوا، دچار تغییر و تحول می سازند. در کنار این دو گروه، طنز نویسان دیگری هستند که به علت انتخاب مضامین خنثی، عکس العمل چندانی را برنمی انگیزند و در هر دوره ای می توانند خط سیر بی فراز و نشیبی را از نظر قالب و محتوا طی کنند. ۲- در دوره گسست ۱۳۰۰ تا ،۱۳۲۰ جمالزاده، حرکتی رو به افول را طی می کند، از «یکی بود یکی نبود» فراتر نمی رود و دموکراسی ادبی را به افراط می کشاند. میرزاده عشقی، به هجوی خشمگینانه و تند پناه می برد و در این راه جان می بازد. طنزنویسانی که در جست وجوی مضامین نو برمی خیزند، عبارتند از: حسن مقدم که در نمایش «جعفر خان از فرنگ برگشته» و چند داستان کوتاهی که نوشته است، نگاهی دردشناسانه و از درون به تقابل جامعه سنتی با مدرنیته دارد، و ذبیح بهروز که در نمایش «جیجک علیشاه»، تصویری هجایی را از استبداد به دست می دهد و نیز برجسته ترین طنزنویس این دوره، صادق هدایت، که با آثار طنزش به خصوص اثر بسیار معروف و ارزشمند «وغ وغ ساهاب»، که آن را با مسعود فرزاد نوشته است، سبکی نو در ادبیات فارسی پدید می آورد و طنزی هجایی نسبت به گونه های مختلف ابتذال فرهنگی، ادبی و سیاسی اجتماعی را ارائه می دهد و به تعمیق حرکت ادبی پیش از خود، و نیز تعمیق تفکرات و نگاه انتقادی نسل گذشته در عرصه طنز کمک می کند. دوره بعددوران بحرانی ۲۰ تا ۳۲ است. دوره ایدئولوژیزه شدن زبان ادبیات و پا گرفتن رئالیسم سوسیالیستی، دوره امید و التهاب. در این دوران، چاپ نشریات، به بالاترین میزان ممکن می رسد که تنها قابل قیاس با سال های ابتدایی انقلاب ۵۷ است. افکار و اندیشه ها، امکان طرح آزادانه را می یابند. عنصر نقد اجتماعی، به صورت گسترده ای در عرصه ادبیات داستانی و بالطبع طنز، مطرح می شود. در این دوره، برخلاف طنز جست وجوگر دوره پیش، با طنزی مستقیم و خطابی مواجهیم. به تاسی از ادبیات واقع گرای سوسیالیستی گونه ای طنز پدید می آید که با زبانی مستقیم، جامعه را به صورت صحنه درگیری منافع طبقاتی تبدیل می کند و به نقد مستقیم مظاهر فساد اداری و اقتصادی و تضاد طبقاتی می پردازد. داستان های محمدامین محمدی و محمدعلی افراشته در روزنامه معروف و پرتیراژ چلنگر، از نمودهای مشخص این جریان است. معمولاً نویسندگان هرجا تلاش می کنند آدم های جناحی خوبی باشند، نویسندگان بدی از کار در می آیند. این امر در مورد آثار حزبی پدید آمده در دهه ۲۰ نیز صادق است که بیش از آن که ارزش ادبی و هنری داشته باشد، شکل نقد اجتماعی و طبقاتی را دارد. در همین دوره است که صادق هدایت، حاجی آقا را می نویسد که برعکس بقیه نوشته های هدایت، آرمانگرایانه است و به علت ضعف های ساختاری، مخدوش شدن عامل لحن در اثر و شعاری بودن آن، از سوی گروهی، «خودکشی ادبی هدایت» لقب گرفته است و به صورتی آشکار، از جریانات روز تاثیر پذیرفته است. این در حالی است که یک سال پیش از انتشار حاجی آقا، صادق هدایت «ولنگاری» را منتشر کرده است (در سال ۱۳۲۳) که چه در قالب و چه در نگاه، هنجارشکن است. در گرماگرم زیربنا قلمداد کردن اقتصاد، به زمینه های فرهنگی پاگرفتن استعمار نظر دارد و در هنگامه رواج ناسزانامه های علنی، قالب قضیه های تمثیلی را داراست و برخی از آثار آن، از بهترین آثار طنز هدایت به شمار می آیند.


اثر مطرح دیگر این دوره، «التفاصیل» فریدون توللی است که سه دوره را طی می کند. توللی ابتدا با زبان مزاح و بیشتر در قالب فکاهی در نشریات غیرحزبی و سپس با طنزی که وابستگی مرامی در آن به روشنی دیده می شود و دوره سوم با طنزی که رنگ هجو حزب توده را دارد، در نشریات گوناگون، التفاصیل را چاپ می کند. نوشته های او، مثل دیگر آثار دهه بیست، دارای زبانی مستقیم و خطابی است ولی قالب آفرینی و توجه به ادبیت اثر طنز، آن را از بسیاری از نمونه های مشابه متمایز می سازد. توللی قالب تعریف، تاریخ نویسی، تذکره نویسی، سفرنامه و حکایت نویسی را در این اثر به کار می گیرد و با نگاهی عمیق، ریشه یاب و کاونده، مسائل روز را به طنز می گیرد. طنز او، بازتابی از التهاب دوره دهه ۲۰ است: ملغمه ای از هجو، هزل و طنز که گاه یکسره جدی می شود و لحن دشنام به خود می گیرد و گاه به عمیق ترین طنزهای دوره معاصر پهلو می زند. سه دوره بعد، دوره پس از کودتای ۱۳۳۲ است که نویسنده ایرانی، بار دیگر، شکست و گسست فکری را تجربه می کند. تجربه ای که زمینه های آن از ،۱۳۲۵ در مواجهه با واقعیت دنیای جنگ سرد، توسعه طلبی شوروی و قضیه آذربایجان شکل گرفته است. نوشته های طنز این دوره، قانونمندی های حاکم بر طنز دوره گسست را داراست. توپ مرواری صادق هدایت، که در ۱۳۲۷ نگارش آن به پایان رسیده و از جهت فکری متعلق به این دوره است، به تلخ ترین و هجوآمیزترین شیوه، تجربه نسل شکست را انعکاس می دهد و همه مظاهر قدرت را زیر تازیانه طنز می برد. انتخاب قالب پیچیده و زبان تمثیلی (برعکس حاجی آقا که زبان صریح و قالبی روشن دارد)، بازگوکننده یکی از مولفه های طنز دوره گسست است: جست وجوی قالب های نو، برای ارائه نگاه انتقادی متناسب با شرایط روز و صناعت گرایی. پس از دوره بحران آثار ادبی طنز به جز موارد استثنایی، به دلیل نبود مجال برای بیان صریح مطلب و روی آوردن به پیچیده نویسی، با افت مخاطب مواجه می شوند و مخاطب عام را از دست می دهند ولی در عین حال، به دلیل آزمودن افق های جدید برای ارائه اثر، ماندگاری بیشتری می یابند. دو نویسنده مهم دهه ۳۰ و ،۴۰ که توجه جدی به ساختار اثر داشته اند، بهرام صادقی و منوچهر صفا (غ داوود) هستند که خسته و ناامید، درصدد بازتاب تجربه نسل شکست در آثار پیچیده خود برمی آیند، نسلی که به گفته جلال آل احمد، دیگر کاری ازش ساخته نیست، نشان داده که خسته و کوفته است، ساخته و پرداخته و از کار مانده است. تفاوت آثار این دو این است که یکی نگاه روان کاوانه و دردشناسانه و زبان دیریاب تر دارد و دیگری نگاهش اجتماعی تر و ملموس تر است.

در برابر، گروهی که به قول ساعدی پلی را پشت سر گذاشته و ادبیات و سیاستش به هم آمیخته شده و قوام گرفته، بعد از کودتای ۲۸ مرداد، همچنان التزام خود را به رسالت تعهدآمیز ادبیات حفظ می کند. با نگاهی دوآلیستی، رفتار انسان ها را در خدمت غرض انتقادی خود ترسیم می کند و به ارائه پیام در عرصه ادبیات و طنز می اندیشد. آثار تمثیلی و جست وجوگرانه ساعدی، که نگاهی دردشناسانه و روان کاوانه اجتماعی نیز دارد، در این گروه جا می گیرد و در مراحل بعد نوشته های فریدون تنکابنی و اسلام کاظمیه در خدمت بیان نفرت نسل خسته و آرزو باخته به مظاهر زندگی بورژوازی درمی آید و بیش از آنکه دغدغه یافتن قالب های نوین را داشته باشد، به بازیابی مظاهری از زندگی اجتماعی منجر می شود که ظرفیت بازنمایی فساد همه جانبه اداری، فکری و سیاسی را با طنزی عصبی و خشمگینانه داشته باشد. در همین دوره است که رمان منحصر به فرد طنز فارسی معاصر نوشته می شود: دایی جان ناپلئون که بازتابی از محیط بیمارگونه را در فضای کمابیش استعاری، با روابطی کاریکاتوری از باغ وحش انسانی ترسیم می کند.

دو گرایش غالب دیگر نیز در ادبیات داستانی طنز دهه های ۴۰ و ۵۰ به چشم می خورد، که به خصوص از جهت اقبال مخاطب عام، بسیار مهمند. یکی نقد مظاهر ساده و لمس شدنی زندگی اجتماعی و خانوادگی، با زبانی ساده و همه کس فهم، که به فکاهی نویسی پهلو می زند، بیشتر ژورنالیستی است، از نظر ساختاری قابل نقد است و به رغم انتقادی بودن، فاقد نگرش ریشه ای به مسائل و مشکلات جامعه و مردم است. نمود روشن این جریان، داستان های نشریات طنز این دوره است که به وسیله نویسندگانی چون خسرو شاهانی و محمد پورثانی نوشته می شود و مورد استقبال عام قرار می گیرد. در کنار گرایش های فوق، جریان دیگری نیز در طنز رشد می یابد و گسترش پیدا می کند و آن، انتخاب مضامینی است که در غیاب مضامین جدی، امکان رشد می یابند و دستمایه آثار به ظاهر بی خطر در عرصه طنز می شوند. رویکرد به طرح مسائل جنسی که در دهه ۵۰ اوج می گیرد و به بهانه اعتراض به فساد، به تشریح فساد می پردازد، از نمودهای روشن این جریان است که رنگ فکاهه به خود می گیرد، توسط نویسندگانی چون عباس پهلوان پیگیری می شود و برخی از آثار ایرج پزشکزاد را تحت تاثیر قرار می دهد. در این میان، در دهه ۳۰ در تداوم حرکت دموکراسی ادبی جمالزاده، برخی طنز (فکاهه)نویسان و گسترش و تعمیق لحن در نوشته های طنز یا فکاهه می پردازند که این امر به وارد ساختن لحن طبقات مختلف جامعه و گویش های محلی در عرصه طنز منجر می شود و در نشریاتی مثل چلنگر و باباشمل دنبال می شود. وارد کردن تیپ جاهل کلاه مخملی در ادبیات فارسی، توسط حسین مدنی در «اسمال در نیویورک» که در ۱۳۳۳ چاپ می شود، نمودی از این جریان است. همچنین وارد ساختن لهجه تهرانی در بابا شمل (توسط ابراهیم گنجه ای) و چلنگر (توسط علی معتضدی) نمودهای دیگری از این رویکرد به استفاده از ظرفیت زبان طنز در ادبیات معاصر است. با گذر زمان، در سایه فروکاستن التهاب و ایجاد ثبات، امکان آزمایش زمینه های دیگری از داستان نویسی طنز فراهم می آید و آن، آفرینش داستان هایی با مضمون بازگشت به دوره کودکی و ارائه نقد اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، در سایه بیان ساده و صمیمانه خاطرات دوره کودکی است. رسول پرویزی، با زبانی ادبی و نگاهی لطیف و شاعرانه، گلی ترقی و مهشید امیرشاهی با نگاهی نکته یاب، دقیق و حساس و زنانه و هوشنگ مرادی کرمانی با نگاهی انسانی و عاطفی، روشن ترین نمودهای این جریانند. حضور دو داستان نویس برجسته زن در عرصه طنز، اگر چه هیچگاه به پا گرفتن طنز زنانه در ادبیات معاصر منجر نمی شود، ولی موجب ارائه الگوهایی از طنز از زبان زنان می گردد که در هر حال، اتفاق فرخنده ای است.


قلوه‌سنگ‌هایی که پاریس را تکان داد!
December 6, 2016


دور دنیا در هشتادوچند روز
(به بهانه روز دانشجو)

می 1968 در پاریس جنبشی دانشجویی رخ داد که یاد آن هنوز اندام ساکنان کاخ الیزه را به لرزه وامی‌دارد. چنان‌که دربان شیفت شبانۀ کاخ می‌گوید:" دستانم را به روی میله‌های در می‌کشم... من سردم است... من سردم است و با هیچ سرکوبی گرم نخواهم شد." اخیراً اسنادی در جریان اسباب‌کشی واحد 3 آپارتمان شماره12+1 کوچۀ لِ پانتالون (Le pantalon)خیابان شانزلیزه بدست آمده که از ماجراهای پس و پیش پردۀ این جنبش مخوف دانشجویی تاریخ بشریت پرده برمی‌دارد:
23 آوریل گروهی از دانشجویان در اعتراض به قوانین سختگیرانۀ زندگی دانشجویی با انتشار اعلامیه‌ای می‌گویند که در امتحان معارف شرکت نمی کنند. مسئولین دانشگاه به شیوه‌ای غیرمسئولانه به جای درخواست همکاری از مآموران دلسوز پلیس، از کنار این حرکت با بی تفاوتی می‌گذرند و فقط به اخراج دانشجویان بسنده می‌کنند. اعتراضات بیشتر می‌شود.
25 آوریل دانشجویان با سوئ استفاده از روشنایی روز راه می‌افتند وبه شیوه وقاحت آمیزی شعار آزادی‌خواهی می‌دهند و به قوانین سخت جداسازی جنسیتی اعتراض می‌کنند، امری که بی شک احتمال وابستگی معترضین را به صهیونیسم بین الملل تقویت می‌کند و دخالت پلیس را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد. به گفتۀ ناظران آگاه، دخالت پلیس بر وخامت اوضاع می‌افزاید و جوانان را خشمگین‌تر می‌کند و بهتر بود لباس شخصی‌ها دخالت می کردند.
28 آوریل دانشجویان در اعتراض به نمایشگاهی در حمایت از ویتنام جنوبی راهپیمایی می‌کنند و در پاسخ به حرکت مسئولین دانشگاه نانتری در نامگذاری سالنی با نام چه‌گوارا، طی یک حرکت براندازانۀ وابسته به گروهک نهضت آزادی، می‌گویند:"احتیاجی به زحمت شما نیس، ما هر جایی رو بخوایم، خودمون به‌دست می‌یاریم.".
2 می حدود 300 دانشجو به رهبری دانیل کوهن آمفی تئاتر مذکور را اشغال می‌کنند و برگ زرینی را بر تاریخ اشغال آمفی تئاترها توسط دانشجویان در تاریخ می‌گشایند، امری که پایان باز آن با احضار کوهن به کمیتۀ انضباطی بسته می‌شود. ناظران آگاه بعدها می گویند اگر کوهن را به جای کمیتۀ انضباطی با ماموران دلسوزامنیتی پاریس به جاهای دیگری می‌بردند این‌همه مصیبت به بار نمی‌آمد.
3 می دانشجویان در حیاط دانشگاه سوربن با شعار: "مشت عکس العمل طبیعی در برابر سیاست موجود است" تظاهرات می‌کنند. ناظران آگاه شواهد محکمی بر وابستگی آنها به هیلاری کلینتون و میرزا کوچک خان جنگلی وسایربیگانگان دارند که سازمان‌یافتگی این حرکت را ثابت می‌کند. منابع تاریخی، تعداد معترضین را 500 نفراعلام می‌کنند ولی منابع آگاه خبری ورسانه های رسمی دولت ژنرال دوگل این تعداد را بسیار قلیل ارزیابی می کنند و می‌گویند آن برآوردها فوتوشاپ است. در این میان پلیس سعی می‌کند با شیوۀ مسالمت آمیزی با استفاده از باتوم و سپر قضیه را ختم‌به‌خیر کند و متأسفانه در این میان تعدادی باتوم و سپر و سایر اشیای قیمتی و باارزش آسیب می‌بیند. مأموران مربوطه اظهار می‌دارند که در راه بسط دموکراسی و حفظ آرمان‌های آزادیخواهانۀ انقلاب کبیر فرانسه، چاره‌ای جز فدا کردن و قربانی ساختن این سپرها و باتوم‌های نازنین نیست. در این میان تعدادی از دانشجویان به سمت کامیون‌های قفس‌دار هدایت می شوند و دانشگاه تعطیل می‌شود. بلندگوهای بیگانه شایع می‌‌کنند که تعدادی دانشجو دچار زخم در ناحیۀ "عکس العمل طبیعی" و سایر نقاط بدن شده‌اند و تخت های بیمارستان‌ها هم به شیوۀ مذبوحانه ای هم‌صدا با بلندگوهای بیگانه این شایعه‌ها را منعکس می‌کنند.
9 می در پی چند روز راهپیمایی دانشجویان، رؤسای دانشگاه‌ها تصمیم به بازگشایی کلاس‌ها می‌گیرند. دانشجویان متوسل به شعارهای زشت وارداتی حقوق شهروندی می‌شوند و به شیوۀ غیرمسئولانه‌ای اعلام می‌کنند تا آزادی دانشجویان وعقب نشینی پلیس از دانشگاه به اعتصاب ادامه می دهند.
10 می که به شب سنگرها معروف است خیابان‌های پاریس ( پایتخت صلح جهان) سنگربندی می‌شود وجنگ و گریز ادامه می‌یابد. پلیس سعی می‌کند نظم را حفظ کند که در این راه شهر دچار آشوب می‌شود وعده‌ای دستگیر و زخمی می‌شوند. سیمون دوبوار در این رابطه می‌گوید:" این دنیا همیشه واسه من کلک بوده و نامردی...به هر کی گفتم نوکرتم، خنجر کشید تو این جیگرم...این نظامِ روزگاره دایی... این نسل خواهان تغییر است ولی دریغ از یه جو معرفت و مردونگی از سوی مسئولان برای درک اقتضائات آن "
22 می بیش از یک میلیون نفر دانشجو و کارگر و غیره تظاهرات می کنند. شهر به حالت نیمه تعطیل درآمده و کار از دست تظاهرکنندگان خارج شده. پاریس درهم ریخته و کثیف و پر از شعار و آشغال و اعلامیه است. شایع می‌شود که رمان "تهوع" ژان پل سارتر مربوط به این روزها است.
25 می دو نفر کشته و تعدادی زخمی و بازداشت می شوند. مسئولین اعتراف می‌کنند که زیادی سخت گرفته اند. میتران رهبر فراکسیون سوسیالیست‌ها می‌گوید:"جوانان همیشه درست نمی‌گویند اما این دلیل نمی‌شود که بگوییم همیشه هم غلط می‌گویند." یکی دیگر از مسئولین نیز که نمی‌خواهد نامش فاش شود در همین رابطه و سایر ارتباط‌ها میگوید:"جوانان همیشه درست نمی گویند اما بعضی وقت‌ها کاملاً درست می گویند. بستگی دارد به این که انتخاباتی در راه باشد یا خیر..."

می 68 تمام می شود... ترکیب دولت و حکومت عوض می شود... سال ها بعد کوهن اعلام می‌کند که می 68 تمام شده و زیر قلوه سنگ‌ها مدفون شده است؛ قلوه سنگ‌هایی که پرتاب آن از یک اعتراض کوچک شروع شد و همچنان قلمبه و سلمبه، هر چند وقت یک‌بارباد لاستیک ارابۀ اعتلا و پیشرفت و سایر شعارهای قشنگ بشریت را خالی می سازد...
(انتشار یافته در نشریۀ خط‌خطی)