info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com



به بهانۀ نمایشگاه کتاب:کتاب ها و آدم ها
May 7, 2008

کتاب ها و آدم ها


یک سخنران الهی-عرفانی : بله.کتاب،انصافاً چیز خوبی است و حافظ در بارۀ کتاب یک شعری دارد که می دانیم در اشعار گوته ،شاعر آلمانی هم رد پای آثار او به چشم می خورد و در همین انگلستان که نزدیک آلمان است،یک شاعری به نام شکسپیر می گوید:"بودن یا نبودن؟مساله این است."و این، یعنی به قول فرنگی ها کریتیک و ما، در اینجا ترجمه اش کرده ایم: برخورد انتقادی در عرفان ناب سرچشمۀ هستی.
پس در مجموع،از نقطه نظر نگاه عرفانی،کتاب چیز مهمی است و ابن عربی کتابی دارد با عنوان:فصوص الحکم که در شعر عرفا،از کتاب به عنوان یار دانا و خوش بیان و مهربان(معادل همان کایند انگلیسی خودمان)یاد شده است،آن جا که می گوید:"من یار مهربانم، دانا و خوش بیانم."

یک فیلمساز معترض : الیوم استعمال و تکثیر و چاپ و خرید و فروش هر گونه کتاب بدون اجازۀ نویسنده و مترجم و ناشر و حروفچین و موزع و بدون اجرای قانون کپی رایت،بأی نحو کان حرام بوده،حکم محاربه با تاریخ حیات اندیشۀ بشری را داشته،بر نویسنده واجب است شماره حسابی برای امور خیریه دائر نماید تا علاقمندان،در صورت استفاده از کتاب مذکور،بتوانند به نیازمندان کمک کنند.

یک تئوریسین جنس دومی : یک نمایشگاه،نمایشگاه ساخته نمی شود. زور مسئولین مربوطه از آن نمایشگاه می سازد.اینجاست که کتاب به"اُبژه"تبدیل می شود و در حاشیه و در رابطۀ نامتوازن با نمایشگاه قرار می گیرد.کتاب،همان"دیگری"است که نمایشگاه بر آن سلطه پیدا می کند.هنگامی که یک کتاب سعی می کند خودش را تعریف کند،با عبارت:"من متأسفانه،با عرض معذرت،بی ادبی می شود،رویم به دیوار...یک کتاب هستم"،شروع می کندوهیچ شیئ دیگری اینطوری با شرمساری خودش را تعریف نمی کند.در نمایشگاه،کتاب دست و بال خودش را جمع می کند و به حاشیه ای می خزد .نکند مشمول جمع آوری و عدم توزیع قرار گیرد و یا نویسنده و ناشر و حروفچین ،نقره داغ شوند.

یک نویسندۀ رمانهای پرفروش و پر طرفدار : آه ای کتاب!غروب عشق غم انگیز تو،هم نوا با آهنگ چکش قلب محزونم،یادآور آن روز پاییزی بی کتاب است که نصرالله و جمیله ،مانع دیدار من با تو شدند و با آن ماشین گوجه ای بسیار شیک،به خانه ام آمدند و تو را داخل قلب وجود کتابخانه ام گذاشتم و به امید واخوردۀ آشپزخانه رفتم تا مسمای بادمجان درست کنم و از ته دهلیزهای چپ و راست دلم،سرشکهای بزرگ غم را سرازیر ساختم و حس کردم ته حلقم چیز بسیار گُنده ای قلمبه،بیرون زده است.ای کتاب،دوستت دارم...

یک نیروی انتظامی : ما، با کتابهای متبرّج که جلدهای تنگ و چسبان داشته باشند یا از رنگهای تحریک کننده برای روی جلدشان استفاده کنند ، حتماً برخورد می کنیم.

یک فیلمساز جهانی و شارح آثار حافظ و سعدی و حنظلۀ بادغیسی : هر کتابی ممکن است خوب باشد ولی همانطور که رُمبو هم به این گفتۀ من اشاره می کند،باید مطلقاً مدرن بود و قرائت مدرن از کتاب داشت و با رویکرد جدید به آن نگاه کرد و من دارم به شیوه جدیدی از چاپ کتابهای بزرگان ادبیات کشورمان فکر می کنم که خواننده مجبور شود با رویکرد جدیدی کتاب را بخواند وبرای خواندن حروف آن طی یک پروسۀ پیچیده،بالانس بزند و پاهایش را با زاویۀ 65 درجه از سطح زمین نگاه دارد ،تا آیا بتواند از خوانش جدید چیزی سر در بیاورد،یا نتواند؟!

یک نویسندۀ صاحب سبک : چنین می نماید که کتاب،در نمایشگاه که ریختی است آمیغ گونه از نمایش + گاه،از سوی جویندگان و پویندگان، فراچنگ می آید تا هر سالیانه سال،در آن جا،سازی نو فراپیش آید و در مایۀ ابوعطا نواخته شود و آب سربالا رود و غوک خواند و خریدار و ناشر را بجنباند با حرکات موزون،همساز و دمساز،جنباندنی:ایدون باد!

یک مسئول امور شهری : کتاب علی الاصول چیز خوبی است و احساس من این است که شهرداری باید حوزۀ کاربردی اش را کار کرده،حوزۀ محتوایی اش را هم فراهم کند و باید برای گسترش و توسعۀ فرهنگی و فرهنگ سازی،به سمتی حرکت کنیم که بتوانیم هر پروژۀ فرهنگی را چند بار افتتاح کنیم و ظرفیت افراد اهل قلم را فراهم کنیم و آن را بالا ببریم و رییس جمهور که شدیم،بیشتر بالا می بریم و به آسمان هفتم می رسانیم...

یک مقام خیلی مسئول نمایشگاه : به همت دانشمندان و مخترعان جوان،ما نمایشگاه کتاب را افتتاح کردیم و بر اساس تحقیقاتی که انجام داده ایم،سرانۀ مطالعۀ جامعۀ ما،مرتباً ثانیه به ثانیه دارد بالا می رود و ما،برای مطالعۀ کتاب همۀ مردم دنیا برنامه داریم و نمایشگاه امسال،قابل قیاس با نمایشگاه های قبلی و سایر نمایشگاه های کهکشان راه شیری نیست و هیچ مویی نمی تواند در درز آن داخل شود و از منجلابهای لوله های تهاجم فرهنگی به داخل بیاید.بنا بر خواست واراده و همت همین جوانان،مکان فرهنگی ،جای چسباندن پوستر و فروش بعضی کتابها نیست،بلکه جای کندن پوستر و جمع کردن کتابهای مذکور است...

یک کارشناس فرا- پسا – مدرن : به زبان بسیار ساده،کتاب،تحول منحصر به سکون در قالب یک گفتمان هژمونیک را به یک رابطه ی بین گفتمانی آنتی کنسرواتیستی در پروسۀ آنتومورفیک پُشتانی سنجه ی معنایی ،معنا می بخشد ولی با تأسف سرانۀ مطالعۀ و سطح نظام اندیشگی مردم،بسیار پایین(=cheap)است و این قرائتهای فرامدرن رانمی فهمند...

(این مطلب،با جرح و تعدیل هایی،در روزنامۀ اعتماد چهارشنبه 18 اردیبهشت،چاپ شده است).


مگر تو خودت ذهن نداری؟!
April 24, 2008

دوست داشت سرک بکشد توی ذهن این و آن،و چیز دندانگیری اگر احیاناًپیدا کرد،بردارد برای خودش.مرض داشت دیگر،چیکارش می شد کرد؟!بارها و بارها به خودش گفته بود:
-الاغ!آدم باش.شده ای یک ترسوی به تمام معنا، یک احمق فرومایه که مدام توی ذهن این و آن پلاسی. عوضی، این همه ذهنیّت می خواهی چیکار؟!
ولی نمی شد که نمی شد.توی کوچه،توی خیابان،توی مهمانی یا هر جای دیگر زل می زد به آدمها،ما فی الضمیرشان را زیر و رو می کرد و هر چه را خوشش می آمد،برمی داشت برای خودش.حالا فرق نداشت که طرف،زن باشد یا مرد،بزرگ باشد یا کوچک.اکثر آدمها،یک سری تصاویر شطرنجی توی ذهنشان بود که آنها را می آورد بیرون ومدتی سرگرمشان بود.بعد دوباره می رفت سراغ ذهن بعدی.بعضی وقتها قضیه،چنان بیخ پیدا می کرد که او می ترسید سربزنگاه،گشت ارشاد به جرم انتقال ذهنی تصاویر منافی عفت عمومی و امنیت اجتماعی، او را بگیرد و حسابی نقره داغش کند،و یا،به خاطر در دست داشنت تصاویر ذهنی حاوی "ایسم"های معلوم الحال،به جرم اختلال در نظم عمومی،مورد بازخواست قرار بگیرد.ولی هر دفعه قضیه به خیر می گذشت.یک بار هم گم شد.رفت توی ذهن یک کودک و بعد هر چه کرد،نتوانست بیاید بیرون.نه این که خیال کنید آنجاچیز دندانگیری وجود داشت.یک سری آت و آشغال و جن و پری و دیو و غول و جادوگربود که همینطور ریخته بودند زیر دست و پا و آدم قدم از قدم نمی توانست بردارد.یک بار هم رفت توی ذهن یک سیاستمدار و خودش را تا سرحد یک آشغالگرد پایین آورد .نتیجه آن که به خاطراستنشاق هوای آلوده،بیماری تنفسی گرفت و تا مدتی گرفتارش بود.این بود که تا مدتها،در کوچه و خیابان،قبل از این که به یک نفر خیره شود و وارد ذهنش بشود،از اومی پرسید:
-ببخشید!جسارتاًحضرتعالی سیاستمدارنیستید؟!
بعضی ذهنها شلوغ بودند و بعضی خلوت.بعضی چنان نورانی بودند که برای ورود به فضای آنها می بایست عینک جوشکاری همراه داشته باشد و بعضی چنان تیره و تاریک بودند که نور هیچ چراغ قوه ای در عالم نمی توانست روشنشان کند.یک بار داشت می رفت توی ذهن یک خانم ،که شوهر طرف عارض شد و گفت:
-مگر تو خودت خواهر-مادر نداری؟!
و طرف(که حواسش به وارسی مافی الضمیر خانم مذکور بود)گفت:
-چرا،خودم دارم،ولی می خواهم از مال این خانم استفاده کنم.
...که غائله بالا گرفت و با دخالت نیروهای مردمی پایان یافت...یک بار هم سوژۀ یک رمان را از ذهن یک نویسنده دزدید.نویسنده،بعدها که دنبال رمانش آمد،دید ذهن تر است و رمان نیست.هر چه گشت،پیدایش نکرد .از آن طرف بشنوید از ضد قهرمان حکایت ما که سوژۀ رمان را برد گذاشت گوشۀ ذهنش یک جای امن. بعدش دید زیادی گنده است و فضای زیادی را اشغال کرده،آن را با یک داستان مینیمال از یک نویسندۀ دیگر عوض کرد.یک بار هم به شیوۀ ناجوانمردانه ای خاطرات یک آدم پا به سن گذاشته را سرقت کرد.نامبرده که نمی دانست بدون خاطراتش چطور زندگی کند و احساس می کرد دار و ندارش تباه شده ،طی یک مصاحبۀ مطبوعاتی اعلام کرد دیگر هیچ انگیزه ای برای ادامۀ زندگی و نشستن در پارک و آه کشیدن و "ای روزگار "گفتن ندارد.
ابعاد فاجعه،فراتر از پیش بینی بود:این که هیچکس ذهنیاتش از دستبرد در امان نباشد و هر کس بترسد از این که فضای ذهنیش را از او بدزدند و مجبور شود بدور از آنها و با واقعیات عریان دور و برش زندگی کند،حقیقتاً برای شهروندان غم انگیز و تحمل ناپذیر بود.این بود که برتعداد کسانی که می گفتند مدتی است ما فی الضمیرشان را گم کرده اند وتصاویر ذهنیشان را از دست داده اند و به همین دلیل از خواب و خوراک افتاده اند،روز به روز اضافه می شد.افراد شکایت می کردند تا قبل از این که به ملائ عام پا بگذارند،معقول برای خودشان یک فکرهایی داشته اند ولی بعدش نمی دانستند چطوری ذهنشان خالی شده و رفته پی کارش..
.یک نفر که تصمیم داشت دیگر نباشد، به خبرنگاران گفت:
-چی بگم والاه...من فقط به امید تصاویر ذهنیم زنده بودم...
یک مرد در مصاحبه ای اعلام کرد:
-اون بی ناموسی که تصویر ذهنی منو دزدیده اگه مرده بیاد تو کوچه.
یکی به همسرش عتاب و خطاب کرد :
-هان؟!تو مغزت چیه؟!
و همسرش فاتحانه وناامیدانه پاسخ داد:
-دیگه هیچی...یه مشت تصویر واقعی ...تمام زندگی و ذهنم دربست تویی،تو..
...و توی دلش،بر پدر و مادر هر چه دزد ذهن است لعن و نفرین نثار کرد.
در این میان،بعضیها راه حلهایی می دادند.اول گفتند اعلام شود که هرگونه نگاه کردن،جز به حکم قانون،ممنوع است.بعدها دیدند انتخابات در پیش است و جامعه جوان است و نمی توان جلوی جریان آزاد نگاهها را تا ابد گرفت.این بود که بعضی،پیشنهاد دادند دور ذهنها حصار کشیده شود تا هر کس و ناکسی نتواند سرش را بیاندازد پایین و داخل شود...ولی مقامات مسئول دخالت کردند وگفتند این امر،جلوی اطلاع رسانی آزاد را در بارۀ ما فی الضمیر آدمها می گیرد و ما،نمی توانیم بفهمیم مردم خوب و نجیب و شریف چی فکر می کنند...
بعد پیشنهاد شد که در ذهنها دزد گیر نصب شود و به محض ورود غریبه ها،به صدا درآید .این طرح رای آورد...تا مدتها،هر وقت دو نفر به هم نگاه می کردند،دزد گیر به صدا درمی آمد و افراد از سوی گشتهایی که برای این کار پیش بینی شده بود،مورد بازخواست قرار می گرفتند.آدمها کم کم یاد گرفتند که ذهنیاتشان را برای خودشان نگاه دارند و دوست و همکار و یار و غمخوار یکدیگر باشند و به کسی هم نگاه نکنند،شاید او دزد تصاویر ذهنیشان باشد. ورود به اذهان و کند وکاو مافی الضمیر افراد،تنها توسط مقامات ذیصلاح و بی صلاح در کلیه ساعات شبانه روز مجاز بود و دیگران اجازۀ این کاررا نداشتند.در این میان،مردم از این که پس از مدتها ، سازماندهی مشخصی برای پر و خالی شدن اذهان ایجاد شده بود،نفسی به راحتی کشیدند و همینجور هی روزگار گذراندند.
...تا این که یک روز صبح،اتفاق عجیبی افتاد:مردم که بلند شدند،دیدند هیچ تصور و انگیزه ای برای تداوم زندگی و حرکت ندارند:این بار،یک نفر پیدا شده بود که به رویاها و خوابهای آنها دستبرد می زد!...


مرگ خوب است،ولی نه برای همسایه
April 7, 2008

طنز،باید و نباید بردار نیست.چرا که اصولاً در ذات خود باید شکن است،هنجارها را می شکند و با نورمها در می افتد .اصلاًدر سایۀ همین شکستن تصاویر آشنا یا چهارچوبهای مالوف است که شکل می گیرد.شاید به همین علت باشد که بشدٌت نسبی است.یک اثر طنز را شما ممکن است طنز بدانید ولی دیگری در برابر آن عبارت آشنای:"این کجایش طنز است"را به کار ببرد. یا یک نویسنده یک مطلب جدی بنویسد ولی دیگران به او بگویند:"طنزت را خواندم و خندیدم!"
با این حال،فکر می کنم پارامترهایی هست که بتوان با کمک آنها به ارزیابی یک مطلب طنز نشست و مرزاین گونه یا نوشتۀ ادبی را با دیگر نوشته ها ترسیم کرد:تعجب آفرینی،لازمۀیک اثر طنز است که خنده می آفریند .ولی این تعجب اگر با طیبت همراه نباشد،خنده را روی لب مخاطب می خشکاند و در نهایت چه بسا ممکن است به کابوسی بدل بشود تلخ و برخورنده.به نظرم شوخی با دوست طنزنویسی که مدتها وبلاگش را آپدیت نکرده است در قالب این تیتر که:"فلانی درگذشت."از مصادیق روشن این امر است:خبر میخکوب می کند و تعجب می آفریند،ولی حس تلخی که در ذهن ایجاد می کند،جایی برای طنز باقی نمی گذارد.به نظرم چاپ خبر فوت کسی به شوخی،اصلاًقشنگ نیست و بنابراین طنز هم نیست.چون خشن است و خشونت با طنز منافات دارد،مگر این که اعتلای زیبایی شناسانه و هنری جیمز تربری پیدا کرده باشد،که آن از مقوله دیگری است و این خبر مصداقش نیست.
یادم است سال77،مسعود ده نمکی در مجله"صبح دیروز"در گرماگرم قضیه ی گنجی،تیتر زد:"اکبر گنجی در زندان خودکشی کرد." اگرچه موضوع خبر طنز بود وبه شیوه طنز ده نمکی،بسیار طنز رو و تابلویی نیز بود،ولی همین تیتر باعث مناقشات فراوانی شد و گفتند که می خواهند سر گنجی را زیر آب کنند و این خبر هم شاهدش!
بعضی مسایل هستند که یا شوخی بردار نیستند یا بسیار ظریف شوخی بردارند!در هر حال،من با خبرها و مطالب طنز اینچنینی سایت موفق آی طنز مشکل دارم. بخصوص آخرین خبرش در ستون اخبار سایت(آی طنز نیوز).تا نظر دوستان چه باشد...


بهار در انشای نویسندگان
March 23, 2008

توصیف بهار، بی شک یکی از مهمترین و کهن ترین دغدغه های ذهنی و عینی بشریت در دوران تحصیل بوده است، که این امر بر رشد و تعالی ادب و فرهنگ و تمدن بشری نیز اثرات انکار ناپذیری بر جا گذاشته است. اخیرا پژوهشگران موفق شده اند گوشه هایی از انشاهای بهارانه برخی از چهره های معروف ادبی معاصر را کشف کنند که نظر شما را به آن جلب می کنیم:


محمد علی جمالزاده: البته واضح و مبرهن است و بر هیچیک از ابنای بشر پوشیده نیست که بهار یک فصل خوب و زیبا و قشنگ و لطیف و چشم نواز و معتدلی است و طبق ضرب المثل معروف: «سالی که نکوست از بهارش پیداست"، سالی که نکوست، لاجرم از همان بهارش پیدا بوده و این را آناتول فرانس که خدا غریق رحمتش کند در کتاب معروف خود اشاره کرده و می نویسد: «آه ای بهاری که می آیی! به سوی من بال و پر بگشا و سالی که نکوست، همان از تو پیداست.» و شاعر شیرین سخن وعلیه الرحمه شیراز نیز در همین حیص و بیص می فرماید که بامدادانش هم خیلی حالا تفاوت نکند لیل و نهار در همین فصل بهار ...


صادق هدایت: در زندگی، بهارهایی است که مثل خوره سرمای زمستان را آهسته آهسته در ملائ عام می خورد و می تراشد. این زوال و مرگ تدریجی سرما و آمدن گرما را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این جابجایی باور نکردنی فصلها را جزو اتفاقات و پیشامدهای عادی و طبیعی بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، بر سبیل عقاید جاری به او بخندند. آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورائ طبیعی و جوی، این انعکاس سایه آفتاب و آب شدن برفهای کوهها و جاری شدن رودخانه ها و گرم شدن هوا و خاموش شدن کرسی ها و کم شدن بالاپوش ها پی خواهند برد؟ من فقط به شرح یکی از این تغییر فصلها می پردازم که خودم آن را دیده ام و معلم محترم از من خواسته است ...


صادق چوبک: زمستان توی جویها تفاله چای و انار آب لمبو و هندوانه درشت گندیده و پوست پرتقال و پوست نارنگی و پوست میوه های دیگر قاتی یخ بسته می شود ولی در بهار این زرت و زیبل ها حرکت می کنند و هوای برفی آمیخته با دمه بخار آخرین پرده غم انگیز زندگی را از زیر سبیل کلفت و سیاهش بالا می کشد. در پارکها، بوی کود و پهن اسب و قاطرهای مافنگی جابجا پای گلها و درختهای نزار و تنها و سرگردان و بدبخت و فلک زده با بوهای ناجور دیگری مخلوط می شود و نشان می دهد که بهار دارد می آید ...


احسان طبری: اول بهار، هوا همچنان سرد است. البته، این اولین حمله سپاه بیدادگر زمستان به اردوگاه زحمتکشان بهاری نیست و آخرین آن هم نخواهد بود. چرا که البته واضح و مبرهن است که بر اثر رشد تدریجی نیروهای مولد و تقسیم کار و پیدایش مالکیت خصوصی، تاریخ و طبیعت و جامعه، همواره صحنه کارزار میان سرمایه داران و کارگران بوده و در اینجا نیز زمستان کاپیتالیست در مذبح انباشت سرمایه های مربوط به برف و باران، آرمان های مساوات طلبانه آب و هوایی بهار را به شیوه ای غیر انسانی قربانی کرده و نمی گذارد انسان طراز نوین پیروز شده و انشای ما به سرانجام برسد.


جلال آل احمد: صبح است با نم نم بارانی. و مردم در خیابانها: چه مقلدهای بی دردسری برای فرنگی مآبی! و چه آسفالتی شبیه فلان گوشه ینگه دنیا ... و چه روشنفکرهای جغله ای! درست مثل واگن شابدوالعظیم که می آیند و می روند و خیانت می کنند: تضاد اصلی بنیادهای سنتی ایرانی با تحول و ترقی فرنگ و آمریکا. و نمونه اش همین خیابان و تمدن و بهار و درخت، که می بینم طاقت ندارم. خاک بر سر مملکتی که زمستان و بهارش اینجوری است، که خرگوشی از دم تیر صیادی و همانجور کج و کوله ...


ابراهیم گلستان: دو روز بود که زمستان رفته بود، که بهار بود، که بعد از سال نو بود، که معلم گفته بود بنویسیم انشا. ما، در میان جفتک و قیقاج، می رویم که بنویسیم انشا را توی دفتر. می نویسیم وقتی که ته می کشد نوک مدادمان و می تراشیمش خرت و خرت و خرت ...و کلمات لای ورق می لغزد و برمی گردد میان راه توی کوچه و توپ رنگی که می دود در آسمان و شیشه خانه همسایه وبر پدر مردم آزار و دلنگ و دلنگ و صدای زنگ. مادر می گوید: «پاشو.» می گویم: «خوب.» می گوید: «خوب و زهر مار. در را باز کن.» کوچه، مانند رودی و قاصدکی بیرون و انشایی داخل ...


شهرنوش پارسی پور: بهار داشت می آمد. مردم مشغول زد و خورد و کشتن یکدیگر بودند و مردها داشتند زنها را تکه پاره می کردند. مرد به زن می گفت: «اصلا معنی ندارد زن برود بیرون، خانه مال زن است، بیرون مال مرد.» زن فکرش را عریان کرد و مغزش را عریان کرد و با لحنی خیلی لخت و عریان به مرد گفت: «دلم می خواد، چیکار داری؟! «او، باید بدین وسیله از حقوق حقه خود دفاع می نمود و سکوت، دیگر بی معنی بودو تصمیم گرفته بود حرف بزند. اندک اندک خیابانها خلوت شد و مردم مشغول تاسف خوردن شدند که قبلا چه زندگی خوبی داشتند و الآن چقدر بدبختند. مردان به خانه ها رفتند و با کمربند به جان زنها افتادند و زنان بدون مردان که نمی دانستند چرا کتک می خورند، حیرت می کردند و با محبت لبخند می زدند و علتی برای عصبانیت نمی دیدند و بنابراین مرتب بچه می زاییدند و این بود انشای ما، راجع به فصل بهار ...


رضا براهنی: می کوبند در توصیف بهاردَفدَ فدَدَفدَدَف من در شلدود دفقمندوظ سیاره های باغهای چلچله فیل آویزان که نه، انحنای ذوزنقه نیمرخ پرتقال(اوهو اوهو)از آن شلتوک بر بام شیر شتر هق هق دیوانه کالینگور در انشای ما که الهی دورت بگردم ... الهی دورت بگردم ... اوهو ای ی ی ...



میر جلال الدین کزازی:
بهار در درازنای تاریخ آمد و دیولاخ زمستان رَفت(اگرچه رُفت بایسته شمرده می شود ولی در اینجا، رَفت به صواب نزدیک تر است.) برگ بر فرازنای بسیارشاخان(همان گیاهی که مهریان کهن آن را درخت می نامیدند و اکنون نیز همان می نامند) رویید، چنان سترگ که بتوان بند بر آن ببست و تاب بازی کرد، با نازانی و تازانی، و این بود نبشتهَُ ما



مصطفی مستور:

بهار زیبای من! چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم: «برو دیگه دوسِت ندارم، اسمتو نمیخوام بیارم ..."اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی و با خودت بغل بغل گل و گیاه و اشک و آه و ناله و عرفان والای روحانی آوردی. آن قدر که گونه های من خیس شد. گفتی دوست ات دارم و رفتی. ناگهان تاب از کف دادم و به دشت و دمن آمدم و پاکوبی کردم و سماع کردم و صفا کردم. دوستت دارم بهار. صدبار دوستت دارم. هزاربار دوستت دارم. صدوچهار هزار و پانصد و نود وشش بار دوستت دارم. . I LOVE YOU. آخ که هر چه بیشتر بگویم دوستت دارم، انگار که بیشتر دوستت دارم. کاش تو نبودی زمستان بود. کاش دل نداشتم. کاش دل ات بودم. کاش قلوه ات بودم. کاش ریه ات بودم. کاش جهاز هاضمه ات بودم، ای بهار!

منتشر شده در سایت لوح


بهار دلنشین و بحران صلاحیت
March 15, 2008

حضور محترم بهار دلنشین و نازنین:
از آنجا که زمستان دارد تمام می شود و لازم است حضرتعالی به دامن پرمهر طبیعت بازگردید،از شما بهار دلنشین و نازنین خواهشمند است داوطلب شوید و قدم روی چشم ما گذاشته،زودتر قدم رنجه فرمایید.اگر نیایید ،زمستان همینطور ادامه پیدا می کند و برف می آید و سرما بیداد می کند ودرختان غنچه نمی کنند و راههای مواصلاتی قطع می شود و بنزین قطع می شود و پودر لباسشویی قطع می شود و نان قطع می شود و ما،می مانیم سفیل و سرگردان که با مراسم شب عید از قبیل خانه تکانی و خرید و هزار درد بی درمان دیگر چه بکنیم....برگرد،برگرد،پشیمون می شی آخر.

امضا:ملت همیشه در صحنهُ خانه تکانی و خرید شب عید
**********
حضور ملت عزیز همیشه در صحنهُ خانه تکانی و خرید شب عید:
شورای ریش سفیدان چرخ فلک،براساس یک قاعدهُ مصوب جدید لایتغیر،باید صلاحیت بنده را برای آمدن تایید کند و مجوز صادر فرماید تا برگردم.البته بنده در شکل گیری نظام طبیعت نقش اساسی داشته،ته دلم قرص می باشد که معتدلم و مثل تابستان،آتشی مزاج نیستم که گر و گر بسوزم و بسوزانم و شورای تایید صلاحیت فلک،به بنده به خاطر تند و تیزی،گیر بدهد و تایید نکند که قدم بر چشم شما بگذارم. ولی با این حال،برای آمدن ،تقاضا می دهیم ببینیم چه می شود...

امضا:بهار دلنشین و نازنین
***********
حضور بهار باصطلاح دلنشین و نازنین:
احتراماً به استحضار می رساند که سرکار چاییدید!احتیاط،شرط عقل است ومی بایستی تمام راههای نفوذ اغیار به نظام طبیعت بسته شود . از همان زمان که حضرتعالی کارشکنی کردی و قبل از این که تایید صلاحیت شوی،زمستان معصوم و مظلوم را مورد ضرب و جرح قرار دادی و نوامیس طبیعت را مساله دار کردی و آمدی بست نشستی و توی زمستان تحصن کردی و حتی در رسانه های خارج از فلک نیز مساله درز پیدا نمود و اعلام کردند:"بهار،به ساحت زمستان تعرض کرده و زمستانش بهار است"، صلاحیتت مورد شک و تردید قرار گرفت.با این حال،اصل و کپی مدارک و سوابقت را برای ما به آسمان هفتم بفرست،تا سابقهُ فسق و فجور و مخالف خوانی جنابعالی با نظام و ناموس طبیعت مورد بررسی قرار گیرد.

امضا:شورای ریش سفیدان چرخ فلک
***********
حضور شورای ریش سفیدان محترم چرخ فلک:
بدین وسیله اعلام می کنم که شما،آبرو برای بنده نگذاشتید.رفتید از در و همسایه و از تابستان و زمستان پرسیدید که محاسن گیاهان بنده چند متر است؟پوشش درختان بنده آیا متبرج هست یا نه؟میزان وفاداری من به نظام طبیعت چند کیلو است؟آیا در گردش چرخ فلک حضور فعال دارم یا خیر؟
من خودم جزئی از نظام طبیعت هستم...بروید خجالت بکشید.
امضا:بهارمعتدل
************
حضور بهار معلوم الحال باصطلاح معتدل:
احتراما بدین وسیله از حضرتعالی تقاضامند است بروید کنار بگذارید باد بیاید.
گفتید که جزئی از نظام طبیعت هستید.اگر شما جزئید،ما،کل هستیم و همه چیز مائیم.
امضا:شورای ریش سفیدان فلک
*************
حضور شورای ریس سفیدان محترم چرخ فلک:
آن جزئ هم شمائید و ما،هیچ نیستیم.( با الهام از ابوسعید ابوالخیر)لطفا دلایل رد صلاحیت ما را بفرمایید.
امضا:بهار معلوم الحال معتدل
*************
حضور باصطلاح بهار:
بدین وسیله مستندات رد صلاحیت،جهت اعلام،احراز می گردد.بدیهی است هرگونه اعتراض ،مخل اتحاد کهکشانی بوده،در راستای نشر اکاذیب ارزیابی می شود:
- ترویج و تبلیغ پلورالیسم و لیبرالیسم فرهنگی منحط در پوشش گیاهان و برهم زدن یکسان سازی پوششی زمستان ارزشمدار و ترغیب گلها و درختان در استفاده از رنگهای زننده و مبتذل .
- مخدوش ساختن فرهنگ عفاف در مرغان هوا و ترویج سیاست تساهل و تسامح در برخورد میان نامبردگان در راستای مخالفت با جداسازی جنسیتی و اختلاط جانوران مذکورخارج از چهارچوبهای نظام مقدس خانواده.
- رسیدن گزارشهایی مبنی بر انجام حرکات موزون توسط شکوفه ها و شاخه های درختان در ملائ عام،متناسب با باد و یا نسیمی که حضرتعالی تولید می کنید که مدارک کتبی آن در دواوین شاعران نیز موجود می باشد.
- مخالف خوانی با نظام طبیعت و تجاوز به حریم زمستان در سالهای پیش.
- زمینه سازی برای آزادی بی بند و بار خاک و زمین برای نفس کشیدن به میزان بیش از حد مجاز که سبب خارج شدن گازهای گلخانه ای و سوراخی لایه ازن نیز شده است.
در ضمن،گزارشهایی مبنی بر انجام عمل شنیع گرده افشانی توسط پاره ای گلها در زمان مسئولیت حضرتعالی گزارش شده که مراتب در دست بررسی بوده و محموله های فوق کشف و ضبط شده و عاملین مورد شناسایی قرار گرفته اند.
شورای ریش سفیدان فلک
******************

مواضع رسمی و نیمه رسمی اقشار بهم فشرده و همیشه در صحنه،در مورد زمستان و بهار و ریش سفیدها:

- اتحادیه تولید کنندگان کشک و پشم در سراسر جهان:بدین وسیله از موارد فوق کمال تشکر را نموده،ای کاش زمستان تا پهنای ابدیت کش می آمد.

- خرسهای قطبی زمین و حومه :موارد فوق مورد تایید می باشد.سرمای استخوان سوز،تثبیت باید گردد.

- جای پایی روی برف که هیچوقت جاودانه نشد:با اولین برف زمستانی،ما،روی زمین ،حک شدیم،یخ زدیم و ماندیم.بهار که آمد،همه ما را آب کرد و به فاضلابهای تاریخ فرستاد،سالی از پی سالی،حدیث مکرر ما،مدفون در دل فاضلابهای تاریخ.ای ریش سفیدهای فلک!دمتان گرم.خیلی آقایید.

- ننه سرما:کلیه موارد فوق،مورد تایید اینجانب بوده،مگر این که از روی نعش من رد شوند تا دوباره بیایند جوانها و پرندگان و گلها را گمراه کنند.
-عمو نوروز(در پاسخ ننه سرما): بشین بینیم بابا بگیر بخواب حال نداری،هر وقت اومدم خونه تون،خروپفت هوا بود...
- ننه سرما: آقای عزیز!این چه طرز حرف زدن با یک خانوم متشخص محترم است؟در ضمن،بنده از آیفون تصویری دیدم شمائی،باز نکردم.چه معنی دارد مرد غریبه شب عیدی بیاید در خانه آدم؟آنهم بدون هماهنگی قبلی و جلوی در و همسایه؟
- بهار نازنین و دلنشین :بدین وسیله ما،ضمن تشکر از پشتیبانی فعالان جامعه مدنی و عزیزانی که این مدت سینه هایشان را برای ما تا حد قابل ملاحظه ای چاک دادند،و ضمن اعلام وصول نظرات سازنده کلیه عزیزان ،اعلام می کنیم که تا احقاق حقوق حقه خود به صورت قاطعانه و پایمردانه از پای نخواهیم نشست و امسال نشد،سال دیگر و سال دیگر نشد،سال بعدش دوباره داوطلب حضور در صحنه طبیعت خواهیم شد. تا فرصتی دیگر و بیانیه ای دیگر...

....و چنین بود که در سنه فلان خورشیدی،درست روزهای اول سال،صلاحیت بهار برای آمدن رد شد و تا مدتهای مدیدی ،همینطور زرت و زرت از آسمان برف بارید،به گونه ای که قاطرهایی که میان شهرها رفت و آمد می کردند،بدون استفاده از لاستیک یخ شکن ، مجوز عبور در محورهای مواصلاتی را نداشتند و چشم چشم را نمی دید و مرغها خمیازه می کشیدند و گیاهان چرت می زدند و مردم رخت چرک انبار می کردند وبهار جلسه می گذاشت و حرف می زد و مصاحبه می کرد و به شیوه ای استراتژیک،از بطن وجودش،آه های جانسوز می کشید...

(چاپ شده در ماهنامۀ ویژۀ نوروز گل آقا)