May 2017
April 2017
March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





قصۀ انتخابات
May 8, 2017


یکی بود، یکی نبود. یک مردی بود که سر هر انتخاباتی، یکدفعه می‌شد: "هموطن عزیز و شریف و بیدار و آگاه که باید در سرنوشتش دخالت کند." یک روز صبح پاشد دید دوباره نزدیک انتخابات شده. نشست فکر کرد که چه کند، چه نکند. آخرسر خرت و پرت مختصری جور کرد راه افتاد رفت ببیند چه خاکی به سرش بکند. رفت و رفت تا رسید به برجام. برجام جلوش را گرفت و گفت: "ای آدمیزاد دوپا! کجا می روی؟" مرد گفت: "می‌روم تا سر از کار انتخابات دربیاورم." برجام گفت: "اگر پیدایش کردی بپرس چرا بیخود و بی جهت می‌زنند توی سر من، وقتی بنده کارهای مهمی انجام دادم که در شرایط اقتصادی و سیاسی اثرات آن مشهود می باشد؟" مرد از حرف‌های برجام خیلی چیزی سردرنیاورد وقول سربالایی به او داد و رفت. رفت و رفت تا رسید به یک کلید که داشت همین‌جور این پا و آن پا می‌کرد. کلید با هزاران تدبیر و امید پرسید: "ای هموطن عزیز و شریف! کجا می‌روی؟" مرد گفت:" دارم می روم بلکه از انتخابات سردربیاورم." کلید گفت:" وقتی رسیدی بپرس که اولاً قفل از کلید نمی‌ترسد، از بازشدن می‌ترسد، تکلیف چیست؟ ثانیاً بعضی قفل‌ها دوست دارند که کلید را ببینند، ولی فقط در حال شکسته شدن. تکلیفمان با این قفل‌ها چیست؟ ثالثاً اگر کلید در قفل بشکند، چکار باید کرد؟ آیا قفل را هم می‌شود شکست؟" مرد دلش به حال خودش سوخت وگفت به روی چشم می‌پرسم و رفت. رفت و رفت تا رسید به یک جایی که تا چشم کار می‌کرد برٌبیابان بود. یک عده ساز زار و پریشان داشتند ناله می‌کردند، جوری‌که دل سنگ هم به حالشان می‌سوخت. گفتند: "ای مرد کجا می روی؟"(گریۀ حضار) مرد جواب داد: "دارم می روم سر از کار انتخابات دربیاورم." سازها گفتند: "وقتی رفتی، بپرس بالاخره تکلیف ما چه می شود؟ اینجوری شل کن سفت کن که نمی شه قربونت برم... آخه این چه مملکتیه؟!"مرد که دید اینطوری ماجرا بیخ پیدا می کند و اصل انتشار حکایت روی هوا می‌رود، آنها را با غم و غصه ها و حرف‌های تفرقه‌افکنانه‌شان تنها گذاشت و رفت... رفت و رفت تا رسید به یک زن، زنی تنها در آستانۀ فصل گرم تنور انتخابات. مرد با رعایت کلیۀ موازین، مقدار قابل قبولی به او نزدیک شد وگفت: "همشیره! خوبیٌت نداره اینجا تک و تنها توی این برٌ بیابون وایسادی. توی این صحرای دور، توی این تنگ غروب، نمی‌گین برف میاد، نمی‌گین بارون میاد، نمی‌گین گرگه میاد می‌خوردتون، نمی‌گین دیبه میاد یه لقمه خام می‌کندتون؟ نمی‌ترسین پریا؟" و بدین‌وسیله بینامتنیٌت را در این روایت انتخاباتی جاری نمود. زن حرفی نزد و رفت. مرد که فکر می‌کرد او بنا بر منطق روایت، باید از پست‌های کلیدی زنان در دولت آینده و این حرف‌های تکراری مربوط به زمان انتخابات بپرسد خیط و پیط شد. دید چاره‌ای ندارد جز این‌که دوباره راهش را بکشد برود. رفت و رفت تا رسید به یک دشت. چشمش را تیز کرد دید توسعۀ سیاسی با حالتی زارونزار و مادرمرده گونه، ایستاده و همینجور علف زیر پایش سبز شده به چه بلندی. توسعۀ سیاسی پرسید: "کجا می‌روی؟" مرد که اولاً دنبال دردسر نبود و ثانیاً می‌دانست که توسعه سیاسی اولویت آخر است و چندان چیزمهمی نیست بهش اعتنا نکرد و راهش را کشید و رفت. رفت و رفت تا دید یک کیسۀ آرد دارد راه می رود و زارزارمثل ابر بهار گریه می‌کند. مرد را که دید پرسید: "کجا می روی؟" مرد گفت: "دارم می روم بلکه از انتخابات سردربیاورم." تا اسم انتخابات آمد، کیسۀ آرد شدت گریه‌اش را به هشت درجۀ ریشتر رسانیده و گفت: " بنده از طرف خادم این ملت بدبخت اومدم... آنجا که رفتی بپرس آخه این وضع معیشته که این دو سه ساله برای مردم درست کردند؟ بمیرم برای مردم و زنان و جوانان و لایۀ ازن و سایر مسائل از عهد دایناسورها تا به حال... بدبختی تا کِی؟... منو با خودت بِبَر، بجایش به فلانی رأی بده "... و یقۀ مرد را چسبید. مرداز ترس مو به تنش سیخ شد. گفت این کیسه‌ای که خود را اینطوری به ندیدن و نفهمیدن زده، نکند در این برٌ بیابان بلایی سر من بیاورد و حکایت نصفه‌کاره بماند. این بود که فرار را بر قرار ترجیح داد و رفت. رفت و رفت تا رسید به یک تپه که تا چشم کار می‌کرد زیر و رو شده بود. تپه تا او را دید گفت: " از کجا آمده‌ای و به کجا می‌روی؟" مرد گفت:"دارم می‌روم بلکه از انتخابات سردربیاورم." تپه گفت:" ای آدمیزاد دوپا! من دیگر جای سالمی در بدنم نمانده.عده‌ای قبل‌تراز این آمدند همه جایم را شخم زدند و زیرورو کردند. وقتی رفتی، بپرس که اگر زبانم لال، دور از جان دوباره بیایند، کجایم را می‌خواهند زیرورو کنند؟" مرد خنده اش گرفت و رفت. رفت و رفت تا رسید به یک گازانبر. گازانبر گفت:"ای شهروند مظلوم عزیزتر از جان! پی چه می‌گردی؟" مرد گفت:" پی انتخابات می گردم." گازانبر گفت:" بنده جادوگرم. بیا برایت جادوگری کنم...". مرد گفت: "معجزه‌ات چیست؟" گازانبر گفت: "اقتصادی است. من سطح زندگیت را تا آسمان هفتم بلندمرتبه سازی می‌کنم. برایت در بهشت برین املاک نجومی می‌سازم که هیچ مویی هم نتوانند در درزش داخل نمایند... " مرد خنده‌اش گرفت. او را در همان‌جا به عمه اش حواله داد و رفت. رفت و رفت تا از زور خستگی دید دیگر نمی‌تواند قدم از قدم بردارد. گرفت زیر سایۀ درختی خوابید. هنوز چشماش گرم نشده بود که دید دو تا کفتر بالای درخت دارند با هم حرف می زنند:
- خواهرجان!
- جان خواهر جان؟
- می‌دونی این آقاهه که این‌جوری ویلون و سرگردون کوه و بیابون شده، چی می‌خواد؟
- آره خواهر جان، این اومده دنبال ماجرای انتخابات.
- مگه نمی دونه که به قول پروفسور حسابی اگر انتخابات چیزی را تغییر می داد مردم را نمی کشاندند پای صندوق و هر روز صبح ناشتا یک دانه انبه نوش جان کنید؟
- نه خواهر نمی دونه. ایشون وای فای نداره و وقت‌و‌بی وقت نمی‌ره تلگرام.
مرد که گوشهایش را تیز کرده بود بلکه یک حرفی، تحلیلی، چیزی از زیر زبان کفترها بیرون بکشد دید جز یک سری تحلیل‌های صدتایه‌غاز چیزی عایدش نمی‌شود. این است که آبا و اجداد هر چه کفتر و درخت و سایه و انبه است را یاد کرد و پا شد خودش را تکاند که برود بلکه یک کاری بکند... راهش را کشید و رفت تا رسید به دریا و دید ای داد بیداد تا چشم کار می کند جلوش آب است. با چشم گریان و دل بریان نشست لب آب که ناگهان ماهی بزرگی سر از آب درآورد و گفت: ای آدمی زاد، شوما کجا، اینجا کجا ؟!"مرد گفت: "اومدم در بارۀ انتخابات تحقیق کنم." ماهی گفت:" بر اساس منطق روایت تو باید سوالاتی را که دیگران در جریان داستان مطرح کردند از من بپرسی و من جواب بدهم ." مرد گفت: "دور سوال و جوابو خط بکش قربونت برم، اینجوری که تا قیام قیامت طول می‌کشه. بگو چیکار کنم، خسته شدم از بس از این‌و‌اون حرف شنیدم." ماهی سرش را خاراند و گفت:" اولاً اون کبوتره توی مغزش اینه که هرچی وضع بدتر بشه بهتره... درست بشو هم نیست... دیده که وضع بدتر شده بهتر نشده که بدتر شده ولی بازم حرف خودشو می‌زنه...این از این... ثانیاً من عادت ندارم تبلیغ یه جناح خاصی‌رو بکنم و بگویم مثلاً اگر وضع بهتر بشود که بدتر نشود بهتر است. ثالثاً اصلاً من زبون آدمیزاد حالیم نیست... منو چه به زبون آدمیزاد؟" و رفت زیر آب... مرد هم دچار یأس فلسفی شد و برگشت خانه‌اش که شب‌ها تا صبح کابوس کیسۀ آرد و تپۀ شخم‌زده و گازانبر ببیند و فکر کند که کاش ماهی، زبان آدمیزاد حالیش می‌شد!...
نتشار‌یافته در نشریۀ خط‌خطی)


طنز، توهین به مقدسات و انتخابات
May 2, 2017

این اولین بار نیست که یک اثر طنز با استناد به "وهن مقدسات" مورد اعتراض قرار می‌گیرد. این‌بار نامۀ طنزآمیز یک جوان ایلامی به حضرت امام رضا(ع) در گلایه از بکارگیری امکانات آستان قدس رضوی در امر انتخابات، دستمایۀ طرح دوبارۀ این بحث قرارگرفته است. برخی مراجع تقلید و ائمۀ جمعه و چهره‌های نزدیک به یک جناح این اثر را توهین به مقدسات، محاربه با خداوند، هتک حرمت، خبیثانه، رذالت آمیز، هتاکانه و سلمان رشدی مآبانه دانسته‌اند، عزای عمومی اعلام‌کرده‌اند، اقشار مردم را به اعتراض فرا خوانده‌اند، خواستار اشد مجازات شده‌اند و صد البته در این گفته‌ها و سخنان، پای "پیشینۀ سیاه و ظلمانی اصلاح طلبان در اهانت به ارزش‌های دینی و ساحت ائمۀ معصومین" را نیز به میان آورده‌اند تا نشان دهند که در این میان، دعوی کدام مقدسات را دارند! البته نامه از سوی رییس ستاد انتخاباتی روحانی نیز محکوم شده و با تأکید بر این‌که این متن ممکن است از روی بی اعتقادی نباشد، نسبت به سوئ استفادۀ سیاسی از آن هشدار داده است.
درآمیختن طنز با ادبیات دینی و ورود آن به حیطۀ مقدسات از مباحث مناقشه‌برانگیز تاریخ ادبیات بویژه دهه‌های اخیر جامعۀ ما بوده‌است. گاه در مواردی چون مطلب "کنکور، وقت ظهور" نشریۀ دانشجویی موج اگر درایت مسئولین وقت و دلسوزانی چون مرحوم صابری (گل‌آقا) نبود معلوم نیست نهایت کار به کجا می‌‌‌کشید. موضوع ارتباط طنز با مقدسات علیرغم حساسیتی که از آن برخوردار است تا کنون کمترمورد بررسی علمی و دینی قرار گرفته است. بلکه بیشتر، بحث به سطح عمومی جامعه کشیده شده تا به کار تسویه‌حساب‌های سیاسی و جناحی و فکری آید و در نهایت، به نفرت پراکنی و تعارضات جناحی و سیاسی دامن بزند. اثر مورد بحث نیز از این قاعده مستثنا نیست. اگرچه فقدان نگاه حرفه‌ای در این اثر، در مواردی باعث می‌شود که عبارات و کلمات وهن‌آمیز جلوه کنند ولی پیداست که برخاسته از بی‌اعتقادی و متضمن توهین نیست. در مجموع می‌توان آن را در تداوم قالب و شیوه‌ای دانست که پیش از این نیز نویسندگان و قدما در آن قلم زده‌اند، امری که برخی به خاطر مقاصد مشخص سیاسی آن را نادیده می‌گیرند.
واقعیت این است که بسیاری از متون ادبی، دینی و عرفانی ما، متضمن شوخی با امر قدسی‌اند. با این‌حال نویسنده با این درنگ‌های شوخ‌طبعانه که به نیت حکمت‌آموزی و یا نقد و انتقاد صورت پذیرفته به توهین متهم نشده است. در آثار بزرگانی چون مولوی و حافظ که اولی قصد تنبه داشته و دومی رندانه نیشی زده و رفته، از این نمونه‌ها می‌توان سراغ گرفت که معروف‌ترین آن مثنوی موسی و شبان مولاناست که از رهگذر سخن گفتن ساده و عوامانه با ذات باریتعالی، اثر را در هاله‌ای از طنز فرو برده است. در متون عرفانی مثل فیه مافیه و اسرار التوحید از شوخی هایی از این دست برمی خوریم، چرا که شادمانگی از خصایص روحی عرفا بوده و طنز را در زبان عرفان جاری ساخته‌است. حتی در برخی منابر، وعاظ، سخن را با طنز درآمیخته‌اند که با هدف تلطیف ذهن و زبان مردم صورت گرفته‌است. ازمرحوم آقاجمال خوانساری (صاحب کتاب عقایدالنسائ) مطایبات بسیاری نقل شده که برخی از آنها در حیطۀ بحث ما می‌‎گنجد. خلاصۀ کلام آن که توهین به مقدسات مذهبی در قالب طنز امری پذیرفتنی نیست، ولی یافتن مصادیق این توهین با شعار و برچسب زدن و متهم کردن به گناه ناکرده میسر نمی‌شود، که این اتهام بستن، خود مصداق بارزی از توهین به مقدسات و ساحت مقدس امامت است، مقدساتی که بر پایۀ دین رحمت و عقلانیت بنا شده و به رأفت و رواداری توصیه می‌کند و عدل از اصول آن است. مقدساتی که اگر برای بازی‌های سیاسی خرج شود، اوضاع اجتماعی و فرهنگی، بعضاً چنان می‌شود که می‌بینیم...


نُه دلیل معتبر برای رأی ندادن، با سس و گوجۀ اضافه
April 24, 2017

من رأی نمی‌دهم. از مردم عزیزمان هم تقاضا می‌کنم رأی ندهند. دلایلم هم اینهاست:

یک - دورۀ پیش که به روحانی رأی دادیم او برای ما چکار کرد؟ در حالی‌که اگر پای صندوق نمی‏رفتیم و یکی دیگر انتخاب می‌شد، ملت عزیزمان به دستاوردهای خیلی مهمی می‏‌رسید.
دو – من رأی نمی‌دهم تا رییس جمهور انتخاب نشود و بعدش منظومۀ شمسی زیرورو شود.
سه - انتظار این بود که روحانی برای گشایش سیاسی و آزادی‌های اجتماعی کاری بکند. اما حالا دریغ از یک ذره آزادی، حتی یواشکی! حالا که اینطور است، من‌هم رأی نمی‌دهم تا او انتخاب نشود ودنیا بشود بهشت برین.
چهار - تنها ره رهایی، به اعتقاد من رأی ندادن است. من رأی نمی دهم و از کلیۀ بیکاران و کارگران و معدنچیان و شالیکاران و صیفی کاران و چایکاران و زحمتکشان می خواهم که رأی ندهند و بروند پای فیس بوک و تلگرام و برای منوتو فیلم وعکس بفرستند تا بلکه اوضاع روبراه شود.
پنج - من رأی نمی دهم چون در انتخابات شورای‌شهر و مجلس سال‌82 رأی ندادن من در تعیین سرنوشت انتخابات شدیداً تاثیر داشت و باعث شد کسانی که قبولشان ندارم روی کار بیایند. بنابراین از همۀ دلسوزان به حال مملکت می‌خواهم رأی ندهند تا همچنان در تعیین سرنوشت انتخابات و کشور، شدیداً تاثیر داشته باشند.
شش - ساسانیان رفتند، سامانیان آمدند. سلجوقیان رفتند، خوارزمشاهیان آمدند. نسل انسان نئاندرتال هم که منقرض شد. ما ایرانی‌ها اینیم. اصلاً من برای چی رأی بدهم؟
هفت - من رأی نمی‌دهم چرا که تجربه ثابت کرده هر وقت ما در انتخابات کمتر شرکت کردیم مسئولین با اعلام میزان پایین مشارکت مردم عزای عمومی اعلام کردند و صداو سیما این حضور کمرنگ را فرو کرد توی چشم جهانیان. ایندفعه هم رأی نمی‌دهم تا تمامیت‌خواهان دنیا حساب کار دستشان بیاید وحسابی خیط و پیط شوند.
هشت - رییس جمهور باید قاطع و منعطف ، ملایم و انقلابی، دارای تجربۀ مدیریت کلان و بدون سابقۀ قبلی در پست‌های مدیریتی کلان باشد. در حالی که روحانی اینطوری نیست. بنابراین من رأی نمی‌دهم.
نُه - رای ندادن یک وظیفۀ اخلاقی و انسانی و ملی است. چون کم بودن آرا، باعث می شود دیگران روی ما هم مثل مردم عراق و افغانستان و سوریه حساب کنند بلکه ما هم روزی مثل آن‌ها زندگی امن و آرامی داشته باشیم.

تبصره- اگر هم احیاناً بخواهم رأی بدهم، چرا باید به روحانی که کار را از این که هست بهتر بکند، یا لااقل بدتر نکند؟ مگر دور از جان، مرض دارم؟!...


در آداب رد صلاحیت محمود
April 22, 2017

بدان که در تأیید یا رد صلاحیت محمود آداب بسیار است. روایت است که او را ازهر بیغوله‌ای درآورند، اوٌل روی سرشان روزی ده بار حلواحلوا کنند و قربان‌صدقه‌اش بروند و او را تا عرش اعلی و آسمان هفتم در کنار انبیاء و اولیاء بالا بکشانند. از جنتی منقول است: "از رانندگان تاکسی‌های خطی مروی است که خواب نما شدم و والده مرحومه را در خواب دیدم وگفت که: یا راننده! به احمدی‌نژاد رأی بده...اونم نه یه راننده تاکسی و نه دوتا، بلکه از این موارد زیاده..." دوٌیم اگر هر کس خود را مقیٌد کند به انتقاد از احمدی‌نژاد کرام‌الکاتبین را احضار کنند محض گوشمالی. از مصباح یزدی مروی است که اطاعت از او، اطاعت از خداست، دیگه خودتون می‌دونین و ما... پس چنان است که وقتی احمدی‌نژاد بر منصب نشست هاله نوربیند و از هر آستینش معجزه درآورد و دنیا زیر و رو کند و اوضاع و احوال شخم زند و همه را به لولو حواله دهد. در این موارد احوط است که برایش کف زنند که:" هر که با ماست، خوب است." و چون مادر و خواهر و همسر رقبا را یاد کند احوط است که زیرسیبیلی رد کنند. و چون دیگر علی را هم بنده نباشد پس او را گویند که دیگه این تو بمیری، ازون تو بمیری‌ها نیست و یامحمود! ترسان باش از عذاب نافرمانی و چون وی اعتنا نکند، برای ایمنی از بلاء، شایسته است این ورد را در خلوت خوانند که: "عجب غلطی کردیم" و در جلوت گویند:"زیاد کش ندهید." از ابن‌‌کیکاووس منقول است که در دقیقه سیٌم دسته از دوازده گذشته برج حوط، به خدمت یکی (که حالا تو چیکار داری کیه؟! مطلبو بخون) رفتم. وی ‌فرمود:"ای فلانی! هشت سال بر مردم رفت، رفتنی..." عرض کردم:"سرت سلامت،... این سختیا فدای یه لاخ سیبیلت، عیبی نداره..." گفت:" هیچ دانی که هر که با ما نیست، بر ماست؟" عرض کردم:"آها! از اون نظر می‌گی؟! این شد حالا یه چیزی..." و گفته اند چون خواهی احمدی‌نژاد را وداع کنی بگو: "تاریخ مصرفت گذشته مربٌی" و در مجمع تشخیص مطلحتش بگذارند، که یعنی:"صلاح مملکت خویش بی صلاحیت‌ها دانند..."


طنزِ شاعرِ ریاضی
April 18, 2017


به بهانۀ درگذشت کیومرث منشی‌زاده
کیومرث منشی‌زاده را بیشتربه خاطر وارد ساختن عناصری از مفاهیم و نشانه‌های ریاضی در اشعارش می‌شناسیم. او به "شاعر ریاضی" معروف بود و نمی‌توان او را طنزپرداز به مفهوم متداول دانست، حداقل خودش چنین ادعایی نداشت! در گفت‌و‌گو با عبدالجواد موسوی در "کتاب طنز" (1387ش.) گفته است: "فکر نمی کنم کارهایم طنز باشد. یا کارهایم طنز نیستند و یا طنز چیز دیگری است که من متوجه نمی شوم. چون طنز معلول بدبینی است و شما کسی را نمی بینید که خوشبین و خوشحال باشد و طنز بنویسد... در حقیقت شیرین و درعین حال عجیب بودن است که طنز را می‌سازد." با این‌حال نمی‌شود از طنز خاص آثارش که برخاسته از نگاه عاصی، متفاوت، هنجارشکن و درآمیخته با آنارشی او بود چشم پوشید؛ طنزی فلسفی و هیچ‌انگار که گاه در تضاد با تلخی اثر، حسی متناقض را در مخاطب برمی‌انگیخت. از معروف‌ترین آثارطنزش، مطالب ستون "از روبرو با شلاق" است که از اوایل دهه 50 تا نزدیکی های انقلاب هر پنجشنبه در روزنامه کیهان می‌نوشت و اردشیر محصص برای آن‌ها کاریکاتور می‌کشید که گزیده‌ای از آثار این ستون در سال 1390 در قالب کتاب منتشر شده‌است. او در "روبرو با شلاق" سوژه‌ای را مطرح می کرد و بعد، از منظر بزرگان و فلاسفه به بحث در بارۀ آن می‌نشست و در انتها با نتیجۀ اخلاقی طنزآمیز مطلب را به پایان می‌برد. این قالب بعدها توسط بسیاری از طنزنویسان مورد استفاده قرار گرفت. او در همان گفت‌و‌گو در مورد شعر گفته است: "شعر مثل سگ هاری است که در تاریکی کمین کرده است و پاچۀ آدم را می‌گیرد. و ما آنقدر ترسو هستیم که مدام تعریفش می‌کنیم. شعر چه حسنی دارد وقتی که ما را اینقدر بدبخت می‌کند!" همین توصیف اندک و گویا می‌تواند برای پویایی و طنازی ذهن این شاعر معاصر کفایت کند، شاعری که نگاه عصیانی و پوچ انگار او آثارش را در هاله‌ای از طنز فروبرده است. او در مورد شعر" تاریخِ تاریخ" که رگه‌های روشنی از طنز تلخ دارد می‌گوید: "یک ذره شاید تلخی فکر من مبتنی بر اینکه زندگی مطلقاً مزخرف است و اصلا جدی نیست در این شعر آمده است!" منشی‌زاده اگرچه داعیۀ طنزسرایی و طنزنویسی نداشت ولی علاوه بر آفرینش قالب‌ نو در طنز، به ما آموخت که چگونه در سایۀ نگاه متفاوت، پرده از راز طنزآلودۀ هستی درون و پیرامونمان برداریم و غرابتش را به تماشا بنشینیم. یادش گرامی و نامش جاودان.