ننوشتن،همين و تمام...
January 03, 2004 | شنبه، 13 دیماه 1382

ديگر نمي نويسم،همين وتمام ...به همين سادگي
مي گويم:ديگر نمي نويسم،همين و تمام...به همين سادگي...
مي گويد:بنويس-نه اين كه ننويسي-ولي در باره ادبيات،داستان،شعر،سينما...
مي گويم:آن چه مرا به اينجا كشاند،پاسخي بود براي نياز به نوشتن .نيازي كه يقه ات را مي گيرد و تا ننويسي،رهايت نمي كند.انتخاب موضوعها،دست خودم نبوده ونيست.نمي توانم چيزي بنويسم كه نوشتن و ننوشتنش برايم يكسان است.نمي توانم چشمهايم را ببندم و نبينم كه در كشورم زلزله آمده است...كه در دور و برم چه مي گذرد...(چه جمله هاي كليشه اي زيبايي!).
مي گويد:پس بنويس-نه اين كه ننويسي-ولي به مطالبي كه اينجا و آنجا نوشته اي توي وبلاگت لينك بده.اينجوري هم آپديت مي شوي و هم مجبور نيستي در باره خيلي چيزها بنويسي.
مي گويم:خواننده از من طنز مي خواهد،نه لينكي كه به فلان مطلبم داده ام،مسخره است...
مي گويد...(هيچ نمي گويد.)
مي گويم:من همان گونه نوشته ام كه فكر كرده ام.به قيمت خوشامد هيچ خواننده اي-با هر طرز تفكري-قلمم را معامله نكردم.با خودم و خواننده ام و قلمم روراست بوده ام.واقعا در آنچه نوشتم خودم بودم...ولي تفسيرها...
مي گويد:تو مسئول تفسيرها نيستي.بگذار هر كسي هر چه مي خواهد بگويد.چرا اينقدر خودت را عذاب مي دهي؟!
مي گويم...
مي گويد...
مي گويم:اصلا ديگر نمي نويسم...و خلاص...مساله آنقدرها هم مهم نيست
از تمام دوستان عزيزي كه اين مدت به اين وبلاگ لطف و محبت داشتند بسيار ممنونم.از فرهنگ ، زيتون جوتي ، كسري ، باربد شمس ، شبح ، بلك مك ، سرو ، محمد جواد طواف ، محمد مهدي كارگر ، شكوه، رختكن خاطرات ، نويد،كيميا و عزيزان ديگري كه يادم نيست احيانا...همچنين از سامان و نيما در شركت گردون به خاطر همكاري خوبشان در راه اندازي و تداوم كار اين وبلاگ تا پايان.(ببخشيد،خيلي ديگر صدا ،سيمايي شد!)
ممنون و خداحافظ.شاد و پايدار باشيد....