برای شرکت در "مجمع استادان زبان و ادبیات فارسی" و ارایه مقاله در زمینه زن در طنز معاصر ایران ،هفته سوم اسفند به دوشنبه(پایتخت تاجیکستان) رفته بودم.فرصتی دست داد تا به اقتضای زمان کوتاه یک هفته ای با این کشور و مردم آن آشنا شوم.تاجیکها تا آنجا که دیدم،بسیار مهربانند و مهمان نواز.در خیابان مدام می گفتند:"بیایید منزل!".سنتی تر از مایند. زندگیشان آدم را یاد 50-60 سال پیش خودمان می اندازد.تعداد دانشجویان دخترشان بسیار محدودتر از پسرهاست.مشکلات بهداشتی بخصوص در زمینه آب در این سرسبزترین ،زیباترین و پرآب ترین کشور آسیای میانه گاه به حد آزاردهنده در می آید.فقر و مشکلات مالی، مساله اصلی اکثر خانواده هاست.از این رو کمابیش مسن ترهایشان نسبت به اتحاد جماهیر شوروی که همه را از حداقل سطح زندگی برخوردار کرده بود سمپاتی دارند.نویسندگانشان بیشتر...می گفتند در زمان لنین و حتی استالین نویسندگان بیشترین امکانات مادی و رفاهی را داشتند .کتابهایشان با بودجه دولتی چاپ می شد. دغدغه مسکن نداشتند.هر وقت دچار بحران خلاقیت می شدند!به سفرهای سالانه می رفتند و غیره...وقتی می پرسیدی پس سانسور زمان استالین چی؟می گفتند:" هر نظامی به مخالفانش اجازه اظهار نظر نمی دهدو زمان استالین خیلی هم خوب بود .بخصوص در زمینه تحقیقات ادبی.."...و ما، نظامهای توتالیتر را در رابطه با امکانات رفاهی نویسندگان با هم مقایسه می کردیم و دچار یاس فلسفی می شدیم...
...و اما بعد...
اولین مساله ای که به چشم هر ایرانی در سفر به تاجیکستان می آید تقابل زبان ما و آنهاست.اگرچه زبان هر دو، زبان شیرین فارسی است .ولی آنها فارسی را دری حرف می زنند و کمتر عربیزه اش کرده اند که برای ما جالب و گاه طنزآمیز و یا پدیدآورنده موقعیت طنز است.مثلا:
*متکدیان به زبان اساتید ادبیات ما صحبت می کنند.مثلا می گویند:"بانو،نور دیده!درهمی مرحمت."یعنی:همشیره!بده در راه خدا.(واحد پول خردشان درهم و رسمیشان سامانی است.)
*به طنز نویس می گویند:"مضحکه نویس".ما ،در این سفر به مقام مضحکه نویسی ارتقائ درجه پیدا کردیم(طنز نویسیشان نه سطحش بالاست و نه خیلی آن را جدی می گیرند.زن طنزنویس که اصلا ندارند.بیشتر عشق شعر هستند.بخصوص شعر کلاسیک را دوست دارند و زنان شاعر و نویسنده شان برای خودشان سازمان غیر دولتی دارند.)
*به نویسنده کودک می گویند:"بچه نویس".آقای مرادی کرمانی را که می خواستند معرفی کنند می گفتند:ایشان بچه نویس هستند!!
*به گل میخک می گفتند:"میخچه."ما،در این سفر کلی میخچه دریافت کردیم.(به استقبال که می آمدند،یک طبق نان و یک نعلبکی نمک می آوردند که می بایست بخوریم و نمک گیر که شدیم،میخچه ها را تقدیم می کردند...رسم زیبایی است.)
*به مینی بوسهای خطی می گفتند:"مشروطه".ما،بالاخره در این سفر موفق شدیم بارها دور از چشم شیخ فضل الله نوری،با سلام و صلوات به مشروطه برسیم !
*یکی از آقایان همراه تعریف می کرد که به میزبانم گفتم:من امیدوارم...و پیش از اینکه ادامه بدهم،دیدم با تعجب نگاهم می کند...نگو" امیدوار"اینجا یعنی خانم باردار...
*داشتیم به پارک رودکی(لنین سابق)می رفتیم.دیدیم در گوشه ای از آن ازدحامی است.از میزبانم پرسیدم که اینجا کجاست؟گفت:"حاجتگاه"با تصور اینکه جایی شبیه تمپل هندیها و خلاصه بقعه و بارگاهی است،از من اصرار که می خواهم بروم و "مراسم!"را ببینم،و از ایشان با کمال شرمندگی انکار که نمی شود.یکی از همراهان که اصرار مرا دید،گفت:بابا،اینجا به توالت می گویند :حاجتگاه...
*در"دایره اتفاق نویسندگان تاجیک"(کانون نویسندگان خودمان)فرصتی دست داد تا با نویسندگان آنها بیشتر آشنا شویم.ما ازشان سوال کردیم و آنها برایمان شعر خواندند. اینهم یک نمونه اش که به نظرم زیبا آمد و به عنوان حسن ختام مطلب نقلش می کنم:
- حیران اندیشه بادم
که گیاه را می بوسد
و به خاک می افکند...