تصور کنید که در یک صبح دلپذیر بهاری از سر اتفاق کتاب"رساله ای کوچک در باب فضیلت های بزرگ"را ورق بزنیدو یک دفعه ببینید بخش مبسوطی از آن در باره طنز و شوخ طبعی است،آن هم با چه نگاه دقیق ،عمیق و نویی ...آن وقت تصمیم بگیرید خیلی کوتاه کتاب را در وبلاگتان معرفی کنید...این می شود که روزهای متوالی هی می نویسید وهی می گویید این نشد و هی خط می زنید...هی می نویسید و هی خط می زنید.آن قدر که حوصله تان سر می رود و برداشت نمی دانم چندمتان را می گذارید توی وبلاگ تا دوست عزیزی بنده نوازی کرده،بیاید و بخواند و بگوید:هکی...این که همه اش رونویسی بود!...
دوست عزیز!این پست به رونویسی یکی از زیباترین برداشتهایی که در باره طنز خوانده ام اختصاص دارد.(چیزی در مایه سهیم کردن دیگران در لذتی که از خواندن مطلبی برده ای.)دلم می خواست می توانستم همه مطلب را اینجا رونویسی کنم،ولی حیف که بلند است و در حد حوصله خواننده وبلاگ نیست...
و اما بعد:
کتاب"رساله ای کوچک در باب فضیلت های بزرگ" را آندره کنت-اسپونویل استاد فلسفه دانشگاه سوربن نوشته و در سال 1384 با ترجمه مرتضی کلانتریان توسط نشر آگه چاپ شده است.اسپونویل،در این کتاب، 18 فضیلت را که به نظر او از جمله مهمترین فضایل انسانی اند در بخشهایی جداگانه(بیشتر از نظرگاه فلسفی و با آوردن شواهد متعدد از آرای فیلسوفان قدیم و متاخر}بررسی و تحلیل کرده و در این میان،به شوخ طبعی نیز به عنوان یکی از فضایل18گانه به طور مستقل پرداخته است و در خلال این بررسی،به ارائه نظرات جالب و بدیعی پرداخته که شیوه شهودی نگاه او،انسان را به یاد رساله خنده برگسون می اندازد.
در درجه اول،آن چه این اثر را جالب و قابل توجه می سازد،این است که نویسنده،شوخ طبعی را در عداد فضیلتها شمرده و آن را یک ویژگی والا و متعالی انسانی دانسته است،وبه یاد بیاوریم که هنوز نیز بسیاری از ابنای بشر به سبک مرحوم افلاطون،شوخی و کمدی را کار مردمان دون می دانند .(فضیلت به زعم نویسنده کتاب، یعنی آمادگی برای نیکوکاری و قدرتی برای انسانی عمل کردن ).اودر مقام اثبات این مدعا که شوخ طبعی فضیلت است،می نویسد:
- این که شوخ طبعی فضیلت باشد می تواند موجب شگفتی شود.واقعیت این است که درهر متانتی چیزی درخور سرزنش وجود دارد.شوخ طبعی می تواند ما را ازمتین بودن در امان نگه دارد و علاوه بر اینها،به خاطر لذتی که انسان از آن می برد،احترام برانگیز است.
و در اقامه دلیل برای این ادعای عجیب،می گوید:
- شوخ طبع نبودن،یعنی از افتادگی به دور بودن،یعنی روشن نبودن،یعنی از ظرافت بی بهره بودن،یعنی بسیار از خود پر بودن،یعنی بسیار سخت گیر یا بسیار پرخاشگر بودن،و بر این پایه،تقریبا همیشه از بخشندگی،نرم دلی،بخشایش...بویی نبردن.جدی بودن بسیار،حتی درفضیلت،چیزی مشکوک و نگرانی زاست:فضیلتی که به خود ایمان دارد،به خاطر همین ایمان به خود،دیگر فضیلت نیست...
...و اما یکی از مهمترین فرازهای مقاله،بررسی تفاوتهای میان طنز و ریشخند است که نویسنده در خلال برشمردن این تفاوت ها،برداشتی عمیق از طنز را ارائه می دهد :
- ریشخند یک فضیلت نیست،بلکه یک سلاح است-سلاحی که همیشه به سوی دیگری نشانه گرفته شده است.ریشخند،خنده زشت،نیشدار و ویرانگر است.خنده نفرت است،خنده جنگ است.کارساز است؟البته،وقتی که لازم باشد!کدام سلاح کارساز نیست؟ولی هیچ سلاحی صلح نیست،هیچ ریشخندی طنز نیست.
چه غم انگیز است اگر انسان در ضدیت فقط بتواند بخندد!و چقدر نگران کننده است اگر انسان بتواندفقط به دیگران بخندد!ریشخند یعنی همین:خنده ای که خود را جدی می گیرد...به جدی بودن دیگری مشکوک است،تا چه اندازه شخص باید خود را جدی بگیرد تا به خود حق بدهد دیگران را دست بیاندازد!...سزاوار ریشخند همین حقارت است که به چشم آن همه چیز حقیر می آید.ریلکه داروی آن را یافته بود:"به اعماق بروید،ریشخند به ته آن نمی رسد."این حرف در مورد طنزدرست نیست(منظور نویسنده این است که طنز می تواند به اعماق برود-م!)،و این اولین تفاوت است.
تفاوت بسیار مهم تر ،به درون نگری طنز مربوط می شود،چیزی که می توان آن را ذاتی بودن نامید.ریشخند به دیگری می خندد،طنز به خود یا به دیگری به مثابه خود می خندد،و همیشه خود را،در هر صورت،در یاوه ای که ایجاد یا افشا می کند می گنجاند.نه این که طنزپرداز هیچ چیز را جدی نمی گیرد(طنزپردازی سبک سری نیست.)فقط قضیه این است که او از جدی گرفتن خود،امتناع می کند.ریشخند در پی آن است که خودش را مطرح سازد،ارزش خویش را بالا ببرد،حرفی که کی ار کگارد می زند،کار طنز حذف خویش است. ..به همین جهت برای طنز اساسی است که درون نگر باشد.یا دست کم،خود را در دایره شمول خنده یا لبخندی ،حتی تلخ ،که ایجاد می کند قرار دهد.کار آریستوفان در کمدی ابرها که در آن سقراط را به شدت مسخره می کند،ریشخند است،ولی کار سقراط وقتی در هنگام نمایش آن از ته دل می خندد و در خنده دیگران شرکت می کند نشانه طنز است:طنز می تواند به همه چیز بخندد،به شرط آن که در درجه اول به خودش بخندد.
طنز اخلاق سوگواری است.(پذیرفتن چیزی که موجب رنج ما می شود.)،چیزی که دوباره آن را از ریشخند متمایز می کند.ریشخند می تواند بکشد،طنز به زیستن کمک می کند.ریشخند بی ترحم است،طنز بخشایش گر است.ریشخند تحقیر کننده است،طنز افتاده است.ولی طنز در خدمت افتادگی نیست.به خودی خود نیز ارزش دارد:اندوه را به شادی تبدیل می کند(یا آن طوری که اسپینوزا می گوید:نفرت را به عشق یا به بخشایش)تصور باطل را به چیزی خنده دار،ناامیدی را به شادمانی...طنز بر جدی بودن لگام می زند و از همین راه،نفرت،خشم،کدورت و خشک اندیشی رامهار می کند.روحیه بنده یک نظام بودن،سرافکنده بودن،حتی ریشخندگری را پاک و دگرگون می کند.در درجه اول به خود خندیدن،و بی نفرت،یا به همه چیز خندیدن،ولی به خود به عنوان بخشی از این همه چیز،و آن را پذیرفتن.ریشخند نه می گوید(حال آن که بیشتر وقت ها وانمود به آری گفتن می کند.)،طنز آری می گوید،آری علیرغم همه چیز،آری در هر صورت،از جمله به هر چه شوخ طبعانه است.به هر چه که فرد به عنوان فرد از پذیرفتن آن ناتوان است.بیشتر دوسوگرایی،بیشتر تضاد،بیشتر گسیختگی،ولی به عهده گرفته شده،پذیرفته شده،و پشت سر گذاشته شده است.من قبلا فرمول مشهور اسپینوزا را در این کتاب آورده ام:"ریشخند نکردن،زاری نکردن،لعنت نکردن،ولی فهمیدن.":ما برای سوار شدن آماده شده ایم،و کشتی ای موجود نیست:بهتر است به آن بخندیم تا از بابت آن گریه کنیم.این فرزانگی شکسپیر است،فرزانگی مونتنی است-که همان فرزانگی است،یعنی فرزانگی واقعی ماست...