"نیکلای گلی یف"نویسنده اهل کی یف،بیش از چهار دهه است از موطنش به هایزلبرگ آمده و در این منطقه سکنی دارد.در سفری که به این خطه داشتم،فرصتی دست داد تا با این نویسنده ی روس دیداری داشته باشم.او،که از نویسندگان صاحب سبک معاصر دنیاست،نقش بسیار مهمی در شکل گیری تاریخ جهان داشته است و متمایز بودن،او را از همگان متمایز می کند.او،در این گفت و گو،برای نخستین بار به صورتی کاملا صاف و پوست کنده از معضلات درک هستی شناسانه اضطراب آلوده نسل بشر پرده برداشت:"بشر رو جون به جونش بکنی،بی شعوره.فقط یکی-دو تا هستند که شعور دارند،یکیش خودم."این گفت و گو را با هم می خوانیم:
-آقای نیکلای گلی یف،شما در کی یف زاده شدید،در مزرعه ای از درختان تبریزی و گل گاوزبان.آیا این به آن مفهوم نیست که کی یف موطن شماست،نقطه ای در شوروی سابق؟
- اولاً این لغت ها را مفت به کار نبرید.شوروی سابق یعنی دقیقاً کجا؟
- یعنی شمال آسیا و اروپا
- این باز هم از آن حرف هاست.خوب،حالا که چی؟!
- با آندره مکین که صحبت می کردم،می گفت کلمات در سروصدا کمتر شنیده می شوند.(نقل به مضمون).آیا برای شما ،نوشتن در حکومت سوسیالیستی مشکل بود یا احتیاج دارید دور و برتان خلوت باشد؟
- اولاًمن از نزدیک با آقای مکین آشنا نیستم.چند بار دیدمش .چند تا از کتاب هایش را هم سابقا برایم فرستاده.ولی این که بنشینم و حرف بزنم و ادای احمق ها را دربیاورم،نخیر،اصلا من وقت این کارها را نداشتم و این کارها مال آدمهای عقب مانده است.
- منظور من هم دقیقا همین است.شکلوفسکی ،ادبیات را به مثابه"مجموعه تمهیدات سبکی به کار گرفته شده در آن "می داند.آیا آثار شما،همان آشنایی زدایی مورد نظر شکلوفسکی نیست؟
- من این آثار آقای شکلوفسکی را ندیده ام.از آثار او،یکی را خوانده ام .آن را هم خودم نرفتم بخرم.یک صفحه اش را دور سبزی خوردن پیچیده بودند خواندم.یک بار داشتم تابلوهای رامبراند را که اینجا زده ام روی دیوار،میخش را سفت می کردم که دیدم زنگ می زنند.در را که باز کردم،دیدم جوانی بغ کرده و ایستاده.گفتم:بفرمایید،چه فرمایشی دارید؟گفت،اینجا منزل آقای کاظمی است؟گفتم:نخیر،زنگ در بغلی را بزنید.ناراحت شد و رفت.نگو خودش(شکلوفسکی)بود.ولی من را که دید،از هیبتم ترسید و دست و پایش را گم کرد.همین خصوصیات به اصطلاح فرهنگی پارانوئیک.بعدها فهمیدم که او،آن روز می خواسته کتابش را بدهد بخوانم و برایش امضا کنم.
- دقیقا همین طور است.اومانیسم شما،با گورکی-مثلا-فرق می کند.ابژکتیویسم آثارش بیشتر است.
- اصولا مال آنها،ابژکتیویته و سوبيژکتیویته نبوده،حماقت محض بوده.یک بار من در تراموا بودم،گورکی را از دور دیدم.گفت بیا باهات کار دارم.گفتم نمی آیم،نرفتم.هر چه گفت،نتوانست مرا راضی کند.آخرش هم خودش آمد طرفم،نگو می خواهد از در عقب پیاده شود.چیزی که از همه کارهای او برای من بدتر بود،این است که به "ابر شلوار پوش"مایاکوفسکی ایراد می گرفت.اصولاً آدم نفهمی بود.
- بله. در آن سالها گویا به درک جدیدی از زبان رسیده بودید:کنترل ریتم زبان در فضایی آشنا به هراس زایی و رهنمونی به فضایی آرکائیک و استفاده منحصر بفرد از آن در آثارتان،برای اولین بار در تاریخ جهان...آقای بوریس پیلنیاک به من گفت که شخصاً بارها آمده از شما تقاضا کرده با اتحادیه سراسری نویسندگان همکاری کنید،نکردید.
- آره.همه شان بلند شدند،زق زق کردند و آمدند مرا راضی کنند .گفتند بیا بشو رییس ما،پراودا را دربیاور.کاغذ هم نوشتند.تلفن هم کردند.حتی با بلندگو و وانت بار آمدند پشت در خانه ام.طوری که همسایه ها به کلانتری عارض شدند که اینها صدا می کنند نمی گذارند ما بخوابیم.ولی من محل نگذاشتم...
- و آن یاس همگانی دوره استالین و آندره ئی ژردانف.
-کدام همگانی؟که می گوید؟
-همه می گویند.
- همه غلط می کنند.
- همین،منظور من هم دقیقاًهمین است.به نظرم چیدمان برجسته عناصر داستانی بر ساختاری اکسپرسیونیستی و آمیزش تعلیق با وضعیت محتوم،در آثار شما منحصر بفرد است.
-بله.برای این که من سواد وفهم و شعور و درک دارم و زبان هم بلدم و هالتر هم می زنم و نقاشی هم حالیم است...راستی شما چی پرسیدید؟!...
(توضیح ضروری:آنچه خواندید،بخشی از 456 ساعت گفت و گو است که در 83297صفحه تنظیم شده و بزودی به بازار کتاب عرضه خواهد شد.)
*چاپ شده در روزنامه اعتماد ملی.26 دی.
در همین زمینه:گفت و گوی مجله شهروند با ابراهیم گلستان،ش 32
نظرات (40)
مردک بداخلاق! وقتی اینها را میبینم و میشنوم خیلی خوشحال میشم که نه نویسنده هستم نه همسرم این کاره است. انسانهایی معمولی و خوشبخت و خوش خلق
Posted by یک ایرانی در حسرت وطن | January 15, 2008 4:23 PM
بشره از همش بهتر بود.
Posted by خران دو عالم | January 15, 2008 5:46 PM
خانم اجازه ؟این حسنی بیسوات میگوید ما اگر زیر 83297 صفحه تنظیمات گفتگوئی در بازار کتاب گیر کنیم و آزار ببینیم و زبانمان بند بیاید و گاز هم برود و اراده فرمائیم تا کسی را وادار کنیم تا زبانش را گاز جانانه ای بگیرد طرفمان کیست ؟!
با عنایت به اینکه ما خودمان هالتر هم میزنیم ولی در همچو مواقعی درست بیخ گوش میزنیم هالتر بی هالتر !!
Posted by منوچهر انتظار | January 16, 2008 5:23 PM
کسی نیست یک مصاحبه پانصد شانصد ساعتی در مورد انواع آش مخصوصا نوع کشکی آن با ما داشته باشد ؟!
نبود ؟!
Posted by خدیجه سلطان | January 16, 2008 5:30 PM
سلام آبجي
انصافاً جالب بود. قصد داشتم گيري بابت اين مصاحبه كذايي بدهم. شما زودتر اقدام فرموديد و اصولاً هم حق تقدم با خانمهاست.
Posted by ابن محمود | January 16, 2008 5:35 PM
مسئول امور خفیه نویسی ما اعتقاد راسخ دارد که بعضی از مصاحبه ها باید به خاطر حفظ بعضی چیز ها که بعضی ها به آن اشتباها آبرو میگویند!!باید خیلی محرمانه باشد تا به بیرون درز پیدا نکند مخصوصا وقتیکه تعداد صفحات مصاحبه زیاد باشد فکر نمیکنید که ممکن است از ما بپرسند که در این وانفسای کمبود کاغذ اینهمه کاغذ را از کجا آورده ایم مصاحبه کننده و مصاحبه شونده به کنار که ماشااله هزار ماشااله عین مقتضی موجود فراوان و صد البته در این رابطه مانع مفقود است و خرده فرمایشات بی پایان !!
در پایان محرمانه میپرسیم که میگویند در خانه اگر کس است یک حرف بس است ما که چشم نخوریم شاهنامه گفتیم !!اگر باز هم بس نبود یقه این خانم بی بی گل را بگیرید که اشتغال زائی میفرمایند و کار دست ما میدهند !!
Posted by محرمانه | January 16, 2008 5:50 PM
سلام...
چنان مصاحبه اي چنين جوابيه اي را هم موهوماً مي طلبيد كه نوشتيد و ما هم طلبه خواندنش شديم گرچه زين پيش خوانده بوديم به قلم زيبايتان در روزنامه ي ديروز! از بابت لطفتان من باب نوشته ي جديدمان هم ممنون... از آنجايي كه به اين فرم تا كنون قلم نزده بودم و بازخوردش را هم نمي دانستيم با فهميدن نظرتان همچين بگوئي نگوئي دلگرم شديم...
خوش باشيد و شادزي
Posted by شيخ ابو امير(امير كريمي) | January 17, 2008 1:40 AM
سلام
اولا که مصاحبه را خواندم تا آخر عجب مصاحبه ای بود
ثانیا شما مثلی که بدون دعوت به جایی نمیروید بسیارمحترمانه ازت دعوت میکنم که یک نظری به وبلاگ مسافر بیاندازید وگرنه روابط تیره میشود ازنوع روابط یکی بده یکی بستان دوستان ایرانی .... ولی نه صدبارکه نیایی هزاربارمیایم چون ازنوشته هایت لذت میبرم
Posted by رفیعی | January 17, 2008 9:47 AM
اصولا کسانی که حاضر به مصاحبه با جناب گلی یف می شوند باید فحش خور ملسی داشته باشند و از اینکه جد و آباد دیگر نویسندگان و البته خودشان جلوی چشمشان بیاید ککشان نگزد چراکه جناب گلی یف خدای ناکرده نویسنده مورچه گرا یا خرگرا نیستند بلکه کاملاانسانگرا هستند.
این را هم بگویم که یک بار استالین (شاهنشاه آنجا) سوار ماشین شد تابه دست بوس جناب گلی یف برود اما ازآنجا که جناب نویسنده ما مشغول ترجمه تمام کتابهای دیگر دنیا به زبان خودشان بود فرصت نکرد تا در را برای دایی یوسف بازکند و در نتیجه استالین دلشکسته به خانه اش برگشت وبلافاصله افتاد مرد.
Posted by amir | January 18, 2008 12:51 AM
خانم فرشته توانگر حرف هایت کاملن درست است. بدون تعارف همین کتاب آخر خانم سلیمانی را در نظر بگبر . بازی عروس و داماد. اصلن ارزش ادبی ندارد. می توانم ثابت کنم . البته دیگران این کار را کرده اند. اما آقای محمدخانی برایش در شهر کتاب جلسه نقد می گذارد.(برای کتاب قبلی اش هم گذاشته بود.) و از 4 منتقد دعوت می کند. روزنامه کثیف اعتماد که ثابت شده مقاله نویس های بدنامش - یاسرنورزوی و علی شروقی و محسن حکیم معانی و سمیه نورزوی و دختر بدنام ادبیات ایران فرشته احمدی - از جاهای دیگری هم ازتزاق می شوند در وصف آن چندین و چند مطلب نوشته اند. گروه جیره خوار مهدی یزدانی خرم هم در کارگزاران تا توانسته تبلیغش را کرده است. ناشرش هم که کیائیان است. میلیاردری که باند خودش را دارد. پای دیگر این معامله ادبی سایت مشکوک خوابگرد است به مدیریت رضا شکرالهی کارمند سابق بخش فرهنگی وزارت اطلاعات که همین حالا هم در نشر افق ( متعلق به هاشمی نژاد کارمند سابق اداره تدارکات بخش فرهنگی وزرات اطلاعات ) کار می کند. پس یک هو شما می بیند از هر طرف بمباران شده اید برای چند داستانک مسخره . در همان حال اطلاع دارید که خود خانم سلیمانی از دو -سه سال پیش در رادیو فرهنگ کار می کند و حالا در کنار احمد شاکری و راضیه تجار و رضا سرشار داور چندین جایزه دولتی هم هست.
چه باور کنید و چه نکیند من خصومتی نسبت به این خانم ندارم . اصلن کار و حرفه من با او یکی نیست . از بستگان هم نیست که فکر کنید حسودی ام شده است. البته با اسم مستعار کامنت گذاشتم. حالا یک سوال دارم . چه طور روی کتاب های نویسنده های خوب کشور ما - بدون تعارف خانم شریف زاده و خود شما و طاهره علوی و سودابه اشرفی و شهلا پروین روح و محوبه میرقدیری و لیلا صادقی و میترا داور و .... این همه تبلیغ (تو بخوان معامله ) نمی شود؟ آیا این چیزها نباید امثال من را به شک بیندازد؟ چند نقد روی گرنیکا نوشته شد و چند تا روی چنار دالبتی ؟ چند نقد روی مجموعه داستان میترا داور یا خود شما و پروین روح نوشته شد ؟ اگر اسم این همه هیاهو حول کتاب بلقیس خانم معامله نیست پس چیست . اصلاح طلب های رانت خوار که نان مردم را دزدیدند و روزنامه راه انداختند و دزدهایی مثل احمد غلامی و یزدانی خرم را سکاندار ادبیات ایران کرده اند از بدترین نوع معامله گران این وضعیت آلوده اند. من واقعن دلم به حال خانم روانی پور می سوزد که با ساده لوحی - شاید هم معامله گری - هنوز به این دار و دسته نان قرض می دهد.
Posted by جمیله صفاکار | January 18, 2008 3:47 AM
سلام بی بی گل نازنین و هنرمند
من به روزم افتخار میدی عکسامو ببینی؟
Posted by عکاسباشی | January 18, 2008 5:57 AM
خانم صدر، چیزی که برای من نوشته بودید خیلی دلگرم کننده بود. ممنونم از اظهار لطفتون. و خب، میخواستم سعی کنم یه شیرینکاری آکروباتیک هم اینجا انجام بدم که ندایی درونی بهم گفت: جلوی قاضی و معلقبازی؟
Posted by Osmosis | January 19, 2008 9:33 AM
با سلام من مدتي به وبلاگم سر نميزدم
اما در مورد خبر يخ زدن مردم در جاده قديم و اتوبان ميان قزوين ابهر يكي از افراد خانواده كه اين راه را هر روز به خاطر رسيدن به شركتش طي ميكند تمام اين وقايع را ديده از انجايي كه دولت اخبار منفي مربوط به خودش را سانسور ميكند نبايد انتظار داشت كه اين اخبار در رسانه هاي دولتي ايران منعكس شود اين نم و شما هستيم كه اين اخبار را بايد منعكس كنيم
Posted by فريد خباز | January 19, 2008 7:30 PM
سلام
شوربختانه این مصاحبه زبان حال خیلی از به اصطلاح هنرمندان و..... است.قلمت شیوا
Posted by محمد جاوید | January 19, 2008 11:34 PM
منیرو خانم شما جدا فکر می کنید با نوشتن این ترهات و مطالب مزخرف دارید رابطه تان را با دنیای ادبیات حفظ می کنید؟ فکر نمی کنید دارید پا چای پای آن مرحوم بدمیراث - گلشیری تریاکی و عیاش را می گویم - می گذارید که همه اش دنبال تور زدن نوقم های خوشگل و عرق و تریاک بود و خیال می کرد دارد کار ادبی می کند؟ تو را به خدا دست از ایران و ادبیات ایران بردارید و ما بدبخت ها را به حال خودمان بگذارید . زد و بندی اگر با باند مشکوک و بدنام احمد غلامی - مهدی یزدانی خرم - حسن محمودی - محس آزرم - علی شروقی - یاسر نورزوی- محسن حکیم معانی - سمیه نوروزی و فرشته احمدی دارید شخصا رد و بدل کنید نه در این جا . حالم داره به هم می خوره . دارم بالا می آورم روی همه تون .
Posted by bahareh | January 20, 2008 2:52 AM
در انواع طنز هپروتي، يکي از خواندني هايش بود.
خانه تان آباد.
Posted by کاکه تيغون | January 20, 2008 9:01 PM
هر چه این پههلو آن پهلو کردیم، پشت به مانیتور و رو به مانیتور شدیم ، عینکمام را تمیز کردیم، چشمانمان را آب زدیم و...که بفهمیم بالاخره این مصاحبه اصلش چی بود و محتواش چی بود عقلمون قد نداد ولی این یکی رو گرفتیم که سوال و جواب چیز خوبیست اللخصوص اگر کسی پاسخگو نباشد.نتیجه ی اخلاقی دور زدن کار خوبیست حتی اگر دور زدن ممنوع باشد.
Posted by بهار | January 21, 2008 1:57 AM
آقا ی حسن فرهنگی فقط می توانم بگویم نقدی بسیار خوب و سنجیده روی کتاب مزخرف بنی عامری نوشتی . باند مخوف احمدغلامی - یزدانی خرم - حسن محمودی - یاسر نوروزی- علی شروقی - سمیه نوروزی - محسن آزرم - رضا شکراللهی - محسن حکیم معانی باید روزی به مردم ایران جواب پس بدهند . ناشرهای رانتخواری که با 40000 هزار تومان سرمایه شروع کردند و حالا نشرهای چشمه و قطره و ثالث و نیلوفر میلیاردی را اداره می کنند، باید در کنار این ادوباش و اراذل پاسخگو باشند.
در ضمن محسن جان حرف مهدی یزدانی را باور نکن . خواهر ... از او فقط احمد غلامی است و خودش .
Posted by قبادی | January 21, 2008 3:13 AM
بابایکی هم پیداشه به ماسربزنه بگه توپالون خرت یاخودت چی داری؟یامیخوای بذاری؟؟روزگاری داریما!تصدقتان .
Posted by کارگاه نمدمالی | January 21, 2008 10:36 AM
سلام و درود
من هم كاملا با آقاي جاويد موافقم
البته آنها چشم بصيرت مي خواهند
Posted by نسيم عرب اميري | January 21, 2008 2:54 PM
راستش سواد ما در حد نظر دادن در مورد اینگونه محاسبات عددی نیست.
البته اگر دی وی دی این گفتگو در بازار باشد. خریداری خواهم کرد.
ماهم بروزیم.
Posted by امیر توکلی | January 21, 2008 3:01 PM
معروفيت ايشان ما را ياد اين ترانه عرفاني انداخت كه:
گلي خوشگلي! گلي دلبري!
گلي از همه زيبا تري!!!
Posted by رند عالم سوز | January 21, 2008 5:08 PM
سلام
یکم ) البته در این فقره متذکر می شویم که ایشان خود در ملاقاتی نیمه حضوری به بنده گفتند که تاثیرات این جانب بر عالم ادبیات بسی بیشتر از خودشان بوده است و لا غیر
دوم ) سر و صداتون نیست !
Posted by باغبان جهنم | January 22, 2008 12:32 AM
سلام استاد. خوبيد؟.. اين دفعه پا كردم توي كفش سايتهاي زرد و خفن!
Posted by كلپاسه | January 22, 2008 5:54 PM
خانم محترمه اندازه دهن و سواد ناقصت صحبن كن.
Posted by آرش | January 22, 2008 9:16 PM
آره دقيقاً خودشه!
Posted by پانتهآ | January 23, 2008 9:15 PM
السلام علی ام الورده و حبیب القلبه
این شیخ سالخورده را به این کلمات جیگویی آشنایی نباشد لذا از سوالات چیزی دستگیرمان نشد لیک پاسخ ها در نظرمان غامض افتاد .
لیک این مرد که معلوم نباشد از کدام بلاد کفر سر در بیاوردندی سخنی عجیب گفته در این دنیا دو نفر باشعورند که یکیش خودشه و لابد دیگری شیخ عیسی ابو زید رحم الله عنه و عن کل مریده .
الا ای حال
ای که با آمدنت بر چشم ما پا می نهی
از به روز کردن وب لاگم دهیمت آگهی
Posted by شیخ عیسی ابو زید | January 24, 2008 12:45 PM
سلام خانم رویا صدر من یه چیزی میخوام بگم که هم برای خواننده هاتون خوبه هم برای خود شما چرا واسه خودتون آرسس فید درست نمیکنید تا ماها ازش استفاده کنیم این رو هم بگم چون من بیشتر مطلب ها رو با ریدرم میخونم سخته که هر دفعه بیام اینجا ولی اون سریع مطالب شما رو دانلود میکنه اگه برای درست کردنش کمک خواستید بگید در ضمن از سایت http://feedburner.com استفاده کنید که از فیدتون آمار درستی هم داشته باشید.
Posted by صبحونه | January 24, 2008 3:56 PM
مشخصه گلی یف چیزی است که در روانشناسی به آن سادیستیک کامیونیکیشن می گویند. چون این شخص برای من پروتوتیپ بود، قبل از پیدا کردن بقیه سر نخ ها فورا یاد او افتادم. این باز سازی زیبایی از این نوع کامیونیکیشن بود.
این از موقعیت گلستان به عنوان هنرمند آوانگارد کم نمی کند و من او را در متن زمان خودش و در متن ایران بعد از انقلاب می بینم و آن خودارجاعی بودن هنرمند و این قدرناشناسی به معنای اندازه نشناسی مخاطبان.
اشاره به ژدانف هم خیلی پرمعناست چون فکرنمی کنم ما از ژدانف فراتر رفته باشیم. مصاحبه کننده هم جالب است که با ردیف کردن ترمینولوژی های ادبی مسابقه فضل می دهد و هنوز هم جایی برای مردم که مصرف کننده و مخاطبند در نظر گرفته نشده. و سادگی و صمیمیت و صداقتی که هنرمند را به متن خودش پیوند می زند، چیری که مثلا در فروغ بود و در این نیست.
دعوا ها و نفرت ها و گروه بندی های بعضی از کامنت ها هم جالب است و آدم می گوید آن زبان در چارپوب دیسکورس این مخاطبان است.
از تمام کلمه های خارجی هم عذر می خواهم، علتش مطمئن نبودن از فارسی خودم است.
Posted by خسرو ا. قهرمان | January 25, 2008 12:09 AM
من اون مصاحبه ی شهروند رو تازه خوندم.ایول!خیلی باحال بود.اون اولش که "کلمات رو درست به کار ببرید".
البته از علاقه مندان ابراهیم گلستان هم هستم.
Posted by تکین | January 25, 2008 4:33 PM
سلام
چه خبره ؟
نکنه واقعن رفتی کی یف ؟ !
Posted by باغبان جهنم | January 26, 2008 2:19 AM
سلام
به نوشته هاتون سر میزنم همیشه و لذت میبرم .برام مثه کلاس درسه بی تعارف .
قلم خوبی دارید و فکر خوبتر .
اطلاعات خوبی داشتید برای نوشتن این مطلب اخری تبریک میگم
منم به روزم
Posted by حپاو | January 26, 2008 9:20 PM
سلام چطورین شما؟
می خواستم دعوتتون کنم برای دیدن از پست جدید تذکره الطنازان
منتظریم
یاعلی
خدانگهدار
Posted by سعیده و زهرا | January 27, 2008 12:40 AM
حرف نداشت. منم که مصاحبه اش رو خوندم با فکر اینکه پیرمرده بابا ادامه اش دادم
به ما حتما یه سر بزن.
http://ghoneyrestan.blogfa.com
Posted by قنبر و غضنفر قنیری! | January 27, 2008 5:42 PM
سلام.يه داستان هست تو وبلاگم.زحمت دوباره براي شما.
Posted by رضا ساكي | January 28, 2008 8:41 PM
سلام
من هم بعد از عمري زندگي آبرومندانه و با عزّت مورد اغفال واقع شده و به جمع بلاگرهاي "طنزپرداز" پيوند خوردم. طنزنويسي كه هيچ "طنزفروشي" هم ميكنم... نام وبلاگ شما هم به عنوان يكي از فعالان اين عرصه، در قسمت پيوندهاي وبلاگ من گنجانده شده كه اصولا بايد موجبات شادي شما را چه در دنيا و چه اخري فراهم آورد! گذشته از شوخي هاي معمول، حضور شما به شكل غيرمعمولي باعث خشنودي و دلگرمي ام خواهد شد.
خدانگهدار
Posted by طنز فروش | January 28, 2008 11:27 PM
سلام
آخ که چقدر دلم می خواهد اثر جدیدم را بی بی گل بخواند و نظر دهد ولی مثل این که کسی این جا نیست هان ؟ !
Posted by باغبان جهنم | January 29, 2008 2:02 AM
سلام دوست عزیزواستاد گرامی
مسافربه روز شد توکه هنوز به روز نشدی
Posted by عبدالواحد رفیعی | January 29, 2008 9:45 AM
سلام. خواستم بگم خبرنگار جنگی این شماره ماهنامه واقعا" فوق العاده بود... مدتها بود به هیچ کار طنزی اینقدر نخندیده بودم و از نکات بدیعش اینقدر لذت نبرده بودم... دستتون درد نکنه.
Posted by فرزام | January 29, 2008 9:26 PM
بي بي جان ! چه قدر كم پيدا شده ايد ، معلومه سرتان حسابي شلوغه !
Posted by فاضل تركمن | January 30, 2008 8:57 PM