October 2018
September 2018
August 2018
July 2018
June 2018
April 2018
March 2018
January 2018
December 2017
October 2017
September 2017
August 2017
July 2017
May 2017
April 2017
March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





آقای دکتر،چیکار کنم؟
November 9, 2009

همه چیز از اون بارون لعنتی شروع شد... تازه پنجره ها رو تمیز کرده بودیم که بارون اومد و گند زد به پنجره و به لباس و به سیب زمینی و پیاز و زندگی و سرتاپای هیمکلمون...می دونین آقای دکتر؟! بچه که بودم،همیشه برام سوال بود این هاجر بدبخت کیه که بارون،جرجر پشت خونه اش می آد و با این حال،بیچاره عروسی داره و دمب خروسی داره؟!راستش دلم یه جورایی برایش می سوخت.ولی بعدش،دیدم خودم شده ام هاجر که شب،بارون می یاد روی بالکن وگند می زنه سرتاپای هیکل زندگیم....لابد شما هم مثل شوهرم دارین فکر می کنین این حرفهای مزخرفی که دارم می زنم،چرند و بی ربطه،ولی اتفاقاًخیلی هم ربط داره...
اون روز،لباسهای بند رخت،ریخت زمین،قاطی سیب زمینی و پیازها ،و خیس شد. شوهرم اومد و دید وداد زد که چرا لباسها را اینجوری انداخته ام زمین،(مثل این که من مرض دارم که دستی – دستی ،هی لباس بیاندازم زمین).بعد،ایراد گرفت که چرا سیب زمینی و پیازها را گذاشته ام روی بالکن تا باد بیاد و بارون بیاد و جوونه بزنه و ما،بخوریمش و مریض بشیم؟ بهش گفتم تقصیر من نیست که بارون می آد و تقصیر من نیست که هر وقت بارون می آد،تمام آبهای دنیا جمع می شه،می پاشه روی طناب رخت ...حرفهای دیگه ای هم می تونستم بزنم،مثلاًاین که مرده شور این خونه مستاجری رو ببرن و مرده شور منو ببرن که با توی یک لا قبای بیکار ازدواج کردم،که چندماه به چندماه هم حقوق نمی گیری و همیشه هشتت گرو نهته و همیشه چشمت به دست باباته.خرجی هم که دیگه هیچی. ولی،این جوابها وقتی یادم اومد که بحث تموم شده بود و بحث دیگه ای شروع شده بود...اون هم که ماشالا همینطور داشت داد می زد و من حواسم به این بود که نکنه همسایه ها بشنون و وقتی من روتوی آسانسور می بینن،توی دلشون بگن:"این،لابد همان زنیه که شوهرش داد می زد."و بعدش من،خجالت بکشم...درست همون موقع بود که یادم اومد چقدر تنهام و گریه ام گرفت ...چند شب بود که داشتم از ساعت 12 تا5/ 12توی آشپزخانه طناب می زدم ،طوری که همسایه های طبقه پایینی عارض شده بودن که اینا چرا شبا بنایی می کنن و نمی ذارن برای روز بعد؟!خوب،شوهرم خبر نداشت .همون اول شب،ساعت 10می گرفت می خوابید و نمی دید که شبها یا دارم طناب می زنم و یا توی رختخواب غلت می زنم و نقشه می کشم که چطوری نذارم یک نفر دیگه وارد مشکلات این دنیا بشه؟ازمشکل پوشکش بگیرید تا آخر...اصلا نمی فهید .حتی براش مهم نبود که چرا من تازگیها،از میدون مدام هندوانه-خربزه می خرم ،هلک و هلک اونا رومی زنم زیر بغلم،چند طبقه پله می یام بالا،و می ذارمشون توی آشپزخونه؟!با هم تفاهم نداشتیم آقای دکتر،هیچ وقت نداشتیم...باور کنید هیچ وقت از من نپرسید که این همه هندوانه و خربزه رو چرا خریدی،اونم توی این روزگار وانفسا.اگر هم پرسید،دنبالشونگرفت.نه این که نخواستم بهش بگم...حتی یه بار دراومدم بهش بگم یکی رو می شناسم که آمپول زن کوچه ای هست که قبلاًمی نشستیم،ولی نشد. هر دفعه که می اومدم حرف بزنم،می دیدم سرش تا گردن توی تلویزیونه و داره تبلیغ بانک نگاه می کنه. اصلا بهم گوش نمی داد... یعنی اینجوری بگم که اندازۀ یک طناب رخت هم براش ارزش نداشتم...تازگیها به یه گاوداری سر می زد.به یه کار بند نمی شد.هر وقت بهش می گفتم،یا هیچی نمی گفت یا می گفت تو دور از جون شما،نمی فهمی. اونوقت گوشی را برمی داشت و پای تلفن لیچار بار یارو می کرد .زیاد می شد صبح بره و شب نیاد تا فردا صبحش آیا یره یا نره و نیاد...نمی دونم شما حرفمو می فهمین یا نه؟!...چند روز بود که تا برمی گشت خونه،می گفت خسته است و هندوانه می خواست.اون وقت هندوانه رو خورده – نخورده ،می رفت حمام و حمام رو رفته – نرفته،برمی گشت و می نشست پای تلویزیون و هی کانال عوض می کرد .آرام و قرار نداشت.می گفت خاک بر سرمون که درس خوندیم و دیپلم گرفتیم ،کاش اصلا درس نمی خوندیم تا دلمون اینقدر نمی سوخت که حمالی کنیم و آخرش هم هیچی به هیچی،زرتی جوابمون کنن....اونوقت زیر لب هی حرف می زد.می گفتم برو دکتر.می گفت این دکترها قدر الاغ شعور ندارند...اصلاچرا دارم اینا رو به شما می گم؟!برم سر اصل مطلب...همون روز لعنتی که طناب رخت رو دید و داد زد.و من هم دراومدم گفتم تقصیر من نیست که همه آبهای دنیا...همون روزی که دوباره رفت پای تلفن و التماس کرد و فحش دادو دری وری گفت...یادتون که هست؟!برم سر اصل مطلب...بعدش هم تا صبح خوابم نبرد...بعدش هم فرداش گفت که می ره سر کارو بعدش دیگه برنگشت...آدرس شما رو از توی دفترچه تلفن شهرک پیدا کردم.اینجا مریضها خیلی تعریفتون رومی کردند.می گفتند دستتون سبکه واز مرزن آباد هم به خاطر اعصاب و روانشون می آن اینجا...می گفتند یک نفر می خواسته خودکشی کنه،پیش شما اومده و خوبش کرده ایدو الآن الهیه خونۀ شخصی داره.حالا آقای دکتر،چکار کنم؟شبها خوابم نمی بره.سردرد دارم.کمردرد دارم.معده درد دارم.گردنم درد می کنه.شونه ام تیر می کشه.آرتوروزم برگشته.نمی دونم مسکٌن بخورم یا نه،نمی دونم چه خاکی توی سرم بکنم.این"اخلال در نظم عمومی"چیه که باید به خاطرش وثیقه بذارم؟شما جایی را نمی شناسی که به یک دیپلمه فنی حرفه ای که سابقه گاوداری و تولید کردن میلگرد در کارخانه و کشاورزی چغندرقند وبخش خدمات شرکت کارآوران و اخلال در نظم عمومی و یک عالمه حقوق معوقه داره،کار بدهند؟



نظرات (14)

عمو یادگار:

ازنثر زیباتون فوق العاده لذت بردم.
راستش اولش خندم گرفت ولی بعدش ترجیح دادم گریه کنم.

سلام

منم....ماه سی
وب شمارو دوست دارم گذاشتمش تو پیوندام

آئورا کی بوده؟

منتظرم

شهروز اقبال زاده:

سلام هر بار که به وبلاگتان میاید ار طنزهای عمیق و روامنان لذت میبرد و کمی سبکتر از آنچه بود از اینجا خارج می شود. یاد طنزهای توفیق و تنکابنی و خرسندی پیش از انقلاب و گل اقا و . . . را به خوبی برای بنده زنده می کنید . پایدار باشید و سرافراز همیشه

اخلال در نظم عمومی و شاید هم ترافیک

Anonymous:

صبح اول صبح اول شاد شدم. اما آخرش مواجه با یک طنز تلخ تلخ تلخ شدم. دست شما درد نکند.

حر:

دستتون درست
بي بي رويا

درود
طبق معمول فوق العاده

سلام خانم صدر
این ها رویای آشفته روزهای ماست که این قدر قشنگ نوشته اید دلشوره را به زبان طنز نوشتن هم هنر می خواهد که شما زیاد دارید
این خانمه همان مام میهن است نه ؟

سلام بي بي گل

مثل هميشه خواندني ونوبر بود

ابوالفضل:

با سلام
زيبا بود و عميق
اي كاش بيشتر بنويسيد

من تعجب می کنم. شما چطور این خبر رو نشنیدین و یا اصلا نمی دانم این اطلاعات غلط را چه کسی به شما می دهد. طرفداران جنبش سبز هر روز نصف می شوند. (هم از نظر تعداد و هم از نظر قدی!) سند و مدرک می خواهید؟آماده دارم. اینا، اینجاست!

سلام
قشنگ بود. ساده بود و پر مغز. زندگی روزانه ما بود. واسه همین ایینقدر دلچسب هست.
پایدار باشی

دیالوگهایش را دوست دارم. مونولگهایت را ندارم. در دیالوگها خودت با خودت برای مخاطب حرف میزنی. درمونولگهایت خودت با خودت برای اتمام گفتگو با خویشتن.

طنز تلخ .... چه بد !!!

نظر خود را بنویسید:

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)

                   

                

       


: