info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





آقای دکتر،چیکار کنم؟
November 9, 2009

همه چیز از اون بارون لعنتی شروع شد... تازه پنجره ها رو تمیز کرده بودیم که بارون اومد و گند زد به پنجره و به لباس و به سیب زمینی و پیاز و زندگی و سرتاپای هیمکلمون...می دونین آقای دکتر؟! بچه که بودم،همیشه برام سوال بود این هاجر بدبخت کیه که بارون،جرجر پشت خونه اش می آد و با این حال،بیچاره عروسی داره و دمب خروسی داره؟!راستش دلم یه جورایی برایش می سوخت.ولی بعدش،دیدم خودم شده ام هاجر که شب،بارون می یاد روی بالکن وگند می زنه سرتاپای هیکل زندگیم....لابد شما هم مثل شوهرم دارین فکر می کنین این حرفهای مزخرفی که دارم می زنم،چرند و بی ربطه،ولی اتفاقاًخیلی هم ربط داره...
اون روز،لباسهای بند رخت،ریخت زمین،قاطی سیب زمینی و پیازها ،و خیس شد. شوهرم اومد و دید وداد زد که چرا لباسها را اینجوری انداخته ام زمین،(مثل این که من مرض دارم که دستی – دستی ،هی لباس بیاندازم زمین).بعد،ایراد گرفت که چرا سیب زمینی و پیازها را گذاشته ام روی بالکن تا باد بیاد و بارون بیاد و جوونه بزنه و ما،بخوریمش و مریض بشیم؟ بهش گفتم تقصیر من نیست که بارون می آد و تقصیر من نیست که هر وقت بارون می آد،تمام آبهای دنیا جمع می شه،می پاشه روی طناب رخت ...حرفهای دیگه ای هم می تونستم بزنم،مثلاًاین که مرده شور این خونه مستاجری رو ببرن و مرده شور منو ببرن که با توی یک لا قبای بیکار ازدواج کردم،که چندماه به چندماه هم حقوق نمی گیری و همیشه هشتت گرو نهته و همیشه چشمت به دست باباته.خرجی هم که دیگه هیچی. ولی،این جوابها وقتی یادم اومد که بحث تموم شده بود و بحث دیگه ای شروع شده بود...اون هم که ماشالا همینطور داشت داد می زد و من حواسم به این بود که نکنه همسایه ها بشنون و وقتی من روتوی آسانسور می بینن،توی دلشون بگن:"این،لابد همان زنیه که شوهرش داد می زد."و بعدش من،خجالت بکشم...درست همون موقع بود که یادم اومد چقدر تنهام و گریه ام گرفت ...چند شب بود که داشتم از ساعت 12 تا5/ 12توی آشپزخانه طناب می زدم ،طوری که همسایه های طبقه پایینی عارض شده بودن که اینا چرا شبا بنایی می کنن و نمی ذارن برای روز بعد؟!خوب،شوهرم خبر نداشت .همون اول شب،ساعت 10می گرفت می خوابید و نمی دید که شبها یا دارم طناب می زنم و یا توی رختخواب غلت می زنم و نقشه می کشم که چطوری نذارم یک نفر دیگه وارد مشکلات این دنیا بشه؟ازمشکل پوشکش بگیرید تا آخر...اصلا نمی فهید .حتی براش مهم نبود که چرا من تازگیها،از میدون مدام هندوانه-خربزه می خرم ،هلک و هلک اونا رومی زنم زیر بغلم،چند طبقه پله می یام بالا،و می ذارمشون توی آشپزخونه؟!با هم تفاهم نداشتیم آقای دکتر،هیچ وقت نداشتیم...باور کنید هیچ وقت از من نپرسید که این همه هندوانه و خربزه رو چرا خریدی،اونم توی این روزگار وانفسا.اگر هم پرسید،دنبالشونگرفت.نه این که نخواستم بهش بگم...حتی یه بار دراومدم بهش بگم یکی رو می شناسم که آمپول زن کوچه ای هست که قبلاًمی نشستیم،ولی نشد. هر دفعه که می اومدم حرف بزنم،می دیدم سرش تا گردن توی تلویزیونه و داره تبلیغ بانک نگاه می کنه. اصلا بهم گوش نمی داد... یعنی اینجوری بگم که اندازۀ یک طناب رخت هم براش ارزش نداشتم...تازگیها به یه گاوداری سر می زد.به یه کار بند نمی شد.هر وقت بهش می گفتم،یا هیچی نمی گفت یا می گفت تو دور از جون شما،نمی فهمی. اونوقت گوشی را برمی داشت و پای تلفن لیچار بار یارو می کرد .زیاد می شد صبح بره و شب نیاد تا فردا صبحش آیا یره یا نره و نیاد...نمی دونم شما حرفمو می فهمین یا نه؟!...چند روز بود که تا برمی گشت خونه،می گفت خسته است و هندوانه می خواست.اون وقت هندوانه رو خورده – نخورده ،می رفت حمام و حمام رو رفته – نرفته،برمی گشت و می نشست پای تلویزیون و هی کانال عوض می کرد .آرام و قرار نداشت.می گفت خاک بر سرمون که درس خوندیم و دیپلم گرفتیم ،کاش اصلا درس نمی خوندیم تا دلمون اینقدر نمی سوخت که حمالی کنیم و آخرش هم هیچی به هیچی،زرتی جوابمون کنن....اونوقت زیر لب هی حرف می زد.می گفتم برو دکتر.می گفت این دکترها قدر الاغ شعور ندارند...اصلاچرا دارم اینا رو به شما می گم؟!برم سر اصل مطلب...همون روز لعنتی که طناب رخت رو دید و داد زد.و من هم دراومدم گفتم تقصیر من نیست که همه آبهای دنیا...همون روزی که دوباره رفت پای تلفن و التماس کرد و فحش دادو دری وری گفت...یادتون که هست؟!برم سر اصل مطلب...بعدش هم تا صبح خوابم نبرد...بعدش هم فرداش گفت که می ره سر کارو بعدش دیگه برنگشت...آدرس شما رو از توی دفترچه تلفن شهرک پیدا کردم.اینجا مریضها خیلی تعریفتون رومی کردند.می گفتند دستتون سبکه واز مرزن آباد هم به خاطر اعصاب و روانشون می آن اینجا...می گفتند یک نفر می خواسته خودکشی کنه،پیش شما اومده و خوبش کرده ایدو الآن الهیه خونۀ شخصی داره.حالا آقای دکتر،چکار کنم؟شبها خوابم نمی بره.سردرد دارم.کمردرد دارم.معده درد دارم.گردنم درد می کنه.شونه ام تیر می کشه.آرتوروزم برگشته.نمی دونم مسکٌن بخورم یا نه،نمی دونم چه خاکی توی سرم بکنم.این"اخلال در نظم عمومی"چیه که باید به خاطرش وثیقه بذارم؟شما جایی را نمی شناسی که به یک دیپلمه فنی حرفه ای که سابقه گاوداری و تولید کردن میلگرد در کارخانه و کشاورزی چغندرقند وبخش خدمات شرکت کارآوران و اخلال در نظم عمومی و یک عالمه حقوق معوقه داره،کار بدهند؟



نظرات (17)

عمو یادگار:

ازنثر زیباتون فوق العاده لذت بردم.
راستش اولش خندم گرفت ولی بعدش ترجیح دادم گریه کنم.

سلام

منم....ماه سی
وب شمارو دوست دارم گذاشتمش تو پیوندام

آئورا کی بوده؟

منتظرم

شهروز اقبال زاده:

سلام هر بار که به وبلاگتان میاید ار طنزهای عمیق و روامنان لذت میبرد و کمی سبکتر از آنچه بود از اینجا خارج می شود. یاد طنزهای توفیق و تنکابنی و خرسندی پیش از انقلاب و گل اقا و . . . را به خوبی برای بنده زنده می کنید . پایدار باشید و سرافراز همیشه

اخلال در نظم عمومی و شاید هم ترافیک

Anonymous:

صبح اول صبح اول شاد شدم. اما آخرش مواجه با یک طنز تلخ تلخ تلخ شدم. دست شما درد نکند.

حر:

دستتون درست
بي بي رويا

درود
طبق معمول فوق العاده

سلام خانم صدر
این ها رویای آشفته روزهای ماست که این قدر قشنگ نوشته اید دلشوره را به زبان طنز نوشتن هم هنر می خواهد که شما زیاد دارید
این خانمه همان مام میهن است نه ؟

سلام بي بي گل

مثل هميشه خواندني ونوبر بود

ابوالفضل:

با سلام
زيبا بود و عميق
اي كاش بيشتر بنويسيد

من تعجب می کنم. شما چطور این خبر رو نشنیدین و یا اصلا نمی دانم این اطلاعات غلط را چه کسی به شما می دهد. طرفداران جنبش سبز هر روز نصف می شوند. (هم از نظر تعداد و هم از نظر قدی!) سند و مدرک می خواهید؟آماده دارم. اینا، اینجاست!

سلام
قشنگ بود. ساده بود و پر مغز. زندگی روزانه ما بود. واسه همین ایینقدر دلچسب هست.
پایدار باشی

دیالوگهایش را دوست دارم. مونولگهایت را ندارم. در دیالوگها خودت با خودت برای مخاطب حرف میزنی. درمونولگهایت خودت با خودت برای اتمام گفتگو با خویشتن.

روان و یکدست. لذت بردم.
پیشنهاد: ایکاش به جای "می گفتند دستتون سبکه واز مرزن آباد هم به خاطر اعصاب و روانشون می آن اینجا" می شد این باشه:
"می گفتند دستتون سبکه وحتی از مرزن آباد هم پیشتون می یان"

سلام خانم صدر.
از مطالعه ی مطالبتان بی اندازه محظوظ شدم.
چند وقت پیش از بنده خواستید که با چاپ شعر " آلت موسیقی" در کتابتان موافقت کنم که برای بنده جای بسی افتخار بود .
بنده هم موافقتم را با اشتیاق(طی مکالمه ی تلفنی با مدیر انتشارات) اعلام کردم.
منظور از تصدیع این است که اگر آن مجموعه منتشر شده است مایلم یک جلد آز آن را داشته باشم.
لطفا راهنمایی فرمایید.

طنز تلخ .... چه بد !!!

All people deserve wealthy life and lowest-rate-loans.com or short term loan can make it much better. Just because people's freedom is based on money state.

نظر خود را بنویسید:

                   

                

       


: