July 2018
June 2018
April 2018
March 2018
January 2018
December 2017
October 2017
September 2017
August 2017
July 2017
May 2017
April 2017
March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





آقای فرعی
January 20, 2011


یک شخصیت می خواهد خودش را به زور و اجبار به فضای یک داستان تحمیل کند.می بیند جا نیست.به عناصر داستان تقریباًالتماس می کند:
- لطفاًجمع تر بایستید،منم بیایم تو.خیرشو ببینید.توی داستان قبلی هم جا نبود،موندم پایین.
نویسنده می گوید :
- آره والله.جابجا بشین.یه جوری جاش بدین بد نیست.البته من کامل ایشونو نمی شناسم ولی حالا که اومده بذارین سوار شه.
عناصر داستان نچ نچ می کنند و غر می زنند.شخصیت اصلی،یک مرد داش مسلک در حالی که زنجیر بی سوسۀ یزدی را در دستش می چرخاند و دستمال بزرگ ابریشمی کاشانی را از جیبش در می آورد و عرقش را خشک می کند ، می آید جلوی داستان که:
- آقای نویسنده،بسکه شخصیت چپوندی توی داستان،نفس تنگی گرفتیم بمولا.نَفَس حاجیت هیچ رقمی بالا نمی یاد.همین پیش پای ما،یکی از همین داستانای چی چیه،پست مدرن راه انداختی،اصلاًشخصیت توش نبود،همینجور خالی خالی داشت می رفت.قشنگ می شد این آقا بره اونجا برا خودش شیلنگ تخته بندازه،بندری برقصه،صفا کونه.هزار تای ایشون هم می رفت توش،آب از آّب تکون نمی خورد جون شوما.
بعد رو می کند به شخصیت جدید که:
- داداش جا نیست که خودتو بچپونی اینجا.زن و بچۀ مردم هستند،خوبیٌت نداره.هرکی هرکی نیست که هر کی عقشش کشید،بتونه سووار شه آخه.
طرح می گوید:
- آقای نویسنده!هر چی حساب و کتاب داره.نمی شه که شخصیتو همین جوری زورچپون کرد.اونم شخصیتی که خودتون هم نمی دونین اصلاًکی هست....آقای شخصیت جدید!بفرمایید پایین خواهش می کنم.شما اینجا پیش بینی نشده اید.توی چارچوب نیستید بفرمایید پایین درِ داستان بسته بشه.از بَس نویسنده شخصیت ریخته این تو،اصلاًداستان نمی تونه حرکت کنه.
شخصیت جدید جواب می دهد:"آقا جان من که خودم نیومدم اینجا.نویسنده صلاح دیده دنبال شخصیت اصلی،منم یه جور جا بده "،آن وقت سُر می خورد داخل.
شخصیت اصلی می گوید:"نویسنده غلط کرده با تو.برو پایین ."و با او دست به یقه می شود.کشمکش ایجاد می شود و داستان کمی حرکت می کند.
موضوع داستان ، زنی است جوان،که پادرمیانی می کند:
- آقای نویسنده من اصلاًنمی دونم شما این شخصیتِ کار نشده رو برا چی اصرار دارین بیارین تو. بخدا ایشون هیچ جذابیتی هم نداره و هیچیش هم نو و تازه نیست،یه چیز باسمه ای می شه مثل شخصیت اصلی.راستش از سلیقتون خوشم نیومد.
شخصیت اصلی به جای نویسنده جواب می دهد:":آبجی!ما دهن به دهن شوما نمی ذاریم.شومام سربه سر ما نذار،اعصاب معصاب نداریم ها!"
شخصیت جدید که یکی از جمله های داستان را بزور چسبیده و می خواهد خودش را بزور فرو کند توی ذهن نویسنده،به طرح می گوید:
- خدا یک در دنیا صد در آخرت عوضت بده.خدا شخصیت اصیلیتو برات نگه داره.حالا یک کاریش بکن جای دوری نمی ره .من یک شخصیت ساده هستم،پیچیدگی ندارم.کار زیادی نمی خواهم.یک شخصیت فرعیم.می رم همون گوشه – موشه ها برای خودم می پلکم تا به پایان برسیم.
همۀ اجزای داستان دم می گیرند:"آقای شخصیت فرعی،برو پایین،بذار داستان حرکت کنه."
زاویۀ دید یقۀ شخصیت جدید را می چسبد :"مرتیکه مگه تو خودت شخصیت – مخصیت نداری بند می کنی به شخصیت های داستانهای مردم؟! ول کن برو پایین بذار به نون و زندگیمون برسیم."
شخصیت پوزخند می زند:"اگه می خواستی نون دربیاری و زندگی کنی،چرا اومدی توی دنیای داستان که نون ازش درنمی یاد هیچی،تازه ،کار هم اگه دست نویسنده اش نده،لااقل هشتشو می ذاره گرو نهش."
نویسنده که می بیند کار دارد به جاهای باریک می کشد و بعید نیست داستانش را به خاطر ایستادن در محل غیرمجاز با جرثقیل بلند کنند و برای همیشه نگهش دارند، حرف تازه وارد را قطع می کند ،ترمزدستی را بالا می کشد ،پیاده می شود و می گوید:
- آقای شخصیت!پیاده شو،داستان بعدی سوار شو.تا پیاده نشوی،داستان از جایش تکان نمی خورد.اینجا جا نیست،شما هم که هنوز هیچیتون برایم مشخص نیست و شده اید یک شخصیت تحمیلی.حواس منهم پرت کنی،داستانو می زنم یه جایی اصلاً ناقصش می کنم.
شخصیت جدید در یک کنش غیر قابل انتظار،یقۀ نویسنده را می چسبد : "مرتیکه!اگه تو منو نمی خواستی،بیخودی زابرام کردی که چی؟!"
سپس در یک کنش غیر قابل انتظارتر، داستان را ترک می کند و پیاده می شود.نویسنده،نفسی می کشد ،درِداستان را می بندد و شروع می کند به استارت زدن و فکر کردن بلکه داستان جلو برود ولی مثل این که ذهنش قفل کرده است،همینطور سفت و سخت ایستاده و تکان نمی خوردو هیچ جوری پیش نمی رود.نویسنده داد می زند:
_ آقا!اینجا کسی یک نقطۀ اوج و پایان و پیشبرد ماجرا پیدا نکرده؟!
و در این حیث و بیص،ذهنش پیش شخصیت فرعی می رود که طی یک اقدام غافلگیرانه،از ازدحام و شلوغی داستان استفاده کرده و موقع پیاده شدن،پایان و نقطۀ اوج و سایر ضمائم را با خودش برده و اعوان و انصار و خدم و حشم یک داستان را همانطوری پا در هوا به امان خدا رها کرده است!

(متن کامل اثری که در همشهری داستان،شمارۀ بهمن 1389 با حذف یکی دو عبارت چاپ شده است)



نظرات (12)

ghashang bood.
mamoon

سامیه:

سلام خانم صدر، اولین باره که وارد وبلاگتون شدم. با طنزهای شما در مجله گل آقا آشنا بودم و خوشحالم که دوباره طنزهای شیرینتون رو می خونم. موفق باشید.

شخصیت فرعی:

وقتی طنزی اینچنین شیرین می خونم به نویسنده اش حسودی ام میشه که چرا من همچین چیزی ننوشتم، یه حسی بهم دست میده مثل اون شخصیتی که پیادش کردی ،شایدم اصلا خودشم!

چو غبار شكسته در سر راهت نشسته ام
قدمي بر زمين گذار و مرا سرفراز كن

سلام سي پل به روز شد
ضمنن از وبلاگ ترانه هاي من بازديد فرماييد مشتاق شنيدن نقد ونظر ارزشمنتان هستم
www.msaffarian.blogfa.com
www.iakhchal.blogfa.com

سلام
با بهترین آرزوها برای شما
ممنون می شوم
لینک مرا به آدرس جدید تغییر دهید...
[گل]

حالا یه جا باز میکرد گناه داشت ها...

سلام استاد.خسته نباشید. ما هم منتظریم

علیکم السلام! یک عدد ایمیل فرستاده ایم اندکی فوری است. اگر رویت شود و جوابیه علیهش صادر شود، دنیایی دعاگواند! مراتب احترام!
این پستتان را هم توی همشهری که دیدیم کلی خر کیف شدیم در ضمن!

سلام خانم صدر! من آقای فرعی رو توی مجله همشهری داستان خوندم و واقعا لذت بردم. موضوعش خیلی خیلی عالی و نو بود. واقعادستتون درد نکنه(:

دوست خوب و عزیز سلام

کاریکلماتورهای تلخ و شیرین ، گاهی ملس بروز شد.
احتراما شما را به خوانش سری جدید کاریکلماتورهایم( سری56) دعوت می نمایم ، منتظر نظر سازنده ی شما هستم.
مخلص شما حسین ناژفر

سلام. وقت نکردم نوشته هات رو بخونم.
لینکت رو از توی گوگل ریر پیدا کردم. کسی معرفی کرده بود.
بعدا برمی گردم می خونم. منم یه وبلاگ دارم که بیشتر طنز توش می نویسم.لینکت می کنم. البته الان که پرشین بلاگ رو نمی تونم باز کنم. اگه دوست داشتی تو هم لینک کن. مرسی.

سلام حضرت رویا خانم دوست قدیمی وخواهرجان گرامی

درصورتیکه نیازبه دسترسی به اخبارصدیقین سبزدارید می توانید بدون نیازبه تحریم شکن انرامرورکنید

نظر خود را بنویسید:

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)

                   

                

       


: