
در تاریک-روشن یک شب پاییزی در یکی از خیابانهای فرعی ماندانائو،یک اتومبیل سیاه شیشه دودی که داخل آن یک جفت پوتین قرار دارد،ناگهان به کنار جدول می خورد و منفجر می شود(ماشین فوق پژو405 نیست،فکرتان منحرف نشود-مترجم.) اقیانوس بیکران مردم ماندانائو در صفوف بهم فشرده،در حالی که هندوانه-خربزه بغل زده اند تا به کانون گرم خانواده ببرند،بی تفاوت از کنار صحنه فوق می گذرند.یکی می گوید که لابد صحنه ای از همین سریالهای بی سروته و مزخرف و آشغال تلویزیونی است ولی دیگری می گوید نخیر،لابد یک جریانی است که ما خبر نداریم و سومی می گوید که نخیردر ماندانائو هیچ چیز مخفی وجود ندارد و همه چیزش روشن است و گندش همه دنیا را برداشته است...خواننده ای که شما باشید و دارید می گویید نویسنده از کی تا حالا اینقدر بی تربیت شده است،خواهشمند است بیخود افه نیایید و بقیه ماجرا را بخوانید:سومی که آن حرفهای نامربوط را زده است،ادامه می دهد که در هر حال چیز مهمی نیست و بیایید برویم و اینجا بیخودی نیایستیم تا مجبور نشویم بلرزیم و سردمان بشود،و این در حالیست که اصولا آن شب پاییزی سرد نیست و خیلی هم گرم است تا آنجا که آدم هوس می کند دکمه لباسش را تا انتها باز کند.(بدیهی است که آدم در ماندانائو یعنی جنس مذکر. وگرنه،جنس مونث اگر گرمش هم باشد،حداکثر کاری که می تواند بکند،این است که خودش را باد بزند.)اگر تا اینجای ماجرا با ما همراه شده باشید،احتمالا نمی توانید پیش بینی کنید که جریان چیست و آیا اصولا این،یک ماجراست که حالت داستانی داردو در قالب فراداستان نوشته شده،یا خیر،یک مطلب بی ربط است،به بی ربطی خیلی از مطالب دیگر نویسنده؟!
خوب،مزید اطلاعتان عرض کنم که در ماندانائو،یک انتخابات سرنوشت سازی در راه است که مثل بقیه انتخابها و انتصابها،بسیار سرنوشت ساز است(شد سرنوشت ساز به توان دو).این را هم اضافه کنم که ماندانائو،شهری است که تنها یک خیابان دارد که تنها به یک میدان منتهی می شود که در میدان،تنها یک مجسمه نصب شده است و مردم خوب و مهرورز،هر روز،کار و زندگیشان را می گذارند ،از خیابان می گذرند،در میدان می چرخند و همزمان،در صفوف به هم فشرده،در یک فضای ملکوتی،خطاب به مجسمه فریاد می زنند:"دورت بگردم...آهای دورت بگردم..."البته بر اساس اصول نانوشته دموکراسی،در قسمت خروجی میدان،راهی است برای آنها که نمی خواهند دور میدان بچرخندکه نویسنده متاسفانه یا خوشبختانه نمی داند که به کجا می رود و شما هم نپرسید که به کجا می رود و چقدر شما سوال می کنید و سرت توی کار خودت باشد.
خوب،در چنین فضایی،تصدیق می فرمایید که هر انتخاباتی می تواند خیلی مهم و بسیار و اساسا از بیخ تعیین کننده باشد.مثلا از بیخ تعیین کند که مردم از سمت راست میدان بچرخند و بیایند چپ،یا از سمت چپ میدان بچرخند و بیایند راست؟یا این که مردم در کدام دستگاه بخوانند که:"دورت بگردم؟!"...شور باشد یا همایون یا سازندگی یا اصلاحات یا ارزشی یا ورزشی یا غیره؟یا آیا مردم هندوانه را زیر بغل چپشان بگذارند یا خربزه را ؟و هزارها راهکار دیگر که در اینجور پروسه ها ،رخ می نماید و خودش را نشان می دهد...
حالا شما می توانید باور کنید که در چنین شهری با چنان نظم آهنینی،یک ماشین شیشه دودی،آنهم با یک جفت پوتین داخل آن،بیخود و بی جهت منفجر شود؟!لابد می گویید بله،این که باورش کاری ندارد...لابد در راستای طرح جداسازی اشیا ی نخاله(غیر خودی-م) است که درارتباط با طرح یکسان سازی عدالت ورزانه زباله ها انجام می گیرد.ممکن هم هست بگویید که اصولا در ماندانائو،هیچ چیز عجیب نیست،مگر این که چیز خیلی عجیبی باشد...خدا خیرتان بدهد...این را زودتر می گفتید...نویسنده ،مدتهاست دارد با خودش و قلمش کلنجار می رود که چطوری داستانی را تمام کند که خود مردم ماندانائو هم مدتهاست توی اصل و اساسش هم مانده اند ؟!...
نظرات (14)
خانم صدر این سرزمین ماندانائو عجب جایی است ها! بی شک زندگی کردن در آنجا تجربه جالبی خواهد بود. منکه بسیار مشتاقم سری به آنجا بزنم! آدرس می دهید؟
Posted by نادر | October 17, 2006 4:43 PM
ممنون ! لطف دارین .
Posted by عبدالله مقدمی | October 17, 2006 10:19 PM
خانم صدر عزیز
ممنون از لطف و لینک (که حتما جبران می شود)
در مورد طنز بودن غزل موافق نیستم کلا نگاه پسامدرن در همه هنرها با نوعی طنز، ریشخند یا حداقل شوخ طبعی نسبت به جامعه پیرامون همراه بوده است اما نمی شود نام کلی طنز روی این آثار گذاشت...
در هر صورت از لطف همیشگی شما ممنونم و طنز زیبایتان را هم خواندم و استفاده کردم...
Posted by سید مهدی موسوی | October 17, 2006 11:42 PM
سلام.خیلی ممنونیم برای قلم زیبا و نوشته های خواندتیتان.ماندانائو هم عجیب جاییه ها!!!شاد و سلامت باشین
Posted by سفرنامه دور دنیا | October 18, 2006 7:34 AM
سلام
ممنون از لطفتون ... خوشحالم کردید ...
راستی مطمئنین اون ماشینه 405 نبود؟!
Posted by ارژنگ حاتمی | October 18, 2006 12:11 PM
salam roya joonam.yade alis dar sarzamine ajaieb oftadam.mikham beram onja adresse daghightar midi
Posted by sara.k.b | October 19, 2006 12:07 AM
آرایه اگر هوای بازی خواهد /آیینه اگر نمای نازی خواهد /آدم شدن گروه شاعر ها مان /الطاف خفی کار سازی خواهد www.adiban.com
Posted by adiban | October 19, 2006 1:52 PM
سلام! حالتون خوبـــس؟ دماغتان چاقـــس؟ هندوانهتان سرخـــس؟ فردا روز قــَدِس، شما هم هستـــهس؟! د-;
از خوندن این نوشته خیلی حظ کردم. شهر غریبی مینمود این ماندانائو، هرچند که قریب نیست!
میدان آشناییست که به حکم دورش میچرخند و قربونش میروند! هندوانهها و خربزههای شکرشکنش نیز که گاهی از فرط شیرینی دل میزنند نیز ثمر جالیز همین مرز و بوم ماندانائو هستند!
چکمهها برایم تداعیکنندهٔ موزههای برجایماندهٔ سلطانی در موزهٔ کاخ بود!؟
کاش تنی چند از رمزگشاهای آشنا اینجا بودند و قفل داستان میگشودند تا بیشتر سرخوش شویم. ددد-:
Posted by سامـان | October 19, 2006 3:25 PM
چون نظر همه رو پرسیده بودین من به عنوان همه عرض کنم که داستان خوبی بود به جز اینکه مد روز نبود یعنی ساخت شکنی توش نداشت و همش در داخل یک ساخت آهنین و با جابه جایی عناصر کیچ مثل هندوانه هیجان های انفجاری ایجاد می کرد که خود این هیجان ها از مد افتاده و مردم امروزه از هرکس هرکس هندوانه می پذیرند ولی بعدا نمی خورند و این همان عنصر ساب ورژن بود که خواننده پس از تفسیر هرمنوتیکی به آن می رسد. از بعضی ناسازگاری های ساختاری هم بگذریم مثل آوردن کلمه رکیک دمکراسی و سکس و این جور چیزها کنار مجسمه ها و آیرون ها چیزهای جدی و بدون شوخی وبدون آیرونی و بدون تردید. چون مجسمه رو می شه شیکست اما ساخت رو نمی شه. اون دریدا هم ساخت های فرانسه خودشونو میشکونده.
Posted by خسرو احسنی قهرمان | October 19, 2006 4:10 PM
سلام
جالب بود . اميدوارم موفقتر باشي.
Posted by پيازچه | October 20, 2006 5:36 AM
رويا صدر شدن چه قدر سخته؟!
Posted by ... | October 20, 2006 9:43 PM
اصلا شدنيه؟!
Posted by ... | October 20, 2006 9:45 PM
در مورد اين مطلب هم بايد بگم غلط نكنم عنقريب لوگوي آزادي براي رويا صدر رو وبلاگا بره بالا !
ولي جداي از شوخي اين يكي رو نگفتي كه از اين ماندانائو هر ساعت يه پرواز به فراي اون هست و اگه پول بليطش باشه ميتوني از اين شهر براي هميشه بپري. البته به شرطها و شروطها مثلا يا پولدار باشي يا نخبه باشي يا اينكه كارگر خوبي باشي !
Posted by ... | October 20, 2006 9:53 PM
عرعر. خانوم برين اونور من رد شم. عرعر.
Posted by مرتضا | October 23, 2006 12:24 AM