نوشتن در باره سوژه های مستعمل و پیش پاافتاده ای(!) مثل گرانی هم از آن کارهاست!مطلب حاضر،نتیجه تلاش راقم سطوردر این زمینه است برای ماهنامه گل آقا :
در زندگی،گرانی هایی هست که مثل خوره،روح و جسم و جان را به سرعت در ملائ عام می خورد و می تراشد.این گرانی ها را نمی شود به طنز کشید.چون عموما عادت دارند که این پدیده را جزو اتفاقات عادی بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد،به او ایراد بگیرند که:"چه موضوع دم دستی و مبتذلی!"
آیا خانم اصغرپوردر ماهنامه گل آقا هم وقتی امروز به او گفتم مطلبم در باره گرانی است و او گفت:"آها!"،این حس را در مخیله اش نمی پروراند؟ آیا این تکرار و نوشتن مکرر در باره گرانی،یک ابتذال و یک دور و یک تسلسل نیست؟آیا صحبت از مسایل پیش پا افتاده زندگی مردم از قبیل نخود و لوبیا و عدس،مرا با دنیای خارج،دنیای رجاله ها مربوط نمی کند و از دنیای آدمهای اثیری و رولان بارت و کی یر که گارد و اخلاق نیکوماخوس دور نمی دارد؟
در دنیای سوژه های طنز،برای چندمین بار گمان کردم که در زندگیم یک شعاع آفتاب درخشید و یک موضوع دندان گیر دستم آمد که بتوانم مطلب این ماه را جفت و جور کنم.اما افسوس،این شعاع آفتاب نبود،بلکه فقط یک پرتو گذرنده،یک ستاره پرنده بود که به صورت چند تا اظهار نظر و تحلیل ماورائ بشری احمدی نژاد بر من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه،شروع به نوشتن کردم،ولی دیدم افسوس که همه اش مزخرف و چرند و در ردیف مطالب تکراری نشریات زرد و یا عوام پسند است.من،سه-چهار هفته بود که می دانستم گوجه فرنگی کمیاب است ودر مغازه ها(بجز آنهایی که اطراف خانه رییس جمهورند) تا کیلویی 4300 تومان هم خرید و فروش می شودو سالاد را با لبو می خوردم.پس چطور می توانستم چشمانم را ببندم و فراموش کنم که مردم باید گوجه فرنگی بخورند و یا سقفی داشته باشند که بتوانند کپه مرگشان را زیرش بگذارند ؟چطور می توانستم مثلا از اندام اثیری کسی بنویسم که احیانا روزی باد او را با خود برد؟چشمم را که می بستم،گوجه فرنگی و بادمجان با همه سوراخ-سنبه هایش پیش چشمم مجسم می شدو فشار آن را روی دوش خود حس می کردم:گوجه فرنگی و بادمجانی که ممکن است مردم در دوران قدیم آن را خورده باشند.در تمام هستی خودم شور و شوق سرشار و مفرطی حس می کردم.یک جور ویرم گرفته بود که راجع به قیمت مسکن و ارزاق عمومی بنویسم. می خواستم این موضوعی را که این همه دستمالی و دستکاری شده بود،من هم دستمالی و دستکاری کنم.یک گزارش فرضی از یک نویسنده ونزوئلایی نوشتم و در آن،پشت و روی پرده گرانی ها را کاویدم.با این مطلع:
-محمود-الف،مرغدار 54 ساله تهرانی طی گفت و گو با خبرنگار ما،وجود گرانی را در ایران تکذیب کرده،و می گوید که ریشه همه مشکلات ما، به مدیریت نامناسب قدرتهای بزرگ برمی گردد.وی از تخم افتادن مرغها و ورشکستگی صنعت مرغداری در ایران را توطئه امپریالیستی می داند و اعلام می کند که با کنترل جمعیت مخالف است.
باید همه اینها را توضیح بدهم تا امر بر من مشتبه نشده باشد.آیا همان گونه که رییس جمهور در یک ساله اخیر مدام گفته است ،در کتش جیبی است که اسامی زالو صفتها و ویژه خواران و رانت خواران و مفسدان اقتصادی و محتکران آمریکایی پشت پرده و دستهای پنهان،درآن است وبه طور شفاف آنها را افشا خواهد کرد؟آیاهمان گونه که به سخنگوی دولت الهام شده است،شاخص قیمتها،سیر نزولی دارد و نرخ تورم تک رقمی است و گرانی شایعه است و اوضاع امن و امان است؟!در این صورت،تکلیف جیب رییس جمهور چه می شود؟!آیا ممکن است که این گرانی،یک توهم،یک خیال،و یک رویا باشد که در صف اتوبوس و مترو به سراغ آدم می آید؟آیا ممکن است که این وهم،این خیال،این عامل استکباری،این فرشته عذاب(چون نمی دانستم چه اسمی رویش بگذارم)یک زندگی دوگانه داشته باشد؟وجود داشته باشد ولی در عین حال وجود نداشته باشد؟یک سایه لرزان،یک سایه سرگردان که به گفته رییس جمهور و مشاورانش، از دولتهای پیش به یادگار مانده است و ثروت اندوزان و صاحبان ثروتهای نامشروع دولتهای پیش از طریق پیامهای کوتاه و روزنامه ها،شایعه وجود آن را مثل افسانه های دیو و پری روی زبانها می اندازند؟بعد این ترانه را که در یک مسافرکش شخصی شنیده بودم،زیر لب زمزمه کردم:"بگوبگوکدوم خیابونه/که منو به تو می رسونه..."آیا این ترانه بی ربط،برای دامن زدن به ابتذال مجسم این گزارش به ذهن من نیامده بود؟پیش از این که کار به جاهای باریکتر بکشد،سعی کردم آن چه را که به نظرم می آمد،بنویسم.میان چهار دیواری اتاقم روی ورق مطالبی را می نوشتم و خط خطی می کردم:
-همه چی از اونجا شروع شد که مهندس زمانی،این مرتیکه بساز-بنداز ،اون خونه مبلی رو مفت از چنگمون درآورد و این آپارتمان رو انداخت بهمون...
آیا من این جمله را از فیلمی کش رفته ام یا این که هامون از مخیله ام سالها پیش آن را دزدیده است؟گرم نوشتن بودم که یک مرتبه زنگی در گوشم طنین انداخت.رفتم در پستوی تاریک اتاق،هر گوشه را وارسی کردم تا شاید بتوانم صدا را تشخیص دهم.ناگهان نگاهم به بالای رف افتاد.گویا به من الهام شده بود،موبایلم بود،آن را برداشتم و پیام کوتاهش را خواندم .نوشته بود:"بدین وسیله به حضرتعالی اطلاع داده می شود که احتمال دارد قیمت اجناس بالا رفته و مسکن 7/17درصد گران شود."در این وقت از خود بی خود شده بودم.مثل این که من این پیام کوتاه را قبلا می دانسته ام.رنگش،بویش،حروفش،همه به نظرم آشنا می آمد.آیا این،همان پیام کوتاهی نبود که مشاور رییس جمهور گفته بود ریشه گرانی هاست و از سوی دستهایی ارسال می شود که می خواهند به ثروتهای عمومی چنگ بیاندازند ؟در این صورت من،می توانستم با یافتن سرنخهایی از چنگهای مذکور،آنها را برا ی اظهار نظر تخصصی،به انگشت نگاران اداره آگاهی بدهم تا در جیب رییس جمهور بگذارند.قلبم ایستاد،جلو نفس خودم را گرفتم.ترسیدم نفس بکشم و آن پیام،آن سند،مانند ابریا دود ناپدید شود.(چون می دانستم شرکت مخابرات است و اعتبار ندارد.)یادم آمد چند وقت پیش به دفتر یکی از نشریات رفته بودم . آنها داشتند آنجا نقشه می کشیدند که اجناس را گران کنند،توطئه ای که بعدها توسط سخنگوی دولت کشف شد.برای اولین بار در زندگیم احساس ادراک ناگهانی تولید شد.من که چیزهایی راجع به علم اقتصاد و ریشه های گرانی کالاها شنیده بودم،دریافتم که تئوریهای علم اقتصاد،همه اش کشک است.من که شنیده بودم برداشت از حساب ذخیره ارزی برای تامین هزینه های جاری و افزایش حجم نقدینگی توسط دولت و اقداماتی از این قبیل ریشه گرانیهاست،دستم آمد که اینها همه اش حرف مفت است.
در این دنیایی که رییس جمهور انقلابی ایران و ونزوئلا با هم صندوق راهبردی دو میلیارد دلاری برای کمک به افکار انقلابی کشورهای دیگر تاسیس می کنند،آیا ممکن نیست گرانی یک وهم باشد؟!یادم آمد این را ابتدای مطلب هم نوشته ام.بی اختیار زدم زیر خنده.خنده عمیقی که معلوم نبود از خواندن کدام بخش از این مطلب سراسر وهم و خیال ایجاد شده است...دو مگس زنبور طلایی پشت پنجره پرواز می کردند و لوله اگزوز یک تریلی هیجده چرخ در مغزم صدا می کرد و همه چیز پشت دود سفیدی پنهان بود.
فکر کردم شماره بعد،راجع به موضوع مبتذل و نخ نما و تکراری آلودگی هوا بنویسم
نظرات (11)
:)) با این ترفند مقدماتی که به کار بستین اصلا به نظر نمیاد که به قول خودتون در مورد یه موضوع دمده طنز نوشتین! در واقع به نظر من این پست شما یه پست طنز فوق العاده است در زمینه موضوع داغ و جنجالی ( گرانی دمده)! خودم گیج زدم!
Posted by آفساید | January 25, 2007 3:29 PM
* کیست مرا یاری کند *
(بخشهایی از وصیتنامه امام حسین (ع) ):
هدف من ... امر به معروف و نهي از منکر و خواسته ام از اين حرکت، اصلاح مفاسد امت و احياي سنت و قانون جدم، رسول خدا(ص) است. پس هر کس اين حقيقت را از من بپذيرد راه خدا را پذيرفته است و هر کس رد کند( و از من پيروي نکند) من با صبر و استقامت( راه خود را) در پيش خواهم گرفت .... برادر! اين است وصيت من به تو و توفيق از طرف خداست، بر او توکل مي کنم و برگشتم به سوي اوست.
سلام خواهر خوبم
بدون اجازه اما با افتخار شما را به پیوندهای محمل شکسته افزودیم
موفق باشید
Posted by فرشته | January 25, 2007 11:38 PM
دنيا ديگه مثل تو نداره؟!
Posted by رند عالم سوز | January 27, 2007 9:46 AM
خیلی از قرص ها ممکن است که بدرد نخورد ولی نیروی تلقینی که از دارو یا دکتر می گیریم باعث بهبود می شود من به عینه خودم متوجه شدم
به وبلاگم سر بزن خوشحال میشم
Posted by مجتبی | January 28, 2007 12:36 PM
امشب دور از نينواي تو در کنار تو هستم من
و همان آتش بلند
آن آتشي که در دل پروانه ها فتاد .
دارد در دل من شعله مي کشد....
من هم دارم در کنار تو مي سوزم
اي شمع
اي شعله
اي پاک تر زآب
اي روشن تر از خورشيد نينوا.....
سلام
فرارسيدن ايام تاسوعا و عاشوراي حسيني را خدمت حضرت بقيه الله الا عظم و همه عاشقان مکتب عشق و ايثار تسليت و تعزيت عرض مي کنم
التماس دعا
Posted by fereshteh | January 30, 2007 12:43 AM
سلام بر رویا صدر (بی بی گل ) عزیز
خیلی وقت بود که ایناینجا نیومده بودم ولی الانه که اومدم و مطلبت رو خوندم کلی خوشحال شدم یه جورایی حرفای دل من و فکر کنم خیلی های دیگه رو درباره سیاست های غلط دولت فعلی گفتی ازت ممنونم
بازم منتظر نوشته های جسورانه و زیبات هستم
آپدیت کردی خبرم کن
در ضمن یه سری هم به من بزن آپدیت کردم.
Posted by Shahab | January 31, 2007 2:45 AM
سلام
مرغدار رو خيلي خوب اومدين ...
(ميلم رسيد؟!)
Posted by ارژنگ | February 1, 2007 8:48 AM
سلام
مطلبتان زیاد نبود نخواندم چون حسش نبود الان بخوانم فی الحال کارتان دارم می خواهم کار بزرگی را شروع کنم که فکر می کنم یک خدمت کوچک است به دنیای طنز و می خواهم از راهنمایی شما کمک بگیرم لطفا ، خواهشاً و ملتمساً ( توی عمرم انقدر التماس نکردم ) با من تماس بگیرید یا بگید من با شما چطور تماس بگیرم البته زنگ بزنید و بگویید.
09126465250
مهدی صالحی - کارمند عدلیه
Posted by مهدی صالحی | February 1, 2007 11:18 PM
سلام
...............
می دویم سریعتر از عقربه های ساعت...
آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
...............
رســــــــــــــــــــــــد زهر کرانه این ندا به مـــــــــــــــــــــا !
برادران و خواهران چـــ(هـــــ)ار پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !
پرندگان دردمند مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبــــتلا !
قدم به پیش ای گروه بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــینوا !
کنید واژگون اساس آدم دو پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !
هــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا ! هــــــــــــــــــــــــــــورا ! هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا !
..................
(»جورج اورل» از کتاب قلعه ی حیوانات! )
ممنون
و مــــــــــــــــــــــــنتظرم
Posted by م | February 2, 2007 7:06 PM
«خاک من» به روز شد!
Posted by homayoun | February 4, 2007 4:17 AM
سلام
اول اینکه ایمیل آپدیت شدن سایتتون بعد از 2 ماه امروز به دست من رسید (قبلاً همیشه هروقت آپ میشد ایمیلش میومد)
دوم اینکه خدا رحمت کنه صادق هدایت رو که اگه زنده بود به جای بوف کور همینا رو مینوشت !!!
Posted by حاج محسن | March 6, 2007 2:51 PM