July 2018
June 2018
April 2018
March 2018
January 2018
December 2017
October 2017
September 2017
August 2017
July 2017
May 2017
April 2017
March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





حکایت شیخ صنعان،با رویکرد هرمنوتیک هستی شناختیک
October 17, 2007


شیخ صنعان،پارسا مردی روشندل و خداجوی و عمرپیموده بود.شبی چند به خواب دید که در روم به پای بتی افتاده و سجده می کند.از این خواب ،سخت در اندیشه شد و به خود گفت:"دریغا پس از آن همه ریاضت و عبادت،ترسم که مورد ممیزی قرار گیرم و شورای بازبینی،حکم به عدم پخشم دهد و به پیرانه سریم،مرا نبخشایند که بنده محاسن دارم و پسرم نیز محاسن دارد."پیر وارسته بسیار کوشید که آن چه را در خواب دیده بود،فراموش کند،اما چنان در ضمیرش نقش بسته بود که دمی از آن غافل نماند.از این رو تصمیم کرد آهنگ سفر روم کند.مریدانش گفتند:"سری را که درد نمی کند،دستمال نمی بندند.حاجی،مگه مرض داری یک کاری بکنی که تو را از دم قیچی بگذرانند و تکه تکه ات کنند؟"شیخ صنعان محل نگذاشت و چندان رفت تا به روم رسید.در آن شهر عمارتی دید رفیع و خوش منظر که دختری صاحب جمال سر از پنجره بیرون کرده بود.چنان تازه روی دلبری که تا دوربین خواست روی صورتش برود،آگهی بازرگانی پخش کردند.چون نگاه شیخ صنعان بر وی افتاد،متدینین اعتراض کردند و طومارها نوشتند و خواستار عدم ادامه ماجرا شدند.اما هیچ سود نکرد.از آن رو که درد عشق اگر درمان ناپذیرهم نباشد،آسان به در نمی شود،مگر با قیچی.چندانکه شیخ صنعان، دفتردار به سرای خویش آورد و تقسیم ارث کرد و اعتراض دفتر داران را به خاطر خارج ساختن دفتر از دفترخانه بدون هماهنگی با دادستانی برانگیخت....
اما بشنوید از دختر که با خرید داروی خارجی و نمایش مکرر قوطی خالی و مارک فرانسوی آن در ملائ عام،اعتراض شرکتهای داروسازی داخلی را برانگیخته بود و نامه نوشته بودند.او چون شیخ صنعان را سودازده دید،گفت:"اگر به راستی طالب و دوستدار من هستی،باید چهار کار بکنی،تا رام و یار تو باشم."شیخ صنعان گفت:"در چهارچوب ضوابط و با اجازه بزرگترها و شورای بازبینی و شورای پخش و مدیریت شبکه و دربان و آبدارچی و مسئول حمل و نقل و مسئول تروکاژ و تیتراژ و بقیه مردم همیشه هوشیار و بیدار و آگاه،...بعله..."و بعدش رفت گل بچیند و صحنه،بیخود و بی جهت کات شد...
باری،میان فرزندان شیخ،یکی خردمندتر و پاک روتر و خوش چهره تر بود.او،وقت عزیمت شیخ به روم،در سرای خویش در محله پایین شهر بود.چون به خانه پدری برای سر زدن رفت و پدر را ندید،حالش را پرسید.گفتند:"هوا و هوس،شیخ صنعان را به گمراهی افکنده."گفت:"همه اش زیر سر مادرم است که مدام به علت دغدغه های اجتماعی و ابتلا به بلای خانمانسوز اشتغال بانوان،از نیازهای عاطفی شوهرش غافل مانده است."سپس به درد گریست و همسرش نیز که دائما وردلش بود،زارزار گریست.دختر به مادر عتاب کرد که:"چرا بیرون رفتی،اگر به راستی نیکخواه شویت بودی،مثل من در کنج خانه می نشستی و جز برای رتق و فتق امور پدر و مادر و برادر و خواهر،بیرون نمی رفتی."سپس جملگی گفتند:"اکنون پشیمانی سودی ندارد،برخیزید با هم به روم برویم."از همین جا،حکایت دگرگونه شد و شکلی دیگر یافت...
سرانجام پس از چهل شبانه روز ناله و زاری و اشکباری،شیخ صنعان متوجه غفلت خود شده و دست در گردن همه انداخته و اشک ندامت جاری ساخت و دختر،دست در گردن مادر انداخته و اشک شوق جاری ساخت و پسر ناخلف،دست در گردن پدر انداخته اشک وصال جاری ساخت و پدر دست در گردن راننده تاکسی انداخته،اشک حسرت جاری ساخت و همه،همین جور در میان پیامهای اخلاقی زورچپان شده، فرت و فرت اشک جاری ساختند تا مسئولین بازبینی و پخش،به کار و زندگیشان برسند.و در نهایت دختر ترسا هم آمد و ابراز ندامت کرد و صیحه کشید و شیخ صنعان هم ابراز ندامت کرد و صیحه کشید و تمام عوامل و دست اندرکاران هم صیحه کشیدند که:
-نونت نبود،آبت نبود،قصه عشق مجازیت چی بود؟!...



نظرات (25)

می گم سلام خوبی...رویا...ببخشید.. من به رنگین کمان فکرمی کردم /
توخودرنگین کمان بودی پخش شدروی لب های آسمان
گاهی آبی می شدی / بنفش/ پلنگ ها می پریدن ماه
من می پریدم تو/
پلنگ ها نمی رسیدند به ماه / من نمی رسیدم به تو...نه ..نمی رسیدم به تو

با درود
از حضورتون در هم آوا سپاسگزارم و شرمندم که دیر اومدم. در مورد سوالتون هم باید بگم کسی که ملاک فعالیتش رو حقوق بشر میگیره نباید هم مخالف کلیت تفکری باشه بلکه ایرادات اون تفکر رو به دور از هر کینه و توهینی به نقد بکشه و شاید این بهترین راه اصلاح ایرادات اون تفکر باشه. متاسفانه چند دهه ای هست که در کشورمون همه مخالف هم هستن و هرگز هم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم. بالعکس ناخواسته مخالفین خودمون رو تقویت کردیم. خوشحال میشدم با هم تبادل لینک داشته باشیم. منتظر حضور سبزتون هستم. پیروز باشید

سلام خسته نباشید
حکایت و نقد جالبی بود ، با اجازه لینک دادم

:)) الحق که در توصیف سریالهای آبگوشتی ماه رمضون طنز گیرا و زیبایی نوشتی.

به نظر من این گونه فیلم ها ارزش نقد رو نداره (البته که نقد و حکایتتان بسی زیبا بود)یک سری موضوع های تکراری که با این کار قبح خیلی چیز ها رو هم از بین بردند هر شب با دیدن این فیلم احساس گندی بهمان دست میداد!از نظر من علت جذابیتش برای مردم هم این بوده که بیشتر شبیه به صفحه ی حوادث روزنامه ها بود تا یک فیلم آموزنده!شما بگید چه پیامی داشت؟

سلام. خسته نباشید استاد. با اجازه تون لینک دادم

کاکه تيغون:

خيلي خوب نوشته ايد.دست تان درد نکند.

جواد:

اين بحث هرمونوتيك هستي شناسانه كه نه چه عرض كنم هستان شناسانه بوده اين شيخ صنعان يكي در خواب ويكي دررويا و يك ويكي در ...كوتاه سخن بسياردل مشغول بود ازقضا كه قصه ي عشقش بادخترترسا لو مي رود رويا ازخواب بيدار مي شود واو و هستانهاي ديگر به حسابشان مي رسند و پا به فرار مي گذارد القصه غصه

او
بنام حق
وب نوشت جالب و زیبائی بود و مطلبی بسیار ارزشمند .
بامید روزی که ملتی از خواب بیدار شده و شورای بازنگری و بازبینی اندیشه های سیاسی و دینی را بنیان نهند شاید که ما هم بتوانیم به عظمت گذشته ایران بازگردیم و الا راهی که میرویم به ترکستان که خیر به ایرانستان است .

سلام استاد... آمدیم برای عرض ارادت و اعلام به-روزی!

سلام
سوال اول : چرا من هر بار می خوام اینجا نظر بدم باید یه ساعت گریه کنم ؟
سوال دوم : اون چهار خواسته ی دخترک ترسا همان بود که در اس ام اس ها خواندیم و شنیدیم ؟
سوال چهارم : صنعان را نام شیخ نهادی لیک عاشق بخواندی ؟ الاعاذ بالله که شیخ عاشق نشود .
سوال هفتم : من نفهمیدم کجای هستی سانسور شده بود . یعنی کجای سریال هستی سانسور شده بود
سوال بیستم : هوا چه طوره ؟

سلام
وبلاگ زیبا و جالبی داری
خوشحال میشم به منم سر بزنی
موفق باشی
بای

بسي محظوظ شديم! دست مريزاد استاد!

سلام و درودبر بي بي گل
شيخ صنعان پير عهد خويش بود
حاج يونس يك نمك تي تيش بود

سلام خانوم صدر مطلبی نوشته ام خوشحال میشم بخونید و نظرتون رو بدونم

mona:

salam aziz
khaste nabaashid migam.weblogetoon kheili aalie.
be manam sar bezan.be roozam.
sabz baashi.

مجنبی امیری:

خیلی حوب بود اما انصلف بدین که تا همین 10سال پیش هم نشون دادن این فیلمها وداستانها باعث ریختن...پوش ها به خیابون انفلاب میشد.

سلام به وبلاگتون سر زدیم
جالب و زیبا بود. به وبلاگ ما هم سر بزنید و نظرات خود را برایمان در میان بگذارید.
اگر تمایل دارید می توانید با هم تبادل لینک داشته باشیم. سطر اول

دعوتید به یک لقمه خاگينه‌ي یخ و بی مزه!
گزارش لحظه به لحظه از استعفای آقای دبیر

شیخ صنعان:

با زبان ساده ننوشته بودید. خواندن نثرتان بسیار سخت و درکش بسیار مشکل بود!
اما در کل بد نبود. مخصوصا آخرش!

۲۰؟؟ شوخی می‌کنید؟ آخه چرا؟ چرا من؟ مگه من چه گناهی کردم!
---
ولی جدا نمره‌مو که شنیدم شوکه شدم استاد... به خصوص اون یک نمره مچگیری رو!
---
به امید اینکه زودتر و بیشتر باز هم در رکابتان شاگردی کنیم!

سالمی به سان گل وماه بدر
به رویای طناز رویای صدر
به ان خانم پر تکاپو به طنز
که دارد بسی در سخن جذ ومدر !!
اگر برای ما استادانه نظر ندهید دیگر نمی اییم .اگر هم امدیم می خوانیم ومی رویم وفیس در می کنیم!..وهمچین داغ به جیگرتان بزنیم که حظ کنید .
می ایید از آ های ویبلاگ ما ایراد میگیرید جای قلممان ؟!
خیلی واقعنید !!

سلام استاد. از اينكه به من سر زدين، شرمنده ابراز لطف شما هستم.(مجددا به روزم. شايد طنز پر رمقي نباشد اما شرح حال است)

فرشته مهر:

گذشت زمان بر آنها که منتظر مي مانند بسيار کُند
و بر آنها که مي هراسند بسيار تُند
و بر آنها که زانوي غم در بغل مي گيرند بسيار طولاني
و بر آنها که به سر خوشي مي گذرانند بسيار کوتاه است
اما بر آنها که مهر مي ورزند ، زمان را آغاز و پاياني نيست ... [گل]
_________________________________________

سلام
خیلی عالی بود
دوستی داشتم که هم نام شما بود...

آدرس فراموش شد ..شرمنده