شیخ صنعان،پارسا مردی روشندل و خداجوی و عمرپیموده بود.شبی چند به خواب دید که در روم به پای بتی افتاده و سجده می کند.از این خواب ،سخت در اندیشه شد و به خود گفت:"دریغا پس از آن همه ریاضت و عبادت،ترسم که مورد ممیزی قرار گیرم و شورای بازبینی،حکم به عدم پخشم دهد و به پیرانه سریم،مرا نبخشایند که بنده محاسن دارم و پسرم نیز محاسن دارد."پیر وارسته بسیار کوشید که آن چه را در خواب دیده بود،فراموش کند،اما چنان در ضمیرش نقش بسته بود که دمی از آن غافل نماند.از این رو تصمیم کرد آهنگ سفر روم کند.مریدانش گفتند:"سری را که درد نمی کند،دستمال نمی بندند.حاجی،مگه مرض داری یک کاری بکنی که تو را از دم قیچی بگذرانند و تکه تکه ات کنند؟"شیخ صنعان محل نگذاشت و چندان رفت تا به روم رسید.در آن شهر عمارتی دید رفیع و خوش منظر که دختری صاحب جمال سر از پنجره بیرون کرده بود.چنان تازه روی دلبری که تا دوربین خواست روی صورتش برود،آگهی بازرگانی پخش کردند.چون نگاه شیخ صنعان بر وی افتاد،متدینین اعتراض کردند و طومارها نوشتند و خواستار عدم ادامه ماجرا شدند.اما هیچ سود نکرد.از آن رو که درد عشق اگر درمان ناپذیرهم نباشد،آسان به در نمی شود،مگر با قیچی.چندانکه شیخ صنعان، دفتردار به سرای خویش آورد و تقسیم ارث کرد و اعتراض دفتر داران را به خاطر خارج ساختن دفتر از دفترخانه بدون هماهنگی با دادستانی برانگیخت....
اما بشنوید از دختر که با خرید داروی خارجی و نمایش مکرر قوطی خالی و مارک فرانسوی آن در ملائ عام،اعتراض شرکتهای داروسازی داخلی را برانگیخته بود و نامه نوشته بودند.او چون شیخ صنعان را سودازده دید،گفت:"اگر به راستی طالب و دوستدار من هستی،باید چهار کار بکنی،تا رام و یار تو باشم."شیخ صنعان گفت:"در چهارچوب ضوابط و با اجازه بزرگترها و شورای بازبینی و شورای پخش و مدیریت شبکه و دربان و آبدارچی و مسئول حمل و نقل و مسئول تروکاژ و تیتراژ و بقیه مردم همیشه هوشیار و بیدار و آگاه،...بعله..."و بعدش رفت گل بچیند و صحنه،بیخود و بی جهت کات شد...
باری،میان فرزندان شیخ،یکی خردمندتر و پاک روتر و خوش چهره تر بود.او،وقت عزیمت شیخ به روم،در سرای خویش در محله پایین شهر بود.چون به خانه پدری برای سر زدن رفت و پدر را ندید،حالش را پرسید.گفتند:"هوا و هوس،شیخ صنعان را به گمراهی افکنده."گفت:"همه اش زیر سر مادرم است که مدام به علت دغدغه های اجتماعی و ابتلا به بلای خانمانسوز اشتغال بانوان،از نیازهای عاطفی شوهرش غافل مانده است."سپس به درد گریست و همسرش نیز که دائما وردلش بود،زارزار گریست.دختر به مادر عتاب کرد که:"چرا بیرون رفتی،اگر به راستی نیکخواه شویت بودی،مثل من در کنج خانه می نشستی و جز برای رتق و فتق امور پدر و مادر و برادر و خواهر،بیرون نمی رفتی."سپس جملگی گفتند:"اکنون پشیمانی سودی ندارد،برخیزید با هم به روم برویم."از همین جا،حکایت دگرگونه شد و شکلی دیگر یافت...
سرانجام پس از چهل شبانه روز ناله و زاری و اشکباری،شیخ صنعان متوجه غفلت خود شده و دست در گردن همه انداخته و اشک ندامت جاری ساخت و دختر،دست در گردن مادر انداخته و اشک شوق جاری ساخت و پسر ناخلف،دست در گردن پدر انداخته اشک وصال جاری ساخت و پدر دست در گردن راننده تاکسی انداخته،اشک حسرت جاری ساخت و همه،همین جور در میان پیامهای اخلاقی زورچپان شده، فرت و فرت اشک جاری ساختند تا مسئولین بازبینی و پخش،به کار و زندگیشان برسند.و در نهایت دختر ترسا هم آمد و ابراز ندامت کرد و صیحه کشید و شیخ صنعان هم ابراز ندامت کرد و صیحه کشید و تمام عوامل و دست اندرکاران هم صیحه کشیدند که:
-نونت نبود،آبت نبود،قصه عشق مجازیت چی بود؟!...
نظرات (29)
می گم سلام خوبی...رویا...ببخشید.. من به رنگین کمان فکرمی کردم /
توخودرنگین کمان بودی پخش شدروی لب های آسمان
گاهی آبی می شدی / بنفش/ پلنگ ها می پریدن ماه
من می پریدم تو/
پلنگ ها نمی رسیدند به ماه / من نمی رسیدم به تو...نه ..نمی رسیدم به تو
Posted by ناما جعفری | October 17, 2007 1:17 PM
با درود
از حضورتون در هم آوا سپاسگزارم و شرمندم که دیر اومدم. در مورد سوالتون هم باید بگم کسی که ملاک فعالیتش رو حقوق بشر میگیره نباید هم مخالف کلیت تفکری باشه بلکه ایرادات اون تفکر رو به دور از هر کینه و توهینی به نقد بکشه و شاید این بهترین راه اصلاح ایرادات اون تفکر باشه. متاسفانه چند دهه ای هست که در کشورمون همه مخالف هم هستن و هرگز هم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم. بالعکس ناخواسته مخالفین خودمون رو تقویت کردیم. خوشحال میشدم با هم تبادل لینک داشته باشیم. منتظر حضور سبزتون هستم. پیروز باشید
Posted by هم آوا/سجاد نیکنام | October 17, 2007 4:44 PM
سلام خسته نباشید
حکایت و نقد جالبی بود ، با اجازه لینک دادم
Posted by امیر توکلی | October 17, 2007 8:25 PM
خیلی قشنگ بود! مخصوصا" اونجا که دوربین میره روی صورت دختره و جمله آخر هم که حرف نداشت!...
Posted by فرزام | October 17, 2007 10:45 PM
:)) الحق که در توصیف سریالهای آبگوشتی ماه رمضون طنز گیرا و زیبایی نوشتی.
Posted by سهند | October 18, 2007 9:39 AM
به نظر من این گونه فیلم ها ارزش نقد رو نداره (البته که نقد و حکایتتان بسی زیبا بود)یک سری موضوع های تکراری که با این کار قبح خیلی چیز ها رو هم از بین بردند هر شب با دیدن این فیلم احساس گندی بهمان دست میداد!از نظر من علت جذابیتش برای مردم هم این بوده که بیشتر شبیه به صفحه ی حوادث روزنامه ها بود تا یک فیلم آموزنده!شما بگید چه پیامی داشت؟
Posted by بهار | October 18, 2007 12:27 PM
سلام بي بي گل خانم
والا اخوي ارشد ما كه ساكن بلاد ضاله ي كفر يا همان به عبارتي روم شما بود واگويه مي كرد كه تماما سكانسها را بريده اند و ريز ريز كرده اند و نموده اند به طوري كه مسئولان مربوطه در امر سرهم بندي و آب بندي به مراتب صدا و سيما هم نتوانسته اند از عهده ي شرتي كاري دست اندركاران فوق الذكر و ذيل التوصيف به در آيند... اين شده كه با تلفيقي بخردانه و عملي محير العقول از دسته اعمال مهندس غامضري معروف، دست به تكفير فيلمنامه ي شنيع اين زيبا فيلم زده اند و آن كرده اند كه نبايد...! مع الوصف چه كرده اين كارگردان پيرو مكتب مامانيسم كه بدجوري همه را دنيايي نموده و هستي خواه و گويي همه را از غم آن دنيا و ذغال به سرحد داغي كه قرار است در حلقشان بچاپانند بي خيال و همي ملول از غم فراغ (غلط املايي هم ندارد همشيره، همين است كه بايد باشد!) و چه و چه... بگذريم كه زين بيش مجالي از براي سخنوراني كته اي ما نيست و سر خلائق اين وادي همه ملزم به دستمال پيچي و لنگ بندي و قس علي هذا گشته!!! خدا سايه ي سه قسم آدم را از سر ما كه هيچ، هيچ كافر و معاندي هم كم نكند: قسم اول هستي جماعت هستي بخش و عاشق مآب؛ قسم دوم مهندس جماعت آب بند و آبكي جو و خواه و نما و في الحال جمله اين چيزها؛ قسم سوم هم طنز پرداز به غايت بيمزه و به نهايت فرصت طلب و خنده بر لب نشان... باشد كه مورد الطاف عوام پاك صورت و خواص پاك سيرت و ايزد پاك بصيرت واقع گرديم... بر ما ببخشايد اگر بي مزه از آب درآمد كه به جان اين خانم والده ام كه دارد صدا مي زند " كجايي ذليل مرده؟ بيا يه ربعه دارم صدات مي كنم" ما كلا بي تقصيريم و از همان عنفوان خلقت تو سري خور جمله ناقدان ژاژخاي بوده ايم...!
خوش باشيد و شادزي
Posted by شيخ ابو امير(امير كريمي) | October 18, 2007 12:29 PM
سلام. خسته نباشید استاد. با اجازه تون لینک دادم
Posted by کلپاسه | October 18, 2007 5:35 PM
خيلي خوب نوشته ايد.دست تان درد نکند.
Posted by کاکه تيغون | October 18, 2007 11:06 PM
اين بحث هرمونوتيك هستي شناسانه كه نه چه عرض كنم هستان شناسانه بوده اين شيخ صنعان يكي در خواب ويكي دررويا و يك ويكي در ...كوتاه سخن بسياردل مشغول بود ازقضا كه قصه ي عشقش بادخترترسا لو مي رود رويا ازخواب بيدار مي شود واو و هستانهاي ديگر به حسابشان مي رسند و پا به فرار مي گذارد القصه غصه
Posted by جواد | October 19, 2007 1:31 AM
او
بنام حق
وب نوشت جالب و زیبائی بود و مطلبی بسیار ارزشمند .
بامید روزی که ملتی از خواب بیدار شده و شورای بازنگری و بازبینی اندیشه های سیاسی و دینی را بنیان نهند شاید که ما هم بتوانیم به عظمت گذشته ایران بازگردیم و الا راهی که میرویم به ترکستان که خیر به ایرانستان است .
Posted by علامه | October 19, 2007 9:03 AM
رشوه...
http://www.abukoorosh.blogfa.com/
Posted by محمد صالح رزم حسینی | October 20, 2007 7:58 AM
سلام استاد... آمدیم برای عرض ارادت و اعلام به-روزی!
Posted by کلپاسه | October 21, 2007 11:22 AM
سلام
سوال اول : چرا من هر بار می خوام اینجا نظر بدم باید یه ساعت گریه کنم ؟
سوال دوم : اون چهار خواسته ی دخترک ترسا همان بود که در اس ام اس ها خواندیم و شنیدیم ؟
سوال چهارم : صنعان را نام شیخ نهادی لیک عاشق بخواندی ؟ الاعاذ بالله که شیخ عاشق نشود .
سوال هفتم : من نفهمیدم کجای هستی سانسور شده بود . یعنی کجای سریال هستی سانسور شده بود
سوال بیستم : هوا چه طوره ؟
Posted by عیسی | October 22, 2007 1:03 PM
سلام
وبلاگ زیبا و جالبی داری
خوشحال میشم به منم سر بزنی
موفق باشی
بای
Posted by Homan | October 22, 2007 2:43 PM
هنرمند گرامی سرکار خانم رویا صدر
با سلام و احترام
مدتی قبل پای مطلب " نوشتن و مکافات " شما پیام تشکری از باب اینکه لطف فرموده و به صفحه "روز نگار" من سر زده بودید ارسال کردم که با وجودی که چند بار فرستادم ظاهراً به خاطر اشکالی که نمی دانم از کجاست به دستتان نرسیده است لذا بر خود واجب دیدم با وجود اینکه مطلبتان را در روز نامه نیز خواندم اینجا نیز پیام بگذارم و عرض کنم که من مرتب به سایت شما سر می زنم و مطالب زیبای شما را می خوانم و مثل همیشه درس می آموزم.
امیدوارم سلامت و پایدار باشید.
ضمناًمقاله ای کوتاه در مورد قلم شیرین و توانای دوست و استاد عزیز " عمران صلاحی " در ایام سالروز درگذشت وی روی روز نگارم قرار دادم که بخشی از آن در روزنامه چاپ شد که خیلی مایلم سرکار لطف فرموده آن را بخوانید و در صورت امکان نظرتان را برایم ارسال فرمایید
Posted by آذریار مجتبوی نائینی | October 22, 2007 8:14 PM
بسي محظوظ شديم! دست مريزاد استاد!
Posted by طاها | October 23, 2007 7:58 AM
سلام و درودبر بي بي گل
شيخ صنعان پير عهد خويش بود
حاج يونس يك نمك تي تيش بود
Posted by نسيم عرب اميري | October 24, 2007 2:35 PM
سلام خانوم صدر مطلبی نوشته ام خوشحال میشم بخونید و نظرتون رو بدونم
Posted by امیر توکلی | October 25, 2007 12:49 AM
salam aziz
khaste nabaashid migam.weblogetoon kheili aalie.
be manam sar bezan.be roozam.
sabz baashi.
Posted by mona | October 25, 2007 7:15 PM
خیلی حوب بود اما انصلف بدین که تا همین 10سال پیش هم نشون دادن این فیلمها وداستانها باعث ریختن...پوش ها به خیابون انفلاب میشد.
Posted by مجنبی امیری | October 25, 2007 11:40 PM
سلام به وبلاگتون سر زدیم
جالب و زیبا بود. به وبلاگ ما هم سر بزنید و نظرات خود را برایمان در میان بگذارید.
اگر تمایل دارید می توانید با هم تبادل لینک داشته باشیم. سطر اول
Posted by سطر اول | October 26, 2007 8:56 PM
دعوتید به یک لقمه خاگينهي یخ و بی مزه!
گزارش لحظه به لحظه از استعفای آقای دبیر
Posted by mohammad | October 27, 2007 10:35 PM
با زبان ساده ننوشته بودید. خواندن نثرتان بسیار سخت و درکش بسیار مشکل بود!
اما در کل بد نبود. مخصوصا آخرش!
Posted by شیخ صنعان | October 28, 2007 8:28 AM
۲۰؟؟ شوخی میکنید؟ آخه چرا؟ چرا من؟ مگه من چه گناهی کردم!
---
ولی جدا نمرهمو که شنیدم شوکه شدم استاد... به خصوص اون یک نمره مچگیری رو!
---
به امید اینکه زودتر و بیشتر باز هم در رکابتان شاگردی کنیم!
Posted by مانی | October 28, 2007 4:36 PM
سالمی به سان گل وماه بدر
به رویای طناز رویای صدر
به ان خانم پر تکاپو به طنز
که دارد بسی در سخن جذ ومدر !!
اگر برای ما استادانه نظر ندهید دیگر نمی اییم .اگر هم امدیم می خوانیم ومی رویم وفیس در می کنیم!..وهمچین داغ به جیگرتان بزنیم که حظ کنید .
می ایید از آ های ویبلاگ ما ایراد میگیرید جای قلممان ؟!
خیلی واقعنید !!
Posted by خانم رییس جمهور | October 29, 2007 3:29 PM
سلام استاد. از اينكه به من سر زدين، شرمنده ابراز لطف شما هستم.(مجددا به روزم. شايد طنز پر رمقي نباشد اما شرح حال است)
Posted by كلپاسه | October 29, 2007 7:38 PM
گذشت زمان بر آنها که منتظر مي مانند بسيار کُند
و بر آنها که مي هراسند بسيار تُند
و بر آنها که زانوي غم در بغل مي گيرند بسيار طولاني
و بر آنها که به سر خوشي مي گذرانند بسيار کوتاه است
اما بر آنها که مهر مي ورزند ، زمان را آغاز و پاياني نيست ... [گل]
_________________________________________
سلام
خیلی عالی بود
دوستی داشتم که هم نام شما بود...
Posted by فرشته مهر | October 29, 2007 9:01 PM
آدرس فراموش شد ..شرمنده
Posted by فرشته مهر | October 29, 2007 9:05 PM