info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





می خواهی مرا بنویسی چیکار،بدبخت؟!
May 6, 2009

2uy0hap.jpg

به بهانه نمایشگاه کتاب
ذهن هنوز عرقش خشک نشده بود و نویسنده ،تازه داشت طرح داستان را روی کاغذ می آورد که کتاب از یک لحظه غفلت او استفاده کرد و فلنگ را بست و رفت.یک رمان یا داستان بلند بود،نمی دانم.هر چه بود،در رفت .نویسنده هر چه ذهنش را جمع و جور کرد بلکه کتاب نتواند فرار کند،فایده ای نداشت.در هزارتوهای ذهنش دوید دنبالش .کتاب گفت:"خاک بر سرت کنم،می خواهی منو بنویسی چیکار بدبخت؟!اونوقت باید کاسۀ گدایی بگیری دستت دنبال ناشر بگردی برای چاپ.تازه،آیا ناشر پیدا بشه،آیا نشه.مرض داری خودتو اینجوری آلاخون –والاخون می کنی؟"...و همین طور که اینها را می گفت،جاخالی داد ...نویسنده با خودش فکر کرد که چه کتاب بی تربیتی است وببین چگونه ساحت مقدس وبلاگستان را با دری – وری هایش آلوده می سازد.فکر کرد اصلاًچطور است کتاب را ول کند تا او برود توی یک ذهن بازاری آشغال ساز.چون اگرحتی به دامش هم بیاندازد،چیز دندان گیری که قابل عرضه به عالم بشریت و فرهنگ قرون و اعصار باشد نیست.همه اش فحش است و فضیحت.
با این حال دلش نیامد.با خودش گفت شاید بتواند وقتی گیرش آورد،دستی به سر و رویش بکشد و کمی اصلاحاتش کند ،آلودگیهای واژگانیش را پاک کند.حیف است تا اینجا آمده،ناکام برگردد.این بود که داد زد:"وایسا،کجا میری،می خوام با هزینۀ شخصی چاپت کنم،اینجوری شاید ناشر گیرم بیاد.اگه من سری توی سرها دربیارم،برای تو هم خوب می شه،می تونی بری بشینی روی طاقچه.برگرد،برگرد،پشیمون می شی آخر"...خلاصه،خانوم یا آقایی که شوما باشید،کتاب محل نگذاشت.گفت:"زکی!بر فرض که سلفیدی و با پول خودت خواستی چاپم کنی،اون وقت چطور دلت می آد،منو،جگرگوشه ات رو بفرستی زیر دست یه عده که بیافتن جونم و اینجا و آنجام را قیچی کنند ومقطوع النسلم کنند و دودمانم را به باد بدهند؟!اصلاًچه خوش خیالی که فکر می کنی از زیر دست اونا جون سالم به در می برم."نویسنده گفت:"اوناش با من.حالا خودم یه دستی به سر و روت می کشم که مورد نداشته باشی.اونوقت می فرستمت زیر دست اونا.انشائ الله که بخیر می گذره."کتاب گفت:"هکی چه ساده ای...اینها بی مورد را هم مورددار می کنن...تازه،به فرض محال که از زیر دست اینا جون سالم به در بردم، آخه تو آدم آسمون جل که توی هفت آسمون یه ستاره هم نداری، چه خاکی می خوای توی سرت بکنی؟چطوری می خوای منو برداری ببری این طرف و اون طرف و برام خاطر خواه بتراشی؟!بدبخت!با این دست و پایی که داری،اگه من دختر شاه پریانم باشم،می مونم بیخ ریشت و وبال گردنت می شم....نه عمو،ما نیستیم،برو کنار بذار باد بیاد.بذار برم توی یک ذهنی که برو بیایی و کیا بیایی داشته باشه،دستش به دم گاوی بند باشه و بتونه این طرف و اون طرف عرضه ام بکنه،پخشم کنه،نه تو..."
نویسنده بد جایی گیر کرده بود.از یک طرف با خودش گفت:"به به!چه کتاب چیز فهمی .آفرین به این همه هوش و ذکاوت و اطلاعات عمیق در رابطه با مشکلات مربوط به چاپ و نشر و توزیع و غیره"(بخصوص این"غیره" اش از بقیه مهم تر بود.)"از طرف دیگر هم حرصش درآمد که چه کتاب بی چاک و دهنی است وحتی در متن هم محاوره ای حرف می زند و تعجب کرد که چطور به مخیله پاک او وارد شده و ساحت مقدس ذهنش را با ادبیات چارواداریش آلوده است.از این رو،از یک طرف هوس کرد او را از ذهنش بیاندازد بیرون و از طرف دیگر فکر کرد خوب است تا اینجا که آمده،کتاب را بردارد و یک خاکی توی سرش بکند.طبیعی است که در راستای کش دادن داستان،راه حل دوم را انتخاب کرد.این بود که گفت:"خوب حالا همین که تو را چاپ کنم،گام مهمی است در راستا و درازا و پهنای اعتلای پیشرفت فکری بشریت تا آسمان هفتم."کتاب مذکور،با شنیدن این عبارات فاخر،به طرز بی ادبانه ای شیشکی بست و جملات پرمغز نویسنده را بدین وسیله تحت الشعاع یک سری حرکات زشت وجلف قرار داد.سپس گفت:"تازه،بر فرض که پخشم کردی،کی می خواد ازم تعریف کنه،بدبخت،دَم کی رو دیدی؟به کی نون قرض دادی،توی کدوم حلقه یا دسته یا جایزه ای؟برو عمو،کشکتو بساب.اصلاًهیشکی خبر نمی شه که تو منو فرستادی توی کتابا."نویسنده گفت:"خوب،اثر خوب،خودش را در طی قرون و اعصار ،نشان می دهد.چه بسا دیوان حافظ یا مثنوی مولوی یا آثار گرانقدراثیرالدین خسیکتی و ابوسعید ابوالخیر که در زمان خود،چندان مورد تجدید چاپ و اقبال قرار نگرفت ولی قرنها بعد،از قفسه های کتابها برداشته شد و به زیور طبع آراسته در قطع رحلی گردیده شده نموده باشد...و خسته ام کردی..."
وقتی نویسنده از به کار بردن این همه جملۀ پرمعنی و حکیمانه خسته شد،فکر کرد بهتر است نفسی تازه کند و ذهنش را هوایی بدهد مگر کتاب بالاخره از خر شیطان پیاده شود و رخ بنماید.چشمانش رابست.تصویرهای پراکنده هجوم آوردند.در دالانهای مغزش،الفاظ،عبارات،تصاویر،به شیوۀ درهم و برهمی شروع کردند به دویدن و گرگم به هوا. دید که شیرازۀ کتاب از هم پاره شده و دل و روده اش بیرون ریخته است . نمی دانست کابوس است یا واقعیت،ولی احساس کرد دارد زیر بار حرفهایی که هیچوقت نزده و چیزهایی که هیچوقت ننوشته دفن می شود...



نظرات (29)

کی از این مصیبت در میایم؟

سلام خانم صدر عزیز

این بار بی اینکه مطلب رو بخونم کامنت میگذارم
به کمک فکری شما احتیاج دارم...ممکنه مطلب من رو بخونید و راهنماییم کنید.


ممنون

میس شانزه لیزه
جزیره در کهکشان

دست گذاشتید جایی که پُرخونه خانم صدر!
ببینی اگه یه زن بشه (اجازه بدن که بشه ) وزیر ارشاد، چه اتفاقی میفته؟!

اگه من تو دنيايي حقيقي درست به اندازه ي ساكنين احتمالي يك جزيره ي متروك روابط اجتماعي داشته باشم و اگه نخوام تبليغات وبلاگ ام رو بدم به بلاگفا تا در كنار تبليغات جومونگ و مرد دو هزار چهره نشون اش بدن و اگه كارت هاي تبليغاتي زدن براي وبلاگي كه ده تا پست بيشتر نداره همون طور كه به نظر شما ، به نظر خودم هم مضحك بياد و اگه بيشتر از اين نتونم بدون خواننده ادامه بدم و اگه همچنان اصرار داشته باشم كه ادامه بدم بايد چي كار كنم ؟
تصديق مي فرمائيد كه چاره اي نداشتم جز اينكه به شيوه اي نه چندان متفاوت با تريپ " عجب وبلاگي داري ؛ بعداً مي خونم اش ، هر كس به من سر نزد خر است!" از قسمت نظرات وبلاگ شما و ديگران سؤاستفاده كنم.
نمي دونم چرا سيستم وبلاگ اين طوري است ! مثل هنرمندي مي شي كه بايد شروع كنه روي سن براي خود اش اجرا كردن تا شايد يك عده اي خبردار بشن و يك عده اي از اون عده تمايل داشته باشن و يك عده اي از اين عده ي اخير علاوه بر تمايل حال هم داشته باشن و براي تماشا بيان !

واقعا میخواهیم بنویسیم که چی؟

سلام خانم صدر..امروز اس ام اس زدم گویا نرسید...با عرض تشکر ...محموله ارسالی دریافت شد. بسیار ممنون با امید همکاری های آینده.

نارسیس:

سلام به رویا صدر عزیز
مثل همیشه عالی و پر مغز بود
خصوصا مطلب قبلی که من تازه خوندمش و دلم نیومد که به خاطر این همه سلیقه و سخن سرشار ازتون تشکر نکنم

فاضل ترکمن:

یادداشتی بر ناتور دشت سلینجر
http://www.bbgoal.com/archives/000393.php#comments
افسانه های 2000 و چندمی
http://www.ibna.ir/vdccsxq1.2bqmi8laa2.html

سلام سرکار خانم صدر
می بینم که بالاخره از سیاست اومدید بیرون
چشم در اومد تا خوندم برای چشم من یه کم خطش ریز بود
ولی این مسئله یه معضل فرهنگی بزگه که امیدوارم هر چه زودتر حل بشه
با یه شعر بروزم قابل بدونید{گل}

سلام و درود
وبلاگ طنز میرزا به روز شد
اگه افتخار بدید خوشحال میشم

سلام خانم صدر
با خواندن متن شما به یاد رمانی از یوستین گوردر افتادم رمان "مرد داستان فروش " نویسنده شما می توانست مثل شخصیت آن کتاب داستانهایش را به نوسینده نماهایی بی مایه بفروشد و این همه مصیبت نکشد ...
راست می گویند کسی که بیشتر می داند بیشتر سختی می کشه

پوزش ! نویسنده را اشتباه نوشته ام

سلام

خانم صدر عزیز
نتیجه ی تماسم با ارشاد رو نوشتم در وبلاگم....


جزیره در کهکشان

گاهی ما کتاب می نویسیم و گاهی هم کتاب ما را می نویسد.این گفته ممکن است که از باراک اوباما باشد زیرا از جورج بوش نیست که نیست.

خب البته به نظر من همه ي نويسنده ها فقط نمي نويسند كه نون بخورن...
اينجا نامه ي نانوشته هم خطا دارد چه رسد به نوشتش! فرار كن اي كتاب فرار كن...

سلام خانم صدر.
با انتخابات بهتر به روزم.خوشحال میشم نظر استادانه شما رو در مورد اون بدونم.متشکرم.

سلام
یکم ) از رنجی که می بریم !
دوم )ایمیل دارید چک نمایید لطفا

سلام
اما به نظر من راه هایی در نقشه هاست که ساخته شده و رفته شده من راه های نرفته و ساخته نشده را دوست تر دارم
تجربه دیگران هم برای ساختن یک راه جدید بد نیست
و دانستن این که هنوز خیلی چیزها هست که نمی دانیم

البته در چنين اوضاعي نيز كتاب هاي خوبي به دست ما مي رسد.
هر چند نمي دانيم در پاي آن چقدر نويسنده بدبخت شده اند چند صفحه اش كم شده و etc

شما لطف دارید. البته باید دوباره نویسی کنمش و ادامه هم بدمش. ایمیلتون هم رسید. ممنون. فقط توی ایمیل نسبت به برگه ای که خودتان به بنده دادید، هرمنوتیک چارواداری و گل آقا جا افتاده بود که آنها را هم اضافه کردم. یا علی***لوتی

Anonymous:

سلام
خدا نکنه یه نویسنده مورد هجمه ی حرفهای نزده و "چیز"های نانوشته اش قرار بگیره. چه کابوسی بدتر از این؟! این هم با این اوضاع گل و بلبلی حاکم بر نشر و ممیزی و توزیع و الخ!!
شاد باشید خانم صدر

سلام
خدا نکنه یه نویسنده مورد هجمه ی حرفهای نزده و "چیز"های نانوشته اش قرار بگیره. چه کابوسی بدتر از این؟! این هم با این اوضاع گل و بلبلی حاکم بر نشر و ممیزی و توزیع و الخ!!
شاد باشید خانم صدر

سلام خانم صدر همیشه از خواندن نوشته های شما لذت برده ام .

خدايش بيامرزد
اما اگر كس ديگري بود كه چنين مشكلي داشت من به شخصا حاظرم كتاب آن را گرفته و چاپ كنم البته قول نمي دهم كه زود انجام شود چون بايد كتاب رام شود ( اصلاح شود)
راستي من كانديداي انتخابات شدم و تائيد شده مجلس خبرگان و ساير مجالس شدم پس به من سري بزن و راي بده
متشكرم

سلام خانم صدر عزیز
از نوشته های دوست داشتنی شما همیشه لذت می برم. مثلا همین نوشته ی اخیرتون که با نگاهی تازه وبکروزبانی پرنیش و نوش طنز موفقی رو خلق کرده اولین بارتوی برنامه ی اردیبهشت خانم ولی مرادعزیز شما رو دیدم.اردیبهشتی که البته الان اگه اسمشم به دی یا اسفند...تغییربدن خیلی بهتره.چون دیگه هیچیش مثه قبل نیست.
به طنز خیلی علاقه دارم اما خودم طنز کار نمیکنم بیشتر شعراونم غزل.اما این بار دیدم آقای عالی پیام(هالو) پا توی کفش ما کردندو به همین دلیل با دو شعر نیمایی به روزم.
نظرات سازنده ی شما بی شک خیلی میتونه بهم کمک کنه ممنون میشم اگه تشریف بیارید تا نظرتونو بدونم
امیدوارم این مقدمه ای برای یک همراهی همیشگی باشه
ممنونم شادباشید

سلام و سپاس به خاطر حضور پیگیر و دائمی در کاخ از بیخ و بن پوشالی طنز کوتاه! ناز قدمت و صفای قلمت نازنین! شرمنده ام که به دلیل مشغولیات زیاد نتوانستم به موقع خدمت برسم. "نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد!"

این لينكمونو در فهرست پيونداتون بنشانيد! امّيد كه گوش شنوايي داشته باشين
http://chemistonline.blogfa.com/post-25.aspx

سلام . اول:ازرضا گرفتم بسیار ممنونم . دوم: چشم ، حتماًسوم : ارادتمندیم

ebrab:

ba slm. khanome sadre aziz mamnon az matalebeton

نظر خود را بنویسید:

                   

                

       


: