May 2017
April 2017
March 2017
February 2017
January 2017
December 2016
November 2016
October 2016
September 2016
July 2016
June 2016
May 2016
April 2016
March 2016
February 2016
January 2016
December 2015
September 2015
July 2015
June 2015
May 2015
April 2015
March 2015
January 2015
December 2014
October 2014
September 2014
August 2014
June 2014
May 2014
April 2014
February 2014
December 2013
November 2013
October 2013
September 2013
August 2013
July 2013
May 2013
April 2013
March 2013
February 2013
January 2013
December 2012
November 2012
October 2012
September 2012
August 2012
June 2012
May 2012
March 2012
January 2012
December 2011
July 2011
June 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
                
info at bbgoal.com
rouyasadr at yahoo.com


Enter Your Email
 





قصۀ انتخابات
May 8, 2017


یکی بود، یکی نبود. یک مردی بود که سر هر انتخاباتی، یکدفعه می‌شد: "هموطن عزیز و شریف و بیدار و آگاه که باید در سرنوشتش دخالت کند." یک روز صبح پاشد دید دوباره نزدیک انتخابات شده. نشست فکر کرد که چه کند، چه نکند. آخرسر خرت و پرت مختصری جور کرد راه افتاد رفت ببیند چه خاکی به سرش بکند. رفت و رفت تا رسید به برجام. برجام جلوش را گرفت و گفت: "ای آدمیزاد دوپا! کجا می روی؟" مرد گفت: "می‌روم تا سر از کار انتخابات دربیاورم." برجام گفت: "اگر پیدایش کردی بپرس چرا بیخود و بی جهت می‌زنند توی سر من، وقتی بنده کارهای مهمی انجام دادم که در شرایط اقتصادی و سیاسی اثرات آن مشهود می باشد؟" مرد از حرف‌های برجام خیلی چیزی سردرنیاورد وقول سربالایی به او داد و رفت. رفت و رفت تا رسید به یک کلید که داشت همین‌جور این پا و آن پا می‌کرد. کلید با هزاران تدبیر و امید پرسید: "ای هموطن عزیز و شریف! کجا می‌روی؟" مرد گفت:" دارم می روم بلکه از انتخابات سردربیاورم." کلید گفت:" وقتی رسیدی بپرس که اولاً قفل از کلید نمی‌ترسد، از بازشدن می‌ترسد، تکلیف چیست؟ ثانیاً بعضی قفل‌ها دوست دارند که کلید را ببینند، ولی فقط در حال شکسته شدن. تکلیفمان با این قفل‌ها چیست؟ ثالثاً اگر کلید در قفل بشکند، چکار باید کرد؟ آیا قفل را هم می‌شود شکست؟" مرد دلش به حال خودش سوخت وگفت به روی چشم می‌پرسم و رفت. رفت و رفت تا رسید به یک جایی که تا چشم کار می‌کرد برٌبیابان بود. یک عده ساز زار و پریشان داشتند ناله می‌کردند، جوری‌که دل سنگ هم به حالشان می‌سوخت. گفتند: "ای مرد کجا می روی؟"(گریۀ حضار) مرد جواب داد: "دارم می روم سر از کار انتخابات دربیاورم." سازها گفتند: "وقتی رفتی، بپرس بالاخره تکلیف ما چه می شود؟ اینجوری شل کن سفت کن که نمی شه قربونت برم... آخه این چه مملکتیه؟!"مرد که دید اینطوری ماجرا بیخ پیدا می کند و اصل انتشار حکایت روی هوا می‌رود، آنها را با غم و غصه ها و حرف‌های تفرقه‌افکنانه‌شان تنها گذاشت و رفت... رفت و رفت تا رسید به یک زن، زنی تنها در آستانۀ فصل گرم تنور انتخابات. مرد با رعایت کلیۀ موازین، مقدار قابل قبولی به او نزدیک شد وگفت: "همشیره! خوبیٌت نداره اینجا تک و تنها توی این برٌ بیابون وایسادی. توی این صحرای دور، توی این تنگ غروب، نمی‌گین برف میاد، نمی‌گین بارون میاد، نمی‌گین گرگه میاد می‌خوردتون، نمی‌گین دیبه میاد یه لقمه خام می‌کندتون؟ نمی‌ترسین پریا؟" و بدین‌وسیله بینامتنیٌت را در این روایت انتخاباتی جاری نمود. زن حرفی نزد و رفت. مرد که فکر می‌کرد او بنا بر منطق روایت، باید از پست‌های کلیدی زنان در دولت آینده و این حرف‌های تکراری مربوط به زمان انتخابات بپرسد خیط و پیط شد. دید چاره‌ای ندارد جز این‌که دوباره راهش را بکشد برود. رفت و رفت تا رسید به یک دشت. چشمش را تیز کرد دید توسعۀ سیاسی با حالتی زارونزار و مادرمرده گونه، ایستاده و همینجور علف زیر پایش سبز شده به چه بلندی. توسعۀ سیاسی پرسید: "کجا می‌روی؟" مرد که اولاً دنبال دردسر نبود و ثانیاً می‌دانست که توسعه سیاسی اولویت آخر است و چندان چیزمهمی نیست بهش اعتنا نکرد و راهش را کشید و رفت. رفت و رفت تا دید یک کیسۀ آرد دارد راه می رود و زارزارمثل ابر بهار گریه می‌کند. مرد را که دید پرسید: "کجا می روی؟" مرد گفت: "دارم می روم بلکه از انتخابات سردربیاورم." تا اسم انتخابات آمد، کیسۀ آرد شدت گریه‌اش را به هشت درجۀ ریشتر رسانیده و گفت: " بنده از طرف خادم این ملت بدبخت اومدم... آنجا که رفتی بپرس آخه این وضع معیشته که این دو سه ساله برای مردم درست کردند؟ بمیرم برای مردم و زنان و جوانان و لایۀ ازن و سایر مسائل از عهد دایناسورها تا به حال... بدبختی تا کِی؟... منو با خودت بِبَر، بجایش به فلانی رأی بده "... و یقۀ مرد را چسبید. مرداز ترس مو به تنش سیخ شد. گفت این کیسه‌ای که خود را اینطوری به ندیدن و نفهمیدن زده، نکند در این برٌ بیابان بلایی سر من بیاورد و حکایت نصفه‌کاره بماند. این بود که فرار را بر قرار ترجیح داد و رفت. رفت و رفت تا رسید به یک تپه که تا چشم کار می‌کرد زیر و رو شده بود. تپه تا او را دید گفت: " از کجا آمده‌ای و به کجا می‌روی؟" مرد گفت:"دارم می‌روم بلکه از انتخابات سردربیاورم." تپه گفت:" ای آدمیزاد دوپا! من دیگر جای سالمی در بدنم نمانده.عده‌ای قبل‌تراز این آمدند همه جایم را شخم زدند و زیرورو کردند. وقتی رفتی، بپرس که اگر زبانم لال، دور از جان دوباره بیایند، کجایم را می‌خواهند زیرورو کنند؟" مرد خنده اش گرفت و رفت. رفت و رفت تا رسید به یک گازانبر. گازانبر گفت:"ای شهروند مظلوم عزیزتر از جان! پی چه می‌گردی؟" مرد گفت:" پی انتخابات می گردم." گازانبر گفت:" بنده جادوگرم. بیا برایت جادوگری کنم...". مرد گفت: "معجزه‌ات چیست؟" گازانبر گفت: "اقتصادی است. من سطح زندگیت را تا آسمان هفتم بلندمرتبه سازی می‌کنم. برایت در بهشت برین املاک نجومی می‌سازم که هیچ مویی هم نتوانند در درزش داخل نمایند... " مرد خنده‌اش گرفت. او را در همان‌جا به عمه اش حواله داد و رفت. رفت و رفت تا از زور خستگی دید دیگر نمی‌تواند قدم از قدم بردارد. گرفت زیر سایۀ درختی خوابید. هنوز چشماش گرم نشده بود که دید دو تا کفتر بالای درخت دارند با هم حرف می زنند:
- خواهرجان!
- جان خواهر جان؟
- می‌دونی این آقاهه که این‌جوری ویلون و سرگردون کوه و بیابون شده، چی می‌خواد؟
- آره خواهر جان، این اومده دنبال ماجرای انتخابات.
- مگه نمی دونه که به قول پروفسور حسابی اگر انتخابات چیزی را تغییر می داد مردم را نمی کشاندند پای صندوق و هر روز صبح ناشتا یک دانه انبه نوش جان کنید؟
- نه خواهر نمی دونه. ایشون وای فای نداره و وقت‌و‌بی وقت نمی‌ره تلگرام.
مرد که گوشهایش را تیز کرده بود بلکه یک حرفی، تحلیلی، چیزی از زیر زبان کفترها بیرون بکشد دید جز یک سری تحلیل‌های صدتایه‌غاز چیزی عایدش نمی‌شود. این است که آبا و اجداد هر چه کفتر و درخت و سایه و انبه است را یاد کرد و پا شد خودش را تکاند که برود بلکه یک کاری بکند... راهش را کشید و رفت تا رسید به دریا و دید ای داد بیداد تا چشم کار می کند جلوش آب است. با چشم گریان و دل بریان نشست لب آب که ناگهان ماهی بزرگی سر از آب درآورد و گفت: ای آدمی زاد، شوما کجا، اینجا کجا ؟!"مرد گفت: "اومدم در بارۀ انتخابات تحقیق کنم." ماهی گفت:" بر اساس منطق روایت تو باید سوالاتی را که دیگران در جریان داستان مطرح کردند از من بپرسی و من جواب بدهم ." مرد گفت: "دور سوال و جوابو خط بکش قربونت برم، اینجوری که تا قیام قیامت طول می‌کشه. بگو چیکار کنم، خسته شدم از بس از این‌و‌اون حرف شنیدم." ماهی سرش را خاراند و گفت:" اولاً اون کبوتره توی مغزش اینه که هرچی وضع بدتر بشه بهتره... درست بشو هم نیست... دیده که وضع بدتر شده بهتر نشده که بدتر شده ولی بازم حرف خودشو می‌زنه...این از این... ثانیاً من عادت ندارم تبلیغ یه جناح خاصی‌رو بکنم و بگویم مثلاً اگر وضع بهتر بشود که بدتر نشود بهتر است. ثالثاً اصلاً من زبون آدمیزاد حالیم نیست... منو چه به زبون آدمیزاد؟" و رفت زیر آب... مرد هم دچار یأس فلسفی شد و برگشت خانه‌اش که شب‌ها تا صبح کابوس کیسۀ آرد و تپۀ شخم‌زده و گازانبر ببیند و فکر کند که کاش ماهی، زبان آدمیزاد حالیش می‌شد!...
نتشار‌یافته در نشریۀ خط‌خطی)



نظر خود را بنویسید:

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)

                   

                

       


: